آزادی

نوشته شده توسط
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
Write a comment

وقتی که آزادی میان میله زندانی است
وقتی برای دلخوشی در سینه ای جا نیست
وقتی هوای کوچه ها هر لحظه توفانی است

می پرسم ازمردم : چرا در شهر مهمانی است؟!

وقتی که لب را وا نکرده، سینه می سوزد
وقتی که حکمی آتشی در جان می افروزد
وقتی که لبها را کسی با سرب می دوزد

جشن و بساط شادمانی ،غیر انسانی است!

وقتی که ترس نان شده کابوس این مردم
وقتی که آجر می شود هر خوشه ی گندم
وقتی جوابت می شود در اغتشاشی گم

در چشم این مردم چگونه بغض پیدا نیست؟!

وقتی که در فرهنگ واژه ، دار می تازد
وقتی جوانی زندگی را ساده می بازد
وقتی که جغدی بر عقابی دست می یازد

کتمان مشکلهای مردم کارِ شیطانی است

وقتی حقوق و خرجِ یک ملت، موازی نیست
از زندگی با این شرایط هیچ راضی نیست!
وقتی که دزدان در تلاش و ترسِ قاضی نیست

در کوچه های شهر مشکوکم چراغانی است!

وقتی که جان می داد طفلی گوشه ی چادر
در حسرت گرمای هستی بخش یک والُر
با وعده های رنگی یک خانه از آجر

طفلی میان وعده های پوچ قربانی است!

وقتی که مِلک و ازدواج و کار رویا شد
وقتی بساط اعتیاد از عمد برپا شد
وقتی که گور و دخمه خوابی ها مهیا شد

گفتند روزی آب و برق و خانه مجانی است

وقتی که بغضی می شود فریاد و می جوشد
دستی برای رفع استیصال می کوشد
وقتی که رخت خون به جای کار می پوشد

پایان نشنیدن، ندیدن ها، پشیمانی است

وقتی یتیمی زیر باران خیس می گردد
وقتی که معیار نجابت، گیس می گردد
وقتی جواب اعتراضم، هیس می گردد

پایان این اشعار، دائم تلخ و بحرانی است‌

 



Say something here...
Cancel
You are a guest ( Sign Up ? )
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.