سنگ سرد روزگار

Written by
Rate this item
(5 votes)
Write a comment

آدم ها خسته می شوند و سیگار می کشند

گاهی دلشان از قصه های دلشان میسوزد

اما؛ کسی صمیمانه بغل نخواهد کرد کسی را

و نخواهد پرسید:

به کدام درخت تکیه زده ای و بی رحمانه گریسته ای؟

یا مرگ کدام گل را تنها تب میکنی؟

و نخواهی گفت:

شما کدام دشنامید که عروس التماس و نیاز مرا

به فاحشه خانهء آزار من می برید

عروس درد من معصومانه در من گریسته

و طعم آن ترانه ء سوت و سوزیست

که در دل سروده ام

و هرگز نخواند ه ام

چرا که شانه ء هیچکس نخواهد فهمید

که  تنها شا نه ء کسی جاییست برای آویختن پیراهن دلتنگیت

در روزگار سنگ و سرد

که دیگر دستش در دستت نیست

در مانده در هیاهویی خاموش

که چگونه دیگر اشکال دردت را ترسیم کنی

وفریاد غروب غایب آن چشمها
که آسمانش را ابرهای تیره ء دلتنگ مفلوک کرده

بباری تا سکوت

کاش این آخر قصه بود

پروازی از ارتفاع به سویی بی سو

یا دستی آغشته به خون خود

اما می ترسی و هست

می ترسم و هستم

مغموم ترانه هایی که نخواندم و هرگز خوانده نخواهد شد

و تنها کوچه سنگ و سرد را گریه میکنم و سیگار....



Say something here...
Cancel
You are a guest ( Sign Up ? )
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.