مهدی کاشانی زاده

مهدی کاشانی زاده

Friday, 18 May 2018 07:50

زبان آدمیزاد

Write a comment

شاید هر کسی جای من بود از دست او عصبانی می شد. اما من تنها سرم را برگرداندم تا نگاهم به ورقه های توی دستش نیفتد. حرفش خیلی برایم جالب بود و فکرم را مشغول کرد.طبیعتا اکنون باید آن ورقه ها را می جویدم، قورت می دادم و دوباره برایش نشخوار می کردم تا بفهمد نباید با من اینگونه صحبت کند.البته؛ کار احمقانه ای بود و معلوم نبود چه عواقبی ممکن است داشته باشد..مردک طوری به من خیره شده بود که انگار داشت به موجودی ناشناخته نگاه می کرد که نه می تواند حرف های او را بفهمد و نه منظور خود را برساند. موجودی خرفت و کودن.چند قدم به عقب رفت و تلفن را برداشت. فریاد هایش برایم واضح نبود.
مجبور شدم گوشه ای ساکت بنشینم و چیزی نگویم انگار که اصلا وجود خارجی ندارم. کاری جز این از دستم بر نمی آمد. از جوانبی حق با او بود.این که هر روز صبح چند ساعتی منتظر خوردن همان چیزی بمانم که روز قبلش همان را بهم خورانده بودند و آخر هم از ترس هیچ اعتراضی نکنم.حتی یکبار هم شانس نیاوردم و نشد رنگ و لعابش عوض شود. البته این موضوع هیچ ربطی به آن ندارد اما وقتی یادش افتادم ناخواسته گرسنه ام شد.باید چیزی در دهانم پنهان می کردم تا هم خودم را سرگرم سازم و هم از شر صدای قار و قور شکمم خلاص شوم.ولی من انتظار این تغییر ناگهانی موجودیت را نداشتم و ناچار شدم نقش بازی کنم.
همهمه ای از بیرون اتاق می آمد و اجازه نمی داد لحظه ای تمرکز داشته باشم و دنبال راه چاره ای بگردم.نمی دانم این چه رسمی بود که هر بار با لحنی تند و زننده یکی از ما را به این اتاق می کشاندند، در موقعیت مشابه ای قرار می دادند و اگر زیر بارش نمی رفتیم بعد از چند ساعت دیگر از ما خبری نمی شد. گرچه هنوز از من خبری بود ولی ممکن بود خیلی زود من هم مثل بقیه نیست شوم.کسی درباره راز این اتفاقات که شبیه قتل های سریالی شده بود چیزی نمی دانست جز اینکه آخرین قربانی؛ چند دیوار آن طرف تر زندگی می کرد.
هوای اتاق همچنان گرم و خفه بود و بویی شبیه بوی امثال ما را می داد که توی خانه هایی مثل آغل توی دست و پای هم وول می خوردیم. فقط برایم عجیب بود که چرا وقتی دیگران به اینجا می آیند مرتب به به و چه چه می کنند اما وقتی پایشان را در خانه های ما می گذارند فورا دماغشان را می گیرند و به اجدادمان بد و بیراه می گویند.تازه آنجا که شرایط بدتری داشت و تا چشم کار می کرد ته سیگار روی زمین دیده می شد.حداقل در این مورد من و دوستان بهتر تربیت شده بودیم و هر چیزی را هر جایی رها نمی کردیم.
وقتی در باز شد دو مرد چهارشانه توی چهارچوب قرار گرفتند. لباسی یکدستی پوشیده بودند و قرار بود مرا به سلاخ خانه ببرند.مثل بقیه. پوست مرا از سر تا دم بکنند و گوشه ای بیندازند و با گوشتم...فکر کردن به این موضوع حتی از قبول آن ننگ نامه هم دردناک تر بود.
رییسم با عصبانیت خطاب به آن دو نفر چیزهایی گفت که باز من متوجه اش نمی شدم. باید زبانِ دیگری یاد می گرفتم. زبان آدمیزاد را...یاد حرفی افتادم که دقایقی پیش به من گفته بود. لبخندی زدم و همزمان که لب و لوچه ام را آویزان کرده بودم و نشخوار می کردم<مااااا>یِ بلندی کردم.

Tuesday, 08 May 2018 06:15

سقوط

Write a comment


یکباره همه جا تکان شدیدی خورد به حدی که نزدیک بود تعادلم را از دست بدهم و از پشت بیفتم.آلارم ها به کار افتادند و چراغ های سیستم های پیش رویم مدام خاموش و روشن می شدند.همکارم دستم را محکم چسبید گویی انتظار داشت در آن لحظات پیامبری شوم و برایش معجزه کنم. در حالیکه منم مانند او حسابی ترسیده بودم. نگاهی به جلو انداختم. در میان انبوهی از مه؛ تنها چیزی که به طرف ما می آمد مرگ بود.ما داشتیم سقوط می کردیم.
باید یه کاری بکنی. باید یه کاری بکنی.
چندین بار به خودم سیلی زدم تا حواسم سر جایش بیاید. آری.... باید کاری می کردم زیرا جان هزاران نفر در دستان من بود. باید این موجود عظیم الجثه را به سلامت روی زمین می نشاندم. اما قبل آن؛باید وضعیت را برای بقیه شرح می دادم. باید به آن ها می گفتم در چه شرایط دشواری قرار داریم. اینکه آرامش خود را حفظ کنند، امیدشان را از دست ندهند و محکم کمربندهایشان را بگیرند.
وقتی جسمی پُر مو روی شانه ام افتاد فهمیدم همکارم از هوش رفته است و در آن لحظات بود که دیگر به عمق فاجعه پی بردم. من به تنهایی نمی توانستم آن را هدایت کنم. از شانس بد ارتباط با برج مراقبت هم میسر نبود.دستی به پیشانی ام کشیدم تا گوله های نمکش را بزدایم. بهترین راه این بود که از کسی کمک بگیرم. اما از چه کسی؟ کدام یک از مسافرانم مهارت و جراتش را داشتند؟ آن جوانک خام و دیلاقی که هر روز عاشق کسی می شد حتی یک عروسک پلاستیکی از ریخت افتاده؟ یا آن مردک که به روده دراز معروف بود؟ یا لابد آن یکی که در خرید و فروش مواد غذایی دست داشت؟ مواد غذایی اعلا می خرید و با استفاده از مواد شیمیایی و کمی دستکاری، جنس های بی ارزش و بنجل تولید می کرد تا به خریدارش قاچاقی بفروشد.من همه را به خوبی می شناختم و از زیر و بم زندگی شان با خبر بودم. آن ها در حقیقت مسافران همیشگی من بودند.
تکان ها شدید تر از قبل شده بود.درست به همان سرعت که ارتفاعمان کم می شد امید من نیز به ناامیدی بدل می شد. جیغ و فریاد مسافران باعث شد تمرکزم را از دست بدم و دیگر قافیه را ببازم. یک لحظه احساس کردم 360 درجه به دور خود چرخیدم و بعد از برخورد سرم با فرمان و به دنبال آن شنیدن صدای مهیبی از حال رفتم...
چند ساعتی گذشته بود. دخترک پنج ساله که تنها قربانی و تنها بازمانده ی این سانحه بود آرام آرام چشمانش را گشود. وقتی صدای مادر در گوشش پیچید آرامش عجیبی پیدا کرد: نترس دخترم...چیزی نیست... از پله ها افتاده بودی. حالت خوبه؟؟

 

Monday, 23 April 2018 06:50

بیماری حیوانی

Write a comment

سعید هر بار که او را می دید با خود قسم می خورد تا حالا دختری به زیبایی اش ندیده است.

همه چیز از یک صبح مزخرف و کسالت بار (مثل همیشه) آغاز شده بود که فهمید آن دختر یکی از همکلاسی هایش است و قرار است تا پایان ترم کنار دیوار بنشیند. در همان نگاه اول احساس عجیبی نسبت به او پیدا کرده بود. نمی دانست دلباخته اش شده است یا.... تنها کنجکاو!
دختر بدلیل بیماری پدرش به ندرت در کلاس ها حاضر می شد.در حالیکه سعید در تمام کلاس ها به طور کامل شرکت می کرد. نمی دانست برای اینکه دختر را ببیند این قدر مشتاق درس شده است یا قبل از این هم طالب علم بوده. تصمیم گرفت جزوه ها را خوش خط بنویسد و به محض اینکه او را دید تقدیمش کند. همین مسئله زمینه ساز ملاقات های پی در پی آن ها شد.
سعید که از تمام دختر ها فاصله گرفته بود، مثل انسان های افسرده یا آدم های اُمُل (چیزی که دوستانش می گفتند) برای اولین بار با دختری همکلام شده بود؛هر از گاهی مخفیانه در چشمان درشتش خیره می شد و باز قسم می خورد که دختری به زیبایی او ندیده است. می دانست او دختر نجیبی است. نه از پوششی که داشت و نه از اینکه هر بار تاکید می کرد در شلوغ ترین نقطه دانشگاه همدیگر را ببیند و نه از اینکه از دادن شماره اش خودداری کرده بود. بلکه به خاطر نگاه های سر به زیرش و همین سعید را بیشتر وسوسه می کرد. امیدوار بود عشق مشکلش را حل کند. این بیماری مزخرف که حتی جرات آوردن نامش را نداشت اما خوب بلد بود چگونه در سعید رخنه کند و فکر و قلبش را آلوده سازد. آری؛ تنها راه نجات ازدواجی در چارچوب قانون و شرع بود همان تصمیمی که پدر و مادرش زمان خودشان گرفته بودند.
حساس ترین روز زندگی سعید سر رسید. لباس های تمیزی پوشید، اودکلن زد و ساعتی زودتر از ساعت ملاقات انگار که بخواهد با خود تمرین کند که چه بگوید و چطور خواسته اش را مطرح کند در مکان مورد نظر حاضر شد. وقتی دختر را دید قلبش لرزید و تمام نقشه ها و فکر هایش به هم ریخت. نمی دانست چه بگوید و زمانی هم برای فکر کردن مجدد نداشت. با خود گفت شاید چشمانم کارشان را بهتر بلد باشند و حقیقتم را بازگو کنند. پس در صورت دختر خیره شد. به لب های جمع و جور و چشمانی که به آرامی پلک می زدند. پوست سفیدش به قدری کشیده و صاف بود که خیال کرد تپه ای یکدست و پوشیده از برف را می بیند که تاکنون کسی رویش راه نرفته است. چه می شد اگر او با دست هایش روی این زیبایی ها قدم می زد؟ دختری که از تمام عکس هایی که تا حالا در سایت های کوفت و زهرمار مجازی دیده بود سرتر بود اگر سهم او نبود؛ پس سهم که بود؟ بیماری سعید دوباره ظاهر شد و نگاه او را از آن دختر که بی خبر از همه چیز سرگرم ورق زدن جزوه ها بود به لباس هایش هدایت کرد و چیزی که پشت لباس هایش پنهان کرده بود. او کاملا فراموش کرد چرا ترتیب این ملاقات را داده است و مغز و قلبش از کار افتاده بود. تنها چیزی که در آن لحظه او را هدایت می کرد تصاویری بود که از قبل در گوشه هایی از ذهن خود جای داده بود تا این چنین او را مسموم کنند.
دستان سعید به لرزه افتاد و تپش قلبش شدید تر شد. تمام بدنش داغ شده بود و مدام داغ تر هم می شد. همچنان به دختر نگاه می کرد. به چشمان درشت و موهای بلوندی که تا روی گردنش کشیده می شد. به لباس های قرمزی که او را حسابی تحریک می کرد. دیگر طاقت نیاورد.مانند حیوانی که به این رنگ حساس باشد دست دراز کرد و مشغول دریدن او و خوی انسانی خود شد.