زبان آدمیزاد

Written by
Rate this item
(1 Vote)
Write a comment

شاید هر کسی جای من بود از دست او عصبانی می شد. اما من تنها سرم را برگرداندم تا نگاهم به ورقه های توی دستش نیفتد. حرفش خیلی برایم جالب بود و فکرم را مشغول کرد.طبیعتا اکنون باید آن ورقه ها را می جویدم، قورت می دادم و دوباره برایش نشخوار می کردم تا بفهمد نباید با من اینگونه صحبت کند.البته؛ کار احمقانه ای بود و معلوم نبود چه عواقبی ممکن است داشته باشد..مردک طوری به من خیره شده بود که انگار داشت به موجودی ناشناخته نگاه می کرد که نه می تواند حرف های او را بفهمد و نه منظور خود را برساند. موجودی خرفت و کودن.چند قدم به عقب رفت و تلفن را برداشت. فریاد هایش برایم واضح نبود.
مجبور شدم گوشه ای ساکت بنشینم و چیزی نگویم انگار که اصلا وجود خارجی ندارم. کاری جز این از دستم بر نمی آمد. از جوانبی حق با او بود.این که هر روز صبح چند ساعتی منتظر خوردن همان چیزی بمانم که روز قبلش همان را بهم خورانده بودند و آخر هم از ترس هیچ اعتراضی نکنم.حتی یکبار هم شانس نیاوردم و نشد رنگ و لعابش عوض شود. البته این موضوع هیچ ربطی به آن ندارد اما وقتی یادش افتادم ناخواسته گرسنه ام شد.باید چیزی در دهانم پنهان می کردم تا هم خودم را سرگرم سازم و هم از شر صدای قار و قور شکمم خلاص شوم.ولی من انتظار این تغییر ناگهانی موجودیت را نداشتم و ناچار شدم نقش بازی کنم.
همهمه ای از بیرون اتاق می آمد و اجازه نمی داد لحظه ای تمرکز داشته باشم و دنبال راه چاره ای بگردم.نمی دانم این چه رسمی بود که هر بار با لحنی تند و زننده یکی از ما را به این اتاق می کشاندند، در موقعیت مشابه ای قرار می دادند و اگر زیر بارش نمی رفتیم بعد از چند ساعت دیگر از ما خبری نمی شد. گرچه هنوز از من خبری بود ولی ممکن بود خیلی زود من هم مثل بقیه نیست شوم.کسی درباره راز این اتفاقات که شبیه قتل های سریالی شده بود چیزی نمی دانست جز اینکه آخرین قربانی؛ چند دیوار آن طرف تر زندگی می کرد.
هوای اتاق همچنان گرم و خفه بود و بویی شبیه بوی امثال ما را می داد که توی خانه هایی مثل آغل توی دست و پای هم وول می خوردیم. فقط برایم عجیب بود که چرا وقتی دیگران به اینجا می آیند مرتب به به و چه چه می کنند اما وقتی پایشان را در خانه های ما می گذارند فورا دماغشان را می گیرند و به اجدادمان بد و بیراه می گویند.تازه آنجا که شرایط بدتری داشت و تا چشم کار می کرد ته سیگار روی زمین دیده می شد.حداقل در این مورد من و دوستان بهتر تربیت شده بودیم و هر چیزی را هر جایی رها نمی کردیم.
وقتی در باز شد دو مرد چهارشانه توی چهارچوب قرار گرفتند. لباسی یکدستی پوشیده بودند و قرار بود مرا به سلاخ خانه ببرند.مثل بقیه. پوست مرا از سر تا دم بکنند و گوشه ای بیندازند و با گوشتم...فکر کردن به این موضوع حتی از قبول آن ننگ نامه هم دردناک تر بود.
رییسم با عصبانیت خطاب به آن دو نفر چیزهایی گفت که باز من متوجه اش نمی شدم. باید زبانِ دیگری یاد می گرفتم. زبان آدمیزاد را...یاد حرفی افتادم که دقایقی پیش به من گفته بود. لبخندی زدم و همزمان که لب و لوچه ام را آویزان کرده بودم و نشخوار می کردم<مااااا>یِ بلندی کردم.

Say something here...
Cancel
You are a guest ( Sign Up ? )
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.

Latest from مهدی کاشانی زاده

More in this category: « "مسخ"