شعرگونه

شعرگونه

Write a comment
با هرنگاهِ مست تو سرمست می شوم فارغ ازین جهان وهرچه درو هست می شوم چون خیره می شوی به من از شرم آن نگاه…
Write a comment
ماهی ای کوچک میان رود بودرفتن از خانه برایش زود بود مادرش می گفت: دنیا برکه ایستبرکه تنها جا برای زندگی ست! جوی آب کوچکی…
Write a comment
در نمازم توبه کردم، تا فراموشت کنمتن، مطهر، از لب واز هرمِ آغوشت کنم عقلِ تن داده به دل را ،در پی ات آتش زنم…
Write a comment
رفتی و جانم گرفتی عاقبت دیر آمدیبی وفا چونان شدم از دوریت پیر آمدی در جوانی غصه شُد نان و نوایم، ای عجبتا که گشتم…
Write a comment
شب آوای سکوت سر داده و گرد مرگ پاشیده بر رویای ادمها و گنجشکی کنار جفت خود ارام خوابیده گل یاس حیاط خانه ما هم…
Write a comment
تکه ای از آسمان ،لغزید بر دامان من...ماه پایین آمدو رقصید، در چشمان من.... فصل های دفتر شعرم، یکایک خیس شدعقل، پیکی سرکشیدوسرزد از فرمان…
Page 4 of 8