خواب مجنون

Written by
Rate this item
(0 votes)
Write a comment

اشک جاری شدو مقصود، پدیدار نشد
غزلی خواندم ودلدار، خریدار نشد...

عاشقِ می شدم وساقیِ بارانِ غزل
آب در هاون ودلداده، گرفتار نشد....

آسمان، تیره شدو بغض، گلوگیرِ نفس
دیگر آن جاذبه ی عشق ،تکرار نشد

از تبار غزل ونسلِ طبیبانِ نفس!
خود شفا بود ومهیاگرِ تیمار، نشد

دستِ تقدیر ندانسته به دارم آویخت...
آشیان ساخت مرا، لیک معمار نشد!

همچو آیینه، به صد تکه شکستم، اما
شد هزاران دل و انگار نه انگارنشد

توبه کردم که دگر ماه ،نبینم هرگز
دل مجنونِ من از خواب، بیدار نشد!!



Say something here...
Cancel
You are a guest ( Sign Up ? )
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.

More in this category: « گوش دل