شبح

شبح

Sunday, 13 May 2018 07:04

کلاغ ها

Write a comment

با صدای تصادف و هر حادثه‌ای، انبوهی از کلاغ‌ها به هوا می رفتند، کلاغ هایی که هر چه در زمین می یافتند را می خوردند، و هر چه خورده بودند را از آسمان، نثار زمینیان می نمودند. خبری از هیچ پرنده ای نبود، تنها کلاغ ها بودند. آسمان سیاه و صوت قار قار.
یک روز پدرم در را کوبید، خونین و رنگ پریده،داخل آمد و گفت اسباب تان را جمع کنید، این شهر جای ماندن نیست. مادرم وحشت کرده بود، و پیوسته می گفت تا ندانم از جایم تکان نخواهم خورد. سرآخر پدرم از جیبش جوجه کبوتری را در آورد. گفت این جوجه را دیدم زمین افتاده، برداشتمش که نگهش دارم. کلاغ ها دور سرم چرخیدند و قارقار کردند. بعد حمله ور شدند، گویی مال آن هاست. با تعجب به حرف های پدرم گوش می دادم، با آمدن صدای قارقار برگشتم و حیاط را نگاه کردم، کلاغ ها از در بالکن داخل را نگاه میکردند، جوجه ی بیچاره ، صدایش در نمی آمد، ولی می لرزید. از آن همه سیاهی که او را به خودشان می خواندند وحشت داشت.
مادرم به یک لحظه جوجه را از دست پدرم گرفت، و در حیاط را باز کرد و جوجه را به داخل حیاط پرت کرد.
-مرد به جای این کارها جوجه شون بده بهشون.
بدو به سمت در حیاط رفتم، قبل از رسیدن من همه کارها انجام شده بود، و تنها ردی از خون بر روی حیاط ماند.
پدرم می گفت، بحث جوجه نبود. شهری که جوجه کبوتری در امان نباشد، امن نیست. پدرم گفت امن نیست و مادرم گفت، ترسو نباش.
کلاغ ها دیگر همه جا را گرفته بودند، به درختی لگد می زدی، انبوهی از کلاغ ها به هوا می رفتند. کسی مشکلی با این همه سیاهی نداشت، قرار شد ماسک بزنیم، تا اگر بوی کلاغ آزارمان می دهد، بویش را نشنفیم. بالاخره فاجعه به وقوع پیوست، کلاغ ها بر سر کودکی ریختند. و ردی از خون در کوچه ماند.

پدرم گفت امنیت، مادرم گفت ترسو.
قرار شد سم کلاغ بزنند، چند نفر پیرمرد به خاطر استشمام هوای آلوده سکته کردند، ولی دریغ از یک کلاغ که از آن بالا بیفتد.
هرکسی نظری می داد، چند سرباز وارد شهر شدند و شروع کردند به تیراندازی، همینطور سیاهی بود که سقوط میکرد. اولین بار فهمیدیم این قارقارها بی معنا نیست، هرمحله ای که سرباز ها وارد می شدند، انبوهی از قارقارها آسمان را پر میکرد، و سربازان با محله هایی روبرو می شدند، که پر از کثافت کلاغ ها بود و خبری از صاحب کثافت ها نبود.
پدرم یک روز سربازها را دیده بود، که مسلح و دست به ماشه در خیابان حرکت میکنند، خانه آمد و گفت: امنیت، مادرم گفت ترسو.
قرار شد هر بزرگسال یک اسلحه دریافت کند، تا کلاغ ها به هر محله ای که بروند شکار شوند، بوی باروت و صدای گلوله همه جا را پر کرد.
به پشت بام خانه مان رفتم، و در حال تماشای همسایه مان بودم، مرد همسایه پشت بام رفته بود، پیراهنی آستین کوتاه پوشیده بود، و بازوان بزرگش نمایان بودند، شلواری ارتشی پوشیده بود و عجیب توی چشم بود، ژستی می گرفت و کلاغی را هدف می گرفت، و بنگ. سقوط زیبای یک کلاغ را رقم می زد. به اطراف نگاه کردم، بسیاری از خانم های همسایه محو تماشای او بودند. چشمم به حیاط خانه شان افتاد، زنش اسلحه را پر کرد، دوست داشتم ببینم آیا او هم می تواند به هدف بزند، بنگ.
سقوط زیبای یک مرد را رقم زد. نمی دانم شاید فهمیده بود، هدف شوهرش از شکار، چیز دیگری بود. سریع به درون خانه بازگشتم . نفسم بندآمده بود. چقدر دهشتناک بود. فردای آن روز کلی کلاغ روی زمین ریخته بود، و البته کلی جنازه، وقتی شنیدم یک عده دیروز به تیر غیب مردند، فکر کردم منظور همین همسایه روبرویی مان بود. اما فهمیدم قضیه بیخ دار تر بوده و خیلی ها با همدیگر تصفیه حساب نموده اند.

یک تیر به شیشه ی پنجره مان خورد، وسقف را سوراخ کرد. پدرم به مادرم نگاه کرد و با چشمانش گفت: امنیت، مادرم با سرپایین انداختنش گفت اشتباه کردم.
پدرم گفت، بیرون نیایید، و بیرون رفت. سریع بازگشت و گفت اسلحه را بده، اسلحه را برداشت و در شهری که بوی باروت می داد و خیابان هایش پر از جنازه های کلاغ و آدم بود، گشتی زد و برگشت. پدرم بیرون رفت و با شنیدن صدای هر تیر، ترس وجودمان را پر می کرد. چه خبر شده بود، به جان هم افتاده بودند.
نزدیک به غروب پدرم بازگشت، صدای قارقار خفیفی از جیب کتش می آمد، با ملامت به سمت مادر نگاه کرد و گفت دیگر این شهر جای ماندن نیست، ولی توان رفتن هم نیست. جوجه کلاغ را از دست پدر گرفتم، گفت که در بین راه کرکس هایی را دید که در میان مردارها قدم می زنند، جوجه ی بیچاره قایم شده بود، با دیدن من به سمتم آمد، کرکسی بعد از شنیدن سر و صدا به سمتمان آمد، جوجه را برداشتم و فرار کردم. آنقدر لاشه و جنازه بیرون است، که نمی دانم اصلا کسی مانده یانه، صدای عجیبی از حیاط شنیدم، برگشتم و دیدم دو کرکس پشت در حیاط ایستاده اند، جوجه کلاغ بیچاره انگار می خواست درون دستم محو شود. مادرم به سمت در رفت، در را باز کرد، و با خاک انداز کنار در افتاد به جان کرکس ها.

Tuesday, 08 May 2018 05:57

یار

Write a comment

روزهایی هستند که شب اند، درست مثل جاده هایی که بن بست اند. خاتون تمام دنیای من بود، کاش بودنش پیش من بی انتها بود.
صبح یکی از این روزهای بی‌انتها، نعلبکی را پیدا نکردم و چایی را سر کشیدم، زبانم سوخت. به یاد خاتونم افتادم، خاتونی که می گفت عجله نکن، نعلبکی می آورد و چایی را که تو نعلبکی می ریخت فوت می کرد. زبانم سوخت خاتون، من که هیچوقت نفهمیدم جای نعلبکی ها کجاست، همیشه خودت زحمتش را کشیدی.
نمی دانم چه رازی در وجودت داشتی خاتون، چشمانم بدون تو به خواب هم نمی روند، شاید هم به خاطر چشمانم نیست، به خاطر گوشهایم است.
به این همه سکوت عادت ندارند، خر و پف تو نمی آمد و خواب به چشم من حرام شد.
صبح که شد، گفتم حاجی سخت گرفتی، پا شدم بروم یک سنگک تازه بگیرم، که بوی سنگک تازه یه طراوت و زنده بودن به خونه بده. نمی دونم چه فکری انداختی به سرم ، که راه را اشتباه رفتم. نه یک بار، سه بار برگشتم خونه و هربار در خونه را می زدم که شاید خاتون در برای من باز کنه، دست به دستگیره ی در که زدم، دیدم خاک بر رویش نشسته، جلوی در، کوچه و هر جا را نگاه می کردم، خاک گرفته بود. خاتون بی تو شهر خاک بر سر شده، آب و جارویی به جلوی در زدم. خاتونم، امروز عجیب برایم شب است.
آخر سر نشستم رو سکوی کنار در، که صدای زنگ تلفن را از خونه شنیدم، یه هلی به در دادم و داخل شدم، تلفن برداشتم و الان بهت میگم،
خاتون برگرد خونه، پنج روزی که نبودی، خونه، خونه نبود. و بهم میگی دو روز بعد میای. دلتنگتم فقط بیا.

 


به یاد شعر زیبای کوچه لره سو ...

Saturday, 05 May 2018 17:14

تب و تاب

Write a comment

حوله را نیمچه به خود پیچید و از حمام خارج شد، بی اعتنا به جناب دکتر رفت و روی مبل لم داد و تلویزیون را روشن کرد. دستان علیرضا را روی دستانش حس کرد، دستش را عقب کشید و صورتش را برگرداند و از جایش برخاست. حوله را شل تر کرد تا سینه های عریانش، علیرضا را قانع کنند.
-من به خاطر تو دارم از شوهرم جدا می شوم، تو چی؟
علیرضا که همه عقلش شده بود چشم و زل زده بود به سینه های آیلین، با عجز گفت،
- هرکاری بگی می کنم آیلین، فقط خودت از من دریغ نکن.
آیلین حوله را رها کرد، تا حرفی برای گفتن نماند. علیرضا که دیگر طاقتش سرآمد برخاست تا آیلین را به آغوش بکشد،که آیلین سیلی محکمی به صورتش زد و حوله را برداشت و خود را پوشاند.
-دروغ میگی
علیرضا دیوانه وار التماس کرد و آخر سر آیلین گفت، باید قول بدی همراهیم کنی.
-چطور؟
وقتی آیلین نقشه اش را گفت، علیرضا هیچ نفهمید، فقط قسم خورد تا بتواند آیلین را لمس کند.
در تب و تاب به دست آوردن آیلین بود و آیلین به بعد موکول کرد.
آیلین می دانست که همیشه باید به تب و تاب انداخت، خوب بلد بود به تب و تاب بیندازد. فردای آنروز به علیرضا گفت نسخه ای بنویسد و به بیمارش گوش دادن به شجریان را تجویز کند.
و زیرش امضا بزند، پزشک تبریزی.
می دانست همشهری هایش مدتی است، در پی تب و تابند. تبریز که زمانی برای ریختن تب بود، حالا شده بود محل تبدار کردن جریانات.
مردم دست به دست هم دادند و نوشته ی هم شهری شان را منتشر کردند، تا همه ایران اسم علیرضا را بشناسند.
مدتی بعد نسخه ای نوشت و به داروخانه سپر که هزینه ی بیمار را دریافت نکنند،
آیلین علیرضا را به آغوش می کشید و رها می کرد و پس می زد. و علیرضا می نوشت،ولی آیلین بیشتر می طلبید، آیلین به علیرضا نگفته بود که فرشته همه چیز را می داند و تهدید کرده که به شوهر آیلین خواهد گفت.

علیرضا نسخه می نوشت و آیلین به تب و تابش می انداخت، تب و تاب ها شدن نردبان نقشه ی شومش. هم شهری بازی شد، بهانه ای برای جنایتش.
علیرضا گوشی اش را برداشت، آیلین نوشته بود دیگر پیش من نیا.
علیرضا به تب و تاب افتاد، به در خانه ی آیلین رفت، اصرار کرد و درون خانه رفت. و آیلین باز با حوله خود را پوشانده بود. نشست و گریه کرد، حوله سر خورد و زمین افتاد.
علیرضا بغلش کرد، آیلین در میان گریه هایش گفت،
- به من گفته جنده و هق هق گریه اش فضا را پر کرد.
علیرضا ماجرا را پرسید، و آیلین گفت که فرشته از همه چیز خبر دارد.
علیرضا نشست و بر سرش کوبید. آیلین برخاست و با بدنی برهنه به سمت اتاق خواب رفت، در را پشت سرش بست، علیرضا در را کوبید و گفت
-بگذار بیام تو
-تا وقتی اون هست، دیگه من نمیبینی
-طلاقش میدم خوبه؟
-کل زندگیت باید بدی تا بشه مهریه اش، شوهر بی پول نمیخوام
-میخوای چیکار کنم
-میخوام خودم بکشم.
علیرضا در را هل داد، فشار داد و داخل رفت. چاقو را از دستان آیلین گرفت و گفت، واست می کشمش خوبه
آیلین برهنه پاشد و علیرضا در آغوش گرفت و بوسید.
اینبار موضوع تبدارشان شد نذری، علیرضا سم در غذای فرشته ریخت و همه جا گفتند، غذا نذری بوده است.
پرونده ی قتل فرشته را به خاطر تب و تابی که داشت، به یکی از بهترین کارآگاهان کشور سپردند.
کارآگاه که می دانست، تب و تاب یعنی دروغ، یعنی از آب گل آلود ماهی گرفتن، سراغ علیرضا رفت. راز این همه تب و تاب را پرسید. چند پرس و جو کرد تا بفهمد همه ی این ها تب و تاب بودند. قاتل دستگیر شد. به اعدام محکوم شد، اما هنوز ترس از غذای نذری بود، هنوز بعضی ها می گفتند نسخه ی پزشک تبریزی، و هنوز باید منتظر بمانیم تا این تب بریزد.

 

براساس ماجرای واقعی

Monday, 30 April 2018 06:53

باران

Write a comment

باران شدت گرفته بود، گویی آسمان هم می‌خواست بر بیچارگی خانواده شان بیفزاید. اما قدم‌های مادر و کمر همتی که بسته بود، نشان از مصمم بودن داشت.
مادری که مصمم شده بود برود و دخترش یگانه را پیدا کند. در درون مردها خشم، غرور و محبت است. یک مرد می‌تواند با خشم و غرورش، فرزندش را فراموش کند. اما زن‌ها نمی‌توانند فراموش کنند. مادر همینطور دستان دخترش را می‌قشرد که یعنی دلت قرص باشد، من پیشتم. پا در گل می‌کوبیدند و به سمت خانه‌ می‌رفتند.
دخترک می‌ترسید، از کودکی به یاد داشت که ماردش می‌گفت، اگر فلان و بهمان به پدرت می‌گویم. و چندماه پیش پدر فهمیده بود، امیدش به مادرش بود که بشود سد، نه بشود کوه، بشود امنیت در مقابل پدر. پدری که می‌گفت دیگر سر به زیر شدم.
پدری که سیگارهای اضافی برای گفتن دردهای نگفتنی لازم داشت. پدری که کوچه مردها را با سر به زیری به انتها می‌رساند و دیگر خوش نداشت کسی در گوش دیگری پچ پچ کند، چون به خودش می‌گرفت. گویی تمام دنیا از دختر او حرف می‌زنند.
مادر سرش را میان نگاه‌های سرزنش باری که از در و پنجره‌ها می بارید بالا گرفت، می‌دانست نباید کوتاه بیاید، یادش بود که خودش هم که جوان بود، سر به هوایی به سرش زده بود. باران بر صورت مادر سر بالا گرفته می‌زد، و گم می‌کرد. اشک هایی که برای ماندن می ریخت، اشک هایی که برای دخترش می ریخت. لحظه ای حس کرد، دخترش تلاش می کند که دستانش را از میان دستان مادر نجات دهد، روبروی شان مردی ایستاده بود. تمام قد نبود. و مادرش می دانست این یعنی شک، پس دست دخترش را رها کرد، تا آن دست ها حلقه بزنند دور کمرش. دخترش خود را زیر چادر مادر برد. مادر دستانش را روبروی مرد باز کرد، که یعنی نمی گذارم. و مرد نگاهی به چشم های پنجره ها و درها کرد. سرش را پایین گرفت، و سعی کرد، سیلی به دختر بزند، اما مادر همه را پذیرا شد.
آن روز دور هم نشستند، شام خوردند، سکوت بود. و تمام امیدها به فراموشی بود. به اینکه سیلی بیاید و همه از یاد ببرند، و بشود فرصت دوباره.
سیلی نیامد، تنها باران بود که می بارید. و ملتی که چشم بین پنجره ها و درها بودند و فراموش نمی کردند.

Friday, 27 April 2018 13:16

جنون مردی

Write a comment

تکرار می کنم، اجازه بدهید اول خانم ها و کودکان سوار قایق های نجات شوند. می‌خواست دوباره تکرار کند که مردی برخاست و فریاد زد آیا برای ما مردان هم جایی خواهد ماند.
ناخدا نگاهی به جمعیت "در وحشت غرق شدن" انداخت. سرش را بالا گرفت و گفت بهترین شانس ما مردان، شنا است.
پسری از میان جمع که چهره ی جوانی داشت. برخاست که به سمت قایق های نجات برود. با مقاومت و هشدار ملوانان روبرو شد. پسرک فریاد زد، نشنیدید کاپیتان چه گفت.
کودکان و خانم ها، من نوجوانم. حق دارم سوار شوم. کاپیتان فریاد زد، او حق ندارد. نگاهی به پسرک انداخت و گفت، کسی که بفهمد رفتن بهتر از ماندن است بچه نیست.
مردها وقتی دور هم باشند و حرف از مردانگی وسط باشد. خوب پای حرف شان می ایستند، البته تا به امروز.
می گویم تا به امروز، چون بعد از بازگشت پسرک داستان تغییر کرد. پیرمردی برخاست و گفت شما ابله ها از تایتانیک عبرت نگرفتید؟
ناخدا نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: تایتانیک دیگر چیست؟ اینکه ناخدای یک کشتی تفریحی نمی دانست تایتانیک چیست، بسیار عجیب بود. پیرمرد گفت قاتل ما ابلهی است که نمی داند تایتانیک چیست. ناخدا نگاهی به جمعیت مردهای سر پا و هراسان روی عرشه انداخت و گفت: آقایان.
می خواست ادامه دهد، که پسرک جلو پرید گفت، آقا من اصلا زنم. از مردی بویی نبردم. تا کی می خواید یه دونه بگین آقایان و ما بگیم چشم.
با شروع شدن جر و بحث بین مردان، زنان با سرعت بالاتری به سمت قایق های نجات حرکت می کردند. زنان خطر را سریع حس می کنند. قرار بود ابتدا پیرزن ها و کودکان سوار شوند، بعد زنان جوان. ولی با شروع شدن جدل بین مردان، بدون هیچ صفی و بنا به قانون "هر کی اول رسید" سوار می شدند.
مردی برخاست و فریاد زد، من یکی از بزرگترین طراحان و معماران در ادامه ی حرف هایش کلمات نامفهومی گفت که توجه همه را خودش جلب کرد. و سوال زیرکانه ی خود را پرسید. به دور از هیجان و احساس به من پاسخ بگویید آیا برای جامعه ی‌مان بهتر است که ما بمانیم یا آن‌ها و با دست به سمت زنان اشاره کرد. ما سرمایه های کشوریم، حواستان باشد سرمایه ها بر آب نرود.

مردی دیگر که کنار او بود، ادامه داد، من تاریخدانم. نوبتی هم که باشد نوبت مردان است که سوار قایق نجات شوند. و شروع به شمردن کشتی هایی کرد که زنان سوار قایق شده بودند. و مردان در پهنه ی دریا رها شده شوند.
به ناگهان عده ای از مردان فریاد زدند به نام علم و تاریخ ستم، بیایید حقمان را پس بگیریم. و به سمت صف ملوانان حرکت کردند. ناخدا فریاد زد، اشتباه نکنید آقایان. ناخدا متوجه شده بود که کاری از دستش برنمی آید.
باورش نمی شد، بهت زده بود. مردان را چه شده بود؟ بی شک جنونی بر جان این ها افتاده بود. مردها به نزدیکی ملوانان رسیده بودند، که فریادی مهیب همه را میخکوب کرد.
مردی سیه چرده که تا به اینجا ساکت بود، از جای خود برخاست. هیکلش از همه ی مردان بزرگتر بود.
-بر فرض که رفتیم، با نگاه های مردم چه خواهید کرد. با نامرد گفتن های مردان چه خواهید کرد. چجور مردی خودش نجات میده؟ هیچ مردی. اون یه نامرده.
پس بشینید و ساکت باشید چون می خواهم لحظات آخر از زیبایی دریا لذت ببرم. و مردان به نرده های عرشه تکیه داده بودند و قایق هایی را تماشا می کردند که از کشتی دور می شدند و همگی ساکت بودند چون مردی می خواست از سکوت دریا لذت ببرد.

Monday, 23 April 2018 06:34

پاییز

Write a comment

زمستانش گرمی خاصی گرفته بود، لذتی در درونش ریشه دوانده بود و همینطور رشد می کرد، رشد کرد و در بهار ریشه هایش را محکم کرد، اما هر روز که می گذشت بیشتر درباره ی واقعیت فکر می کرد. دیگر زمستان رفته بود و زمین چهره اش را از برف می زدود. او هم متوجه چهره ی واقعی خواسته اش شد. به خط نانوشته ای گناه بود و تابو.
باید جهان سومی باشی، باید شهروند درجه ی دو باشی، باید دختر باشی تا بفهمی دل سپردن گناه است و تاوان دارد. هر روز کامیار را می‌دید، ولی دل شیر می خواست تا برود و راز مگو را برملا کند. باید دختر باشی تا بفهمی دل سپردن به چه می گویند. دل سپرده بود و این عشق ریشه دوانده بود و اسیرش کرده بود. و هرروز ذره ای از وجودش را می چشید. مادرش بین آن همه زحمت، همیشه نیم نگاهی به دخترش داشت. و اصلا مگر مادر نیازی به نیم نگاه دارد تا از راز مگو باخبر شود. مادران سرزمین من، اگر کور هم باشند(چشمانشان روشن باد) از راز مگوی فرزند آگاه می شوند. اما چه می توانست بکند. می دانست که این درد به روزگاران درمان نشود.
روبروی آینه به خودش نگاهی انداخت، می گویند گذشت زمان همه چیز را حل می کند، اما برای او اینطور نبود. دیگر این عشق به تنش پیچیده بود و نفسش را بند آورده بود. سرآخر تصمیمش را گرفت. با خودش عهدبست فردا راز دل بگوید و قضیه تمام شود. عهد شکست. چند ماهی هر شب عهد می بست و روز عهد می شکست.
چندماهی گذشت و تابستان شد. تابستانی که با ندیدن پسر گوشه گیر کلاس کمی رنگ به چهره ی دختر آمد. رنگی که با آمدن پاییز و وزیدن باد سرد پاییزی از چهره رخت بربست. باید عاشق باشی تا بفهمی پاییز فصل دیوانگی است. جنونی است که می افتد به جان عاشق. از راز پاییز آگاه بود، می دانست بعد از پاییز زمستان نیست، پاییز ابدی است.

یک روز پسرگوشه نشین کلاس را تک وتنها کنار درختان برگ ریخته دید. به سمتش رفت و نمی دانم سلام را گفته بود یا نه، که گفت دوستش دارد. سرخ شد، سرش را پایین انداخت و نماند و برگشت.
گوشه نشین کلاس همینطور میخکوب شده بود. به تمامی چند ماه گذشته فکر کرد، به چند روز اخیر که بعد از ماه ها سراغ دختر مورد علاقه اش رفته بود و صادقانه گفته بود "دوستت دارم" و قاطعانه شنیده بود "نه". به پاییز فکر کرد و به تسلسلسی که همگی اسیرش شده بودیم. به ذهنش رسید که او در بازی عشق باخته، چه بهتر که نگذارد بازنده ی دیگری به این بازی اضافه شود. تصمیم سختی بود، باید فکر می کرد، اما گویا تنها به پاییز های ناتمام فکر می کرد و تصمیم گرفت پایانی بر یکی از پاییز ها باشد. مدتی بود دلخور بود، که چرا فرصتی به هم نمی‌دهیم. چرا فرصت ثابت کردن به اون نداده بودند. تصمیم بزرگی گرفت.
بعضی از ما آدم ها سعی می کنیم راهمان را جدا بکنیم، اگر پدری زورگو داشته ایم، قسم می خوریم پدری مهربان باشیم. و بسیار مناسبات دیگر. در آن هوای پاییزی کامیار به یاد فرصتی که به او نداده بودند، راهش را جدا کرد و تصمیم گرفت فرصتی بدهد.

Friday, 20 April 2018 13:26

قفس

Write a comment

سلام، سلام، خوش اومدین
همینطور به طوطی نگاه می کرد، فروشنده که این نگاه را نگاه خریدار دید. پا پیش گذاشت و گفت، طوطی شیرین زبونیه.
بعد رو به طوطی کرد و گفت به آقا سلام کن.
ببینم سلام یادت ندادن، عیب نداره هر چی یاد نگرفتی یادت می دهیم، گفت یادت می دهیم و قبل از آنکه حرفی بزند افتادند به جانش. تا می خورد زدنش. بعد گفتند حالا سلام کن.
اشک ریزان گفت سلام. بحث سلام دادن و سلام ندادن نبود. بحث خورد شدن بود. اصطلاح بازپرس ها هم همین است، بشکنیدش، خوردش کنید. تا مقور بیاد.
زیر آن چک و لگدها خیلی چیزها شکست، دنده اش، غرورش، مقاومتش و خیلی چیزها دیگر. بعدش مقور آمد. همه چیز را، حتی کارهایی گه نکرده بود را مقور آمد. یادم رفت بگویم او اصلا کار خاصی نکرده بود. دو کلمه حرف زدن که کار خاصی نیست. به هرحال اعتراف کرد به همه چیز.
پشت میله ها بود و یادش داده بودند وقتی کسی به دیدنش می آید یا صدایش می کند، سریع بگوید سلام آقا.
سلام آقا، سلام آقا.
فروشنده گفت، ملاحظه می فرمایید. می خواست دستانش را به گردن فروشنده حلقه کند و بگوید مرتیکه پدرسوخته، حیوون جاش قفس نیست.
اما توانش را نداشت، نحیف تر از این چیزها شده بود. قیمت بالای قفس را نگاه کرد. -با قفس دیگه؟
-بله
پول را شمرد و روی میز گذاشت. قفس را برداشت، و سمت نزدیکترین بوستان رفت.