ترنم مطلق

ترنم مطلق

Friday, 18 May 2018 07:59

خواب مجنون

Write a comment

اشک جاری شدو مقصود، پدیدار نشد
غزلی خواندم ودلدار، خریدار نشد...

عاشقِ می شدم وساقیِ بارانِ غزل
آب در هاون ودلداده، گرفتار نشد....

آسمان، تیره شدو بغض، گلوگیرِ نفس
دیگر آن جاذبه ی عشق ،تکرار نشد

از تبار غزل ونسلِ طبیبانِ نفس!
خود شفا بود ومهیاگرِ تیمار، نشد

دستِ تقدیر ندانسته به دارم آویخت...
آشیان ساخت مرا، لیک معمار نشد!

همچو آیینه، به صد تکه شکستم، اما
شد هزاران دل و انگار نه انگارنشد

توبه کردم که دگر ماه ،نبینم هرگز
دل مجنونِ من از خواب، بیدار نشد!!



Friday, 04 May 2018 18:14

جنون عشق

Write a comment

 


وقت آن است ،که سیمرغِ غزل باز، به نخجیر شود
شوقِ صیاد، به دل جوشد ودیوانه ،به زنجیر شود...
ِ
وقت آن است ،که می دخت شکرخوای، به میخانه رود
برسر تخت، قدح نوشدوجان ریزدو تبخیر شود...

وقت آن است، بیاید به شبستان، خبرِ یوسف مهر
تا که این خواب ،به آغوش مسیحای تو، تعبیرشود

باز هم سوی جنونم ،کشد این یوسف دردانه ی من
دانم این وحی ،به چشمان دل انگیز تو، تفسیر شود

کشته ی هرغزلت، زخمی آشوب نگاهت شده ام...
باید این عشق ،به بارانی چشمان تو تدبیر شود...

قصه آخر شد و من ،ماتِ شهِ عشق تو رسواگشتم.
حکم اعسار بده ،تا که مرا ،خاتمه تاخیر شود...

 

Monday, 23 April 2018 15:45

توبه از آغوشت کنم

Write a comment


در نمازم توبه کردم، تا فراموشت کنم
تن، مطهر، از لب واز هرمِ آغوشت کنم

عقلِ تن داده به دل را ،در پی ات آتش زنم
هر کجا دلداده دیدم، سربه دیوارش زنم...

دیده ام گریید وگفتا :من نگاهش میکنم...
رخصتی ده در کناری، سر براهش میکنم...

خنجرم را داغ کردم ،دیدگان را سوختم...
مردمِ چشمم به آتش، برجهانی دوختم....

دستم اما لحظه ای، لرزید وبی تابی نمود
یادِ دستانِ تو زخمی شد ، زلیخایی نمود.....

گفتم: ای دستم، بمان! حرکت نکن! آزاد باش
توبه کردم ،عهد مشکن، برسر میعاد باش

ناگهان عطرت، مشامم را ،نوازش ها نمود
مست گشتم، نابه کردم، در نماز و درسجود

باد را آتش زدم، با خشم وفریاد و عذاب
تا کجا آخربرنجانی مرا؟ ای ناصواب

شب شد ومهتاب پیدا شد ،میان آسمان..
آمدی در خواب ودیدی ،کشتی بی بادبان

گفتی :این دل را توبیهوده ،به مسلخ میبری...
روح عاشق را به نامردی، به برزخ میبری.....

دل که عاشق شد، رهش از راه منطق ها جداست...
عاشقی، یک قصه ی پر غصه و بی انتهاست...

درنمازی گرچه ! محرابِ تو ، مینای دل است...
زیر لب آرام میگویی : که دل ،ناقابل است!!!!....

 

Write a comment


تکه ای از آسمان ،لغزید بر دامان من...
ماه پایین آمدو رقصید، در چشمان من....

فصل های دفتر شعرم، یکایک خیس شد
عقل، پیکی سرکشیدوسرزد از فرمان من

عشق ، قابیلی شدو هابیل را، زنجیر کرد
یک پیمبر آمدو خندید بر ایمان من...

شاعری جنس جنون، دیوانگی را رسم کرد
هی غزل پشت غزل نوشید ،از فنجان من

دل به طوفان بستم ومحکوم بر شیداییم
آسمان هم ضجه زد بر مامن ویران من...

یوسفی درچاهِ دل، پرواز را، تجویز کرد
حیف این یوسف، درآغوشِ تنِ زندان من

 

Write a comment

یک نفر خواست مرا، همسفر آب کند
هر شب او با غزلی تکیه به مهتاب کند..

یک نفر خواست که آشوب کند ،در قلبم..
سینه آتش زده وقافیه در خواب کند...

یک نفر خواست که همرنگ شقایق باشد..
زخمه بر جان بزند، شورشِ مضراب کند...

یک نفر خواست مرا ،زخم خدایی بزند...
جام می بشکند ومیکده، محراب کند...

یک نفر خواست که تدریس کند، ایمان را..
واژه هجّی کند وحکم، به اِعراب کند...

یک نفر خواست که سلطان نگاهم باشد..
که کنیزی بخرد، عاشق ارباب کند..

"یک نفر خواست مرا، طرح معما بزند.."
شعر را دفن کند، قافیه نایاب کند....

او فقط خواست بگوید، که چه تنها هستی
تن به دریا بزند ..ناز به مرداب کند.......

Thursday, 19 April 2018 05:12

ترنم دلتنگی

Write a comment

خسته از طوفان تقدیری، پراز درد شدم....
ناتوان از هجی واژه ی یک مرد ،شدم..


وای از عشق ؛که سوز است؛ دگر بیزارم...
کوه یخ گشتم وپژمردم ودلسرد شدم...

سردی عشق مرا، صخره ای از خارا کرد..
تفته تفتان شدم وزخمیِ آورد شدم...

غرقه در هق هق مستانه ی باران شده ام ...
قصه ی «هرزترین خواهشِ» شبگرد شدم...

بسکه مجنون شدم ویاغی دلدادگیش
حکم دادندبه تبعیدِ خرد ؛طرد شدم....

تک تک خاطره ها ،بغض مرا میفهمند....
کوچه ها فاش کنند شاعر ولگرد شدم...