لورافرضی_رها

لورافرضی_رها

چهارشنبه, 12 ارديبهشت 1397 04:10

کوچه ی خاطره ها

Write a comment

کوچه ی خلوت و خاکی و پر از حس بهار
کوچه باغی پُرِ از خاطره های خوش یار

بوی خاکی که زده بوسه به رویش شبنم
مه صبح و شبحِ کاج و هوا غرقِ بخار

پشت دیوار گِلی خاطره ای جا مانده
لحظه ی بوسه ی عاشق به قدمهای نگار

جاده ای خاکی و در حاشیه اش، بابونه
کنجِ دیوار قدیمی ، زده تکیه به چنار

 

#بداهه

پنج شنبه, 06 ارديبهشت 1397 03:50

ماهی سیاه کوچولو

Write a comment

ماهی ای کوچک میان رود بود
رفتن از خانه برایش زود بود

مادرش می گفت: دنیا برکه ایست
برکه تنها جا برای زندگی ست!

جوی آب کوچکی در پیش رو
روحِ ناآرام او در جستجو

در دلش می گفت: ماندن ابلهی ست
پشتِ دیوارِ کنار برکه چیست ؟

گفت با آنان چرا با حرف زور
فکر مردم را ز حق کردید دور!

در حصار برکه زندان گشته ایم
مسخ بازی های شیطان گشته ایم

در میان برکه تا مردن چه سود؟!
گشت باید زیرِ گردون کبود

جمع ماهیها که بر او تاختند
عاقبت بر عزم جزمش باختند

عرصه ی برکه برایش تنگ شد
ماندنش از روی عادت، ننگ شد

او دلش راضی به حرف کس نبود
از پسِ صخره مسیری را گشود

رفت ، بر دنیایِ بیرون پا نهاد
چشم هایش را به مشکلها گشاد

ماهیِ کوچک، سیاه، اما دلیر
دل به دریا زد، روان شد در مسیر

سختی رود و مسیری پر خروش
دشمنان در هر طرف در جنب و جوش

رفت تا آخر به رویایش رسید
باله بر امواج دریاها کشید‌

 


با نگاهی به کتاب ماهی سیاه کوچولو _ صمد_بهرنگی

جمعه, 31 فروردين 1397 11:57

اشعار پر درد

Write a comment

کاش در قلب کسی در این جهان ماتم نبود
یا کنار واژه ی امیدِ مردم غم نبود

کاش دنیا یکسره در و صلح سازش دست داشت
هیچ جنگ و اغتشاشی در همه عالم نبود

کاش در دلها به جای غم ، گلِ امید بود
گوشه چشم یتیمی قطره ی شبنم نبود

کاش چشمان پدر از سختی نان غم نداشت
در میان سفره اش حرفی ز بیش و کم نبود

کاش طفل کار در کیفش کتاب درس بود
با گل و اسپند و فال کاغذی همدم نبود

کاش دستان همه یکسان به روزی می رسید
سهمِ فرزندانِ ایران از وطن مبهم نبود

کاش این اشعار پر دردم کمی هم شور داشت
در میان دفترم این واژه ها از دَم نبود

 

بداهه

 

جمعه, 31 فروردين 1397 11:50

زنی زنده به گورم

Write a comment

با این همه فریاد، زنی زنده به گورم!
آزاده ام افسوس چرا بنده ی زورم؟!

با یک دل سرشار از احساسِ رهایی
در بند شده زندگی و رخت و سرورم

بر تنگ بلورین تنم سنگ مزن ، آه!
با این همه تبعیض، شکسته ست غرورم

در شهرِ عدالت به زنی راه ندادند
مستعمره ی محضِ خداوندِ ذکورم

دریا شده ممنوعه و دنیا همه دشمن
من ماهی سرگشته ی یک برکه ی شورم

در مُلک جهان ، دارِ مساوات به پا شد
آنان که سلیمان و منم حضرت مورم!

تصمیم گرفتند به جایم ؛ همه گفتند:
این مصلحت توست.! کجا رفت شعورم؟!

 

 

جمعه, 31 فروردين 1397 11:45

آزادی

Write a comment

وقتی که آزادی میان میله زندانی است
وقتی برای دلخوشی در سینه ای جا نیست
وقتی هوای کوچه ها هر لحظه توفانی است

می پرسم ازمردم : چرا در شهر مهمانی است؟!

وقتی که لب را وا نکرده، سینه می سوزد
وقتی که حکمی آتشی در جان می افروزد
وقتی که لبها را کسی با سرب می دوزد

جشن و بساط شادمانی ،غیر انسانی است!

وقتی که ترس نان شده کابوس این مردم
وقتی که آجر می شود هر خوشه ی گندم
وقتی جوابت می شود در اغتشاشی گم

در چشم این مردم چگونه بغض پیدا نیست؟!

وقتی که در فرهنگ واژه ، دار می تازد
وقتی جوانی زندگی را ساده می بازد
وقتی که جغدی بر عقابی دست می یازد

کتمان مشکلهای مردم کارِ شیطانی است

وقتی حقوق و خرجِ یک ملت، موازی نیست
از زندگی با این شرایط هیچ راضی نیست!
وقتی که دزدان در تلاش و ترسِ قاضی نیست

در کوچه های شهر مشکوکم چراغانی است!

وقتی که جان می داد طفلی گوشه ی چادر
در حسرت گرمای هستی بخش یک والُر
با وعده های رنگی یک خانه از آجر

طفلی میان وعده های پوچ قربانی است!

وقتی که مِلک و ازدواج و کار رویا شد
وقتی بساط اعتیاد از عمد برپا شد
وقتی که گور و دخمه خوابی ها مهیا شد

گفتند روزی آب و برق و خانه مجانی است

وقتی که بغضی می شود فریاد و می جوشد
دستی برای رفع استیصال می کوشد
وقتی که رخت خون به جای کار می پوشد

پایان نشنیدن، ندیدن ها، پشیمانی است

وقتی یتیمی زیر باران خیس می گردد
وقتی که معیار نجابت، گیس می گردد
وقتی جواب اعتراضم، هیس می گردد

پایان این اشعار، دائم تلخ و بحرانی است‌