M E

M E

Sunday, 13 May 2018 07:02

«معصومیت تباه‌ شده»

Write a comment

۳
زن خیالش راحت شده.
رَدهای سیاه‌رنگی که از چشمانش بر روی صورتش و آرایش صورتش بجا مانده، چهره‌اش را شکسته‌ و مسن نشان می‌دهد.
صورتش را که می‌شوید تلفنش زنگ می‌زند.

«می‌گوید خطر رفع شده و دخترش نجات پیدا کرده.
می‌گوید شوهرش را هنوز پیدا نکرده و کماکان تلفنش خاموش است.
می‌گوید چندین سال است که بود و نبود مردش فرقی ندارد.
می‌گوید حتی مسبب خودکشی دخترش هم بی‌صلاحیتی شوهرش است.
می‌گوید به زودی طلاق توافقی‌شان را خواهند گرفت و بحران زندگیش تمام می‌شود.
می‌گوید دخترش را نزد روانپزشکی خواهد برد...»

*

۲
- چی شدی دختر، چند هفته هست که با ما نمی‌جوشی؟
+ چیزی نیست، حوصله ندارم.
- ما که از زمان دبستان باهم همکلاس بودیم، ما فقط دوست نیستیم، مثل خواهریم، اگر حرفی داری بزن.
+ نه، چیز خاصی نیست.
- چرا سر کلاس‌های دانشگاه نمی‌یایی؟
+ حوصله ندارم... به نظرت می‌تونم برای این ترم مرخصی بگیرم؟...

*

۱
- چرا یک ساعته که حرف نمی‌زنی؟
+ حرفی ندارم.
- تو مگر نگفتی دوستم داری؟
+ اگر دوستت نداشتم اینجا نمی‌اومدم.
- یک ساعته که خیره شدی به سقف و حرف نمی‌زنی. اگر دوستم داری حرف بزن، همش من دارم حرف می‌زنم.
+ چی‌ بگم؟
- مثلا، مثلا چطور بود؟ لذت بردی؟
+ نمی‌دونم.
- چطور نمی‌دونی!؟ بالاخره یه حسی داشتی، یه حسی داری؟
+ نمی‌دونم، باور کن اصلا نمی‌تونم توضیحش بدم.
- خوب، هرچقدر می‌تونی توضیح بده.
+ تو نمی‌تونی درک کنی.
- خوب بگو شاید فهمیدم.
+ نمی‌دونم، شاید بار اول این حس سراغ همهٔ دخترها بیاد.
- خوب حالا بگو.
+ حس پوچی، حس خلاء، حس بی‌وزنی، باور کن نمی‌دونم، همه اینها اومده سراغم...

 

Wednesday, 09 May 2018 06:14

«قشنگِ بی‌اصالت»

Write a comment

من نیز غمگین، روی صندلیِ پشتِ میز کارم لَم داده‌ام. او را دیده بودم که از نگاهش؛ امواج ناامیدی ساطع می‌شوند و بی‌رمق زیر آفتاب دراز کشیده.
به گمانم دو روز است که هیچ نخورده و تمام خوراک‌هایی که من و همکارانم برایش آورده‌ بودیم، دست نخورده باقی مانده‌اند.

*

او و سه بچه‌اش همیشه اطراف کانکس‌های محل کار ما پرسه می‌زدند. بچه‌هایش؛ توله‌های زیبایی بودند با چشمانی درشت. آنچه دوست داشتنی‌ترشان می‌کرد، رنگ سپید موهایشان بود با خال‌های بزرگِ سیاه رنگی در وسط آن سپیدی‌ها.
توله‌ها از آب و گل درآمده بودند و روز به روز شیطنت‌شان بیشتر می‌شد. مادرشان حالا با خیالی راحت‌تر به مسافت‌های دورتری از محل لانه‌‌‌شان می‌رفت.

*

روزی رسید که پی بردیم فقط یکی از بچه‌ها کنار مادرش است و از دوتای دیگر خبری نیست.
دو روز پیش، آخرین فرزند نیزغیبش زد.
چه کسی می‌تواند درک کند میزان غم این حیوان مادر را؟
شاید اگر توله‌ها در کنار او بزرگ می‌شدند آنها نیز سگ‌هایی ولگرد می‌شدند... کسی چه می‌داند. شاید اکنون هرکدام از توله‌ها نزد یک خانوادهٔ مرفه با بهترین خوراک‌ها به زندگی ادامه می‌دهند.
شاید کمتر کسی بفهمد که این موجودات زیبا و دوست‌داشتنی، زاده شدهٔ یک مادر ولگرد و بی‌اصالت هستند...

 

Tuesday, 08 May 2018 05:48

مالیخولیا

Write a comment

"در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد. اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد، چون عموما عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و پيشامدهاي نادر و عجيب بشمارند. و اگر كسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي كنند آن را با لبخند شكاك و تمسخرآميز تلقي بكنند...
صادق هدایت_بوف کور"

نه روز است و نه شب. مدت‌هاست که او در این هوای نیمه‌روشن و نیمه‌تاریک ظاهر می‌شود و درون باغ قدم می‌زند. گاهی تند گام برمی‌داردو بین درخت‌ها ناپدید می‌شود، گاهی نیز آهسته، حتی بعضی مواقع می‌ایستد و ماتش می‌برد. او مثل یک سایه است، حتی از قدم‌هایش بر روی برگ‌ها و شاخه‌های خشک کف باغ صدایی به گوش نمی‌رسد.

- «زبونم لال دیوونه نشده؟»

+«چی بگم خواهر. من رو هم داره دیوونه می‌کنه...»

طبیبی بر بالینم آورده‌اند و مرا دیوانه پنداشته‌اند! مشتی رجاله! رجاله‌هایی فسیل شده! این‌ها چه می‌دانند؟ چه چیز سرشان می‌شود!؟ نکبت سراپای زندگی‌شان را گرفته، بوی تعفن از همهٔ وجودشان به مشام می‌رسد. همچنان خویش را چون روسپیانی ناقص عقل بزک دوزک می‌کنند تا به این دنیا بفروشند. نمی‌دانند هر چه دست و پا بزنند در این گنداب بیشتر فرو می‌روند و بالاخره همه روزی خفه خواهند شد.

امروز بازهم او به باغ آمد، اما جور دیگری بود. دیدمش که با وسواس اطرافش را می‌نگرد، کیسه‌ای را نیز به همراه داشت. ناگهان روی زمین نشست و با دست‌هایش زمین را حفر کرد. هنگامی که رفت کیسه در دستش نبود. حُکما، آنرا درون گودالی که کنده بود چال کرده بود.

- «خواهر! امروز شروع کرد به کندن زمین... کنار درخت‌ها رو ببینی وحشت می‌کنی، گودال‌هایی شبیه قبر کنده.»

+ «خواهرم، عزیزم! مگر چند وقت پیش نگفتم این خونه باغ رو بفروش و ازینجا برو. خودت رو حیرون این پسر کردی که چی بشه؟ خدابیامرز به اندازه کافی براش پول به ارث گذاشته.»

- « خدا رحمتش کنه، همیشه می‌گفت این ملک موروثی بین خانواده‌اش دست به دست گشته، نذار از دست بره....»

+ «چی بگم خواهر تو گوش به حرفم نمی‌دی، از آخر و عاقبت این پسرت می‌ترسم. ناراحت نشی ولی اون دوتای دیگه عقل‌شون کار می‌کرد که از ایران رفتن.»

- «ای خواهر! من هر وقت می‌رم اونجا بهشون سربزنم غم‌باد می‌گیرم. دیر به دیرم میشه تا زودتر برگردم ایران...»

چرا کیسه را نمی‌یابم! کجا پنهانش کرده!؟ من که همه‌ی باغ را زیرو رو کرده‌ام. به چشم خویش کیسه‌ای را در دستش دیدم. اگر زیر یکی از همین درخت‌ها چالش نکرده بود پس چرا دست خالی رفت...
خود خودش بود، شک ندارم، صورتش را درست دیدم؛ با آن عینک و آن سبیلش.
نه تاریک بود و نه روشن ولی مشخص بود، صادق خان هدایت بود، درون آن کیسه هم حتما چیزی نبود جز دست‌نوشته‌ها و کتابهایی که همه فکر می‌کردند قبل از خودکشی آنها را سوزانده، اما من پیدایشان خواهم کرد، همه‌شان را، زیر خاک‌های همین ملک، همین‌جا، نزدیک خودم.

 

Saturday, 05 May 2018 16:57

بمان ای پرنده ی مهاجر

Write a comment

«در توانت هست بمانی، ای پرندهٔ مهاجر!؟ هنگامی‌ که دل‌بسته‌ات، پر و بالی برای پرواز ندارد.»


در سکون و سکوت فضای کافه نشسته‌ایم. زیر نورهای سرد، لرزش لب‌هایش، خطوطی بر چهره‌اش انداخته...
این قاب چهره‌اش، شبیه پرتره‌‌ای سیاه‌و‌سفید است و مرا بیاد بازیگران زیباروی فیلم‌های صامت می‌اندازد.
نمی‌خواهم دستش را بگیرم، شاید حسی از جنس استیصال در درونم رخنه کند.
عاشق قهوه است؛ قهوهٔ تلخ. اینبار اما قهوه‌اش سرد شده.
شاید کامش تلخ‌تر از قهوه‌‌اش باشد.

می‌گوید: بمان! ازدواج می‌کنیم، بچه‌دار می‌شویم... مثل همه زندگی خواهیم کرد.

می‌گویم: چگونه دوستت بدارم وقتی وجود خودم را دوست نمی‌دارم؟

می‌گوید: با کم و زیادش می‌سازیم.

می‌گویم: از کم و زیادش باکی ندارم.

می‌گوید: پس چرا می‌روی...

می‌گویم: سربزیرم، اما در توانم نیست سر خم کنم. اهل کارم اما نمی‌توانم کار بیهوده بکنم...

همیشه آخرین بوسه‌ها به مانند اولین بوسه‌ها، خاطره‌هایی جاویدان هستند.
*

می‌بینمش که در بسترش خوابیده. هنوز هم اشک می‌ریزد!
کاش می‌توانستم دستش را بگیرم، ببویمش، ببوسمش، بگویمش: «غزال دوستت می‌دارم...»
کاش فردا نفهمد که رفتنی می‌رود و ماندنی می‌ماند.

*

خبر کوتاه است:
«شامگاه گذشته، یک قایق حامل مهاجران غیرقانونی از مقصد ترکیه به اروپا غرق شده و همهٔ مسافران آن که ملیتی ایرانی داشته‌اند، جان‌ باخته‌‌اند.»