حسین

حسین

Friday, 18 May 2018 07:44

"مسخ"

Write a comment

سرش را پایین انداخت و رفت مثل گاو.مهم نبود،به جهنم که رفت.
اصلا به من ربطی نداشت.چرا آمده بود،می توانست نیاید و حالا هم چون می توانست رفت...همین.
امروز برای او چه روز بدی خواهد بود.
انسانی به فنا رفته و تنها...
او درد می کشد و رنج می برد و خون می گرید و ضجه می زند بدون انکه کسی به فریادش برسد و این لذت بخش است البته برای تو...
آری تو از رنج آنهایی که فکر می کنند می توانند روی پای خود بایستند لذت می بری...بیرحم نیستی اما مهربان هم نیستی...
مرگ را تمسخر می کنی اما مثل سگ از ان میترسی...
گاهی بیرحمانه مغزت تو را به بازی میگبرد...تو بازیچه ی یگ ارگان پلاسیده و مچاله در کله ی کروی شکلت هستی که همیشه موضوع خنده ی او بوده است.
آری او از دیدن کله ی گرد و توپ مانند تو می خندد و گاهی با انگشت اشاره آنرا به دیگران نشان می دهد.
آری دیگران نیز بازیچه اند.ابلهانی که با خندیدن به کله ی گرد تو وقت تلف می کنند تا در نهایت زیر ماشین آشغالی له شوند و پس از له شدن چون تکه ای زباله قاطی بقیه می شوند.همان بقیه ای که وقتی حواست نیست تو را لگد می کنند و تو زیر پایشان باید فریاد بکشی.
راستی میدانستی که فریاد کشیدن کار احمقانه ایست.فقط احمق ها فریاد می کشند.مهم نیست مضمون فریاد چه باشد.برای گرفتن حق یا گفتن زور یا...
خلاصه ی مطلب از این پرت و پلاها که نوشتی چیزی دستگیرمان نشد...
فکر میکنی داستایوفسکی هستی یا لئون تولستوی...
راستی داستان مسخ را خوانده ای،من اگر می توانستم تو را مسخ می کردم البته انچه که گرگور زامزا بدان تبدیل شد خوب بود من تو را به موجودی تبدیل می کردم که همه چیز را خلق کرده است فقط به خاطر اینکه او را پرستش کنند و در نهایت همه از او روی گردان باشند...
خیلی زور دارد نه...
چه فشاری را باید تحمل کنی...
دوست داری مخلوقاتت را نابود کنی کنی اما باز به این امید که انها به سمتت برگردند و تو را بپرستند این کار نمی کنی...
چرا میخندی؟
از اینکه نمی توانم تو را مسخ کنم می خندی؟
شاید از اینکه مرا مسخ کرده ای میخندی...
آری تو مرا مسخ کرده ای و من از نبودنت به چرندگویی افتاده ام.

 

Friday, 18 May 2018 07:30

"مهمان"

Write a comment

نمی دانم چرا از پنجره وارد شد.می توانست در بزند،بدون شک با رویی گشاده او را در آغوش می گرفتم،هر چند فلس های تنش سرد باشند و موهای پیکرش زِبر.
بال هایش چرا آویزانند؟...حتما بی امان بال زده است.بدنش چرا کش آمده است؟
آن لکه های سبز زیر شکمش چیست؟...حتما چندبار از فرت خستگی سقوط کرده و کیلومترها سینه خیز خود را کشیده است.
چشمان درشت آبی رنگش زیر انبوه موهای سبز صورتش چه زیبا جا گرفته اند.
باید رسم مهمان نوازی را به جای آورم.بدون شک تشنه است، باید سیرابش کنم.
اَه...این پارچ لعنتی همیشه خالی است.نباید از اتاق خارج شوم.شاید بی ادبی باشد.شاید اگر رفتم و برگشتم مرا ترک کرده باشد.
هنوز او را در آغوش نگرفته ام.باید نزدیک تر شوم.نمی دانم باید ببوسمش یا نه؟
اول دست هایم را باز کنم و به سمتش قدم بردارم یا اول به سمتش قدم بردارم و سپس دست هایم را باز کنم؟
کدام یک تهدیدآمیز نیست؟...نمی دانم.اصلا مرا تهدیدی برای خود می داند؟
حتما مرا می شناسد،چرا که اگر نمی شناخت رنج سفر را به جان نمی خرید.
از کجا آمده است؟
شاید از جایی که شب ها ستارگانش را می توان چید و روزها در دشت هایش بی امان دوید،بی آنکه خسته شوی.چشمانت را ببندی و بلند بخندی و زمانی که زیر پاهایت خالی شد مطمئن باشی در آبی غوطه ور می شوی که از غرق شدن در آن ترسی نداری.
چطور است خود را مثل او برهنه کنم؟
اما اگر از دیدن تن بی مویم بیمناک شد چه؟
چطور است اول موهایم را باز کنم؟
آری این بهتر است.
چه لبخند زیبایی دارد.دندانهایش چقدر مرتب کنار هم صف کشیده اند.باید عشوه هایم را بیشتر کنم.می توانم نزدیک تر شوم.آن قدر نزدیک که خود را به او بچسبانم.زخم های شکمش حتما او را آزار می دهد.باید فکری به حال آنها کنم.
پیراهنم چقدر گشاد شده است.
جریان نفسش بر بدنم چقدر لذت بخش است.چه بوی خوبی دارد.
چه قدر خاطرم برایش عزیز بوده که این همه راه را برای دیدنم پشت سر گذاشته است.
در برگرفته شدن چقدر لذت بخش است.
-دیر آمده ام؟
-به موقع آمده ای.
-آماده ای؟
-از همیشه آماده ترم.
بوی گلهای بنفشه زیر سروهای سر به فلک کشیده بر فراز تپه ی احاطه شده بین آب های آرام دریاچه ی نقره ای چقدر دل انگیز است.
-آن جا مقصد ماست؟
-آن جا را دوست داری؟
-جای بهتری وجود دارد؟
-تو را به آن جا ببرم؟
-مرا ببر ،به هر کجا که می خواهی،فقط ببر.

 

Friday, 11 May 2018 18:10

"تیرباران"

Write a comment

حکمش اعدام بود؛ باید تیرباران می شد.او را با چشمانی بسته در برابر هشت سرباز مسلح که به سمتش نشانه رفته بودند ،کنار دیوار قرار دادند.سرباز خائنی که زمان دستگیری مدعی بود خانواده اش به او نیاز دارند،اما فرار از میدان جنگ به هیچ وجه توجیه پذیر نیست.
بغل دستی ام کمی آشفته به نظر می رسید.نمی دانم او نیز چون من می اندیشید که اگر جای آن سرباز بود چه کاری می کرد.مگسک قلبش را نشانه رفته بود؛وظیفه ای که همیشه بر دوش داشت،نشانه رفتن قلب ها و سپردن وظیفه شلیک به ماشه.لوله هم وظیفه ی هدایت گلوله را داشت.آنها همه در این مرگ دست داشتند.اما من از همه آنها مقصرتر بودم.اما او، آن سرباز از همه مقصرتر است.اگر قلبش فقط برای میهنش می تپید،هیچ کدام از ما مجبور نبودیم او را نشانه بگیریم.اما اگر خانواده را رها می کرد محکوم به بی وفایی می شد و اگر میهن را وا می گذاشت محکوم به خیانت بود.اولی نگاه سرد خانواده اش را برایش به ارمغان می آورد و دومی گلوله ی داغ هم رزمانش را.
او خائنی بود که بی وفایی کرده بود.
اما من با کشتنش به آرامش نمی رسم؛حتی آشفته تر می شوم.چرا باید قلبی را نشانه روم که برای خانواده اش دلتنگ شده است.هفت نفر دیگر او را نشانه رفته اند.گلوله ی من به تنهایی او را نمی کشد.بدون شک گلوله ی بغل دستی ام قلبش را سوراخ می کند و جانش را می گیرد.من فقط به سمتش شلیک می کنم.اصلا شاید گلوله ی من به او اصابت نکرد.اصلا می توانم به او شلیک نکنم.اما فرمانده ی لعنتی همیشه جای اصابت گلوله را می شمارد.
اصلا من او را نمی شناسم،چرا نباید به او شلیک کنم؟
می توانم به پاهایش شلیک کنم.حتما کسی نمی فهمد که چه کسی به پایش شلیک کرده است.اما فرمانده ی لعنتی دقیقا جایی می ایستد که خط نگاهش همه ی لوله ها را در یک جهت ببیند...سینه...جایی که باید هم زمان هشت سوراخ از آن جا روزنه باز کنند تا نور هدایت در مسیر درست بر قلب دیگر سربازان تابیده شود.
می توانم بلافاصله بعد از دیگران شلیک کنم.اما اگر در حین سقوط گلوله ام به جای پا به قلبش اصابت کرد چه؟
از آن بدتر ممکن است همه متوجه شوند که من به قصد کشتن شلیک نکرده ام.
ما جوخه ی اعدامیم.او در نهایت می میرد.حتی اگر از گناهش بگذرند و رهایش کنند تا به جنگیدن ادامه دهد و حتی اگر از میدان جنگ جان سالم به در برد در نهایت در بستر در حالی که پیر و فرتوت افتخار مرگ در جوانی را از دست داده در پیری آن را ملاقات می کند.اما...

"جوخه.....آماده.....با فرمان من.........آتش".

 

Friday, 11 May 2018 17:57

"نشخوار"

Write a comment

میری یه گوشه میشینی و فکر می کنی و فکر می کنی و فکر می کنی و در نهایت به این نتیجه می رسی که تو مردی و مرگ چقدر لذت بخشه وقتی مجبوری برای رسیدن بهش میان بر بزنی و به سمتش هجوم ببری و اون مثل سگ ازت فراری باشه و نعره بزنی انگار که زیر پاهات آتیش روشنه و ناله هاش چقدر لذت بخشه وقتی دوست داری عذاب بکشه و فکر می کنی پشت هم و می کنی و می کنی و می کنی و در نهایت باز هم می کنی و می بینی به جایی قد نمیده،انگار ته نداره پس مجبوری ادامه بدی پس دوباره می کنی اونقدر حفر می کنی تا مغزت متلاشی بشه و وقتی بوی گند تهوعش بلند شد به این نتیجه می رسی که بازهم باید بکنی و باز هم می کنی و می کنی و می کنی اما هیچ فایده ای نداره،اون تهی شده ،غوطه ور شده در آبی که فرو رفتن در اون هیچ حسی بهت نمیده، پس مجبوری ادامه بدی و باز هم می کنی، اونقدر فکر می کنی تا در نهایت به این نتیجه می رسی که اونی که داره می کنه تو نیستی, در واقع اونی که فکر می کنی داری می کنی،داره می کنه،داره می خوره و نشخوار می کنه ،داره جر میده و پاره می کنه، داره می سوزونه و خاکستر می کنه....فکر لعنتی!

 

Tuesday, 08 May 2018 06:26

"اصطکاک"

Write a comment

در حالی که گاری حمل بار را هل می داد وارد کوچه ی بن بست منتهی به درب سبز رنگ پوسته پوسته شده ای شد.آن روز کاسبی خوبی نداشت.نزدیک عید که می شد،دست زیاد بود و مغازه دارها خسیس تر می شدند.گاهی بار گاری چنان سنگین می شد که با هر بار هل دادن به نفس نفس می افتاد.اما این حس که خود را پس از فوت پدر نان آور خانه می دانست،به او نیرو می داد.هر چند هنوز دوازده سالش تمام نشده بود.اندک درآمد مادر از خیاطی کفاف خرج ها را نمی داد،اما در ایام منتهی به عید تلاشش را بیشتر کرده بود.
تبسم مادر پس از سرفه های خونین،دلش را به درد می آورد.چندبار برای گرفتن بار کتک خورده بود.حتی حمّال ها هم برای حمّالی بیشتر رقابت می کردند.تصمیم داشت در این ایام،بعد از ظهرها که کاری در میدان بار ندارد،برای آنکه پول بیشتری به دست آورد ماهی قرمز بفروشد.این فکر را از مدتها قبل در سر داشت.به طرف حوض رفت،همان¬جایی که تشت آبی رنگی که مادر در آن لباسها را می شست افتاده بود.خوب وراندازش کرد،سالم بود و هیچ سوراخی نداشت،آن را تمیز شست.تشت را روی گاری گذاشت و خانه را ترک کرد.خانه¬ی آنها و همسایگانی که دست کمی از آنها نداشتند،مرز شهر بود با برهوتی که در آن آب انباری قرار داشت پر از ماهی های قرمز.در مسیر پسرانی را دید که به گله ی سگ ها حمله کرده بودند.چیزی شبیه به غافل گیر کردن بود.حمله ای محرمانه و برنامه ریزی شده،چرا که پس مدتی تعقیب ،پسرکی کوتاه قد که پیراهن راه راه با رنگ های سیاه و سرخ بر تن داشت با دمیدن در سوتی که به گردن داشت،نیروی کمکی مخفی در پشت تپه هایی که سگ ها بدان سمت در حال فرار بودند را فرا خواند.سگ ها در دام افتادند.حلقه ی محاصره تنگ تر و تنگ تر شد. سگ ها پشت به پشت هم ایستاده بودند.صدای واق واق هایشان بلند بود.فرمانده که پسرکی لاغراندام با چشمانی گود افتاده و چاکی سرخ رنگ در گوشه لب بود، دستور ایست را صادر کرد.
-سربازان شجاع؛اینک زمان انتقام است.اینک زمان ریختن خون اهریمنان است.بکشید ایادی شیطان را،بکشید دشمنان خداوند را.
جملات را با فشردن چوبی که به سمت سگ ها نشانه رفته بود به پایان رساند .صدای سوت به گوش رسید و انگار که در شیپور جنگ دمیده باشند.به سوی دشمن هجوم بردند.گرد و خاک به هوا بلند شد،صدای فریادها با زوزه ها در هم آمیخت.فرمانده در مسیر تعقیب سگی سیاه ،سر توله سگی قهوه ای را کوفت.خون شتک زد.سگی زرد ،دست شیپورچی را گاز گرفت.چند نفر در حالی که دندان¬هایشان را به هم می ساییدند،حلقه زنجیری که بر گردن سگی سفید فشرده بودند را تنگ تر می کردند و بی امان چوبهایشان را بر سرش می کوفتند.مدتی گذشت،سگ ها مغلوب شدند.هیچ اسیری را زنده نگذاشتند.حتی نگاه ملتمسانه ی توله سگ لنگی که بر جنازه مادرش می نالید را با کوفتن چماقی که با سیم خاردار تزیین شده بود پاسخ دادند.از آن پنج سگ فقط یکی موفق به فرار شد.
به راه خود ادامه داد.دیگر چیزی برای تماشا وجود نداشت.پس از مدتی به مقصد،آب انباری گنبدی شکل، رسید.

امیدوار بود خشک نباشد.چرا که آن سال،باران به قدر کافی نباریده بود.نزدیک ورودی آب انبار ایستاد و به درونش نگاهی انداخت.عمق آب انبار حدودا پانزده متر بود.فرسودگی و جلبک های خشک سراسر پله های سنگی را گرفته بود.دیوارها و سقف را ورانداز کرد،آویزهای بافته شده با کامواهای رنگی در مرکز سقف آویزان بودند.نورگیری که در گوشه اش لانه ی رها شده ی پرنده ای قرار داشت با میله ای عمودی به دو قسمت تقسیم شده بود.به کف آب انبار نگاه انداخت.عمق آب به نظر کم بود.گذاشتن نخستین قدم برای نزول حتی زمانی که از کیفیت نزول آگاه باشی چقدر سخت است.بر نخستین پله قدم گذاشت.یک دست بر دیوار و دست دیگرش تشت را گرفته بود. دومین قدم را به سمت پایین گذاشت.آب نمایانتر شد.لکه های سرخ رنگی بر سطح آب ظاهر شدند.قدم¬های رو به پایینش را ادامه داد.کشش آب را حس کرد.پهنای آب انبار وسیع تر از آن چه بود که از بالا دیده بود.ماهی های قرمز سراسر آب در حال شنا بودند.آنقدر زیاد که گرفتنشان کار سختی به نظر نمی آمد.دمپایی را از پا در آورد،پیراهنش را از تن خارج کرد و پاچه ی شلوارش را تا بالای زانو،جمع کرد.آب زلال بود و کف لایروبی نشده ی مملو از جلبک به خوبی نمایان بود.دستش را از دیوار جدا کرد و روی سکو نشست.کف پایش روی سطح آب قرار گرفت؛نه سرد بود و نه گرم.وزنش را روی کف دستانش انداخت و به آرامی بدنش را به جلو هل داد. پاهایش تا رسیدن به کف تا بالای قوزک در جلبک ها فرو رفتند .ارتفاع آب چند سانتیمتر بالاتر از زانوهایش بود.تشت را گرفت و به راه افتاد.کشیده شدن پوسته ی لزج جلبک ها بر پوست پایش حس بدی داشت.گاهی حس می کرد چیزی به پاهایش نزدیک می شود و به دورش می پیچد.ماهی های قرمز اطرافش را گرفته بودند.ترسی از مهمان ناخوانده ی خود نداشتند.ماهی قرمز بزرگی را زیر نظر گرفت،تشت را رها کرد و به سمتش رفت.آب کم کم مواج شد.ماهی ها خطر را حس کردند و از اطراف پراکنده شدند.با دست خالی در این آب انبار پهناور گرفتنشان کار ساده ای نبود.فکری به خاطرش رسید.تشت را به زیر آب فرو برد و آن را به کف چسباند و بی حرکت نشست.مدتی گذشت.چند ماهی به آرامی نزدیک شدند و بالای تشت شروع به چرخیدن کردند.
-اون بزرگه،پنج و پونصد،اون سفید خال خالیه هفت وپونصد،اون دم پرچمیه نه و پونصد.پونصد هم واسه چونه.
ماهی ها را قیمت گذاری کرد.حدودا چهل وپنج تومان کاسب بود.بیست تومان بیشتر از حمالی امروزش.
انگشتانش را بر جداره ی خمیده ی تشت فشرد،نفسش را حبس کرد.تشت را به آرامی بالا آورد.روشش جواب داد.فقط تشت زیادی سنگین شده بود.سعی کرد بلندش کند اما نشد،مجبور بود مقداری از آب را خالی کند،پس تشت را کمی خم کرد.با خالی شدن آب چند ماهی نیز از تشت فرار کردند.در حالی که نشسته بود تشت را به آرامی به سمت پله ها هل داد.نگاهش را از ماهی¬ها بر نمی داشت.بالاخره به سکو رسید.همه ی تلاشش را برای بلند کردن تشت به کار بست.صورتش در هم کشیده شد.دندانهایش هم چون پلکهایش بر هم فشرده شد. عضلات گردنش برجسته شد.موهایش از لرزش سر به رعشه افتادند.نفسش صدادار شد،خمیدگی زانویش از هم باز شد.بالاخره تشت را به بالای سکو رساند. به دیوار تکیه داد و چند نفس عمیق کشید.از سکو بالا رفت و پیراهنش را پوشید و دمپایی¬اش را به پا کرد.ارتفاع هر پله حدودا سی سانتی متر بود،هفتاد سانتیمتر کمتر از ارتفاع سکو.دو طرف تشت را گرفت و بر نخستین پله قرار داد.نمیتوانست رهایش کند.چرا که پهنای پله ها از کف تشت کمتر بود.همان¬طور که خمیده بود، نفس نفس می زد.باید تا قبل از غروب خود را به خانه می رساند.زمانی که تشت را روی آخرین پله گذاشت،رهایی را حس کرد.اما از چشمانش که چون کاسه¬ی خون بودند خبر نداشت.پس از مدتی استراحت گاری را نزدیک تر کرد و تشت را به زحمت روی آن قرار داد.حس کرد گوشه ی چشمش سوخت اما اعتنایی نکرد.شروع کرد به هل دادن گاری.پس از مدتی به تپه ها رسید.به جایی که نبرد خونین رخ داده بود.به مکان جنگ خیره شد.جنازه ی سگ ها برای تغذیه ی چند روز جوندگان و مگس ها کافی بودند.
بی اعتنا به مسیرش ادامه داد.با خانه فاصله ای نداشت.حس کرد کسی او را دنبال می کند.به پشت سر نگاه انداخت.بازمانده ی سگ ها به سمتش حمله کرد.
#حسین