"مسخ"

Written by
Rate this item
(1 Vote)
Write a comment

سرش را پایین انداخت و رفت مثل گاو.مهم نبود،به جهنم که رفت.
اصلا به من ربطی نداشت.چرا آمده بود،می توانست نیاید و حالا هم چون می توانست رفت...همین.
امروز برای او چه روز بدی خواهد بود.
انسانی به فنا رفته و تنها...
او درد می کشد و رنج می برد و خون می گرید و ضجه می زند بدون انکه کسی به فریادش برسد و این لذت بخش است البته برای تو...
آری تو از رنج آنهایی که فکر می کنند می توانند روی پای خود بایستند لذت می بری...بیرحم نیستی اما مهربان هم نیستی...
مرگ را تمسخر می کنی اما مثل سگ از ان میترسی...
گاهی بیرحمانه مغزت تو را به بازی میگبرد...تو بازیچه ی یگ ارگان پلاسیده و مچاله در کله ی کروی شکلت هستی که همیشه موضوع خنده ی او بوده است.
آری او از دیدن کله ی گرد و توپ مانند تو می خندد و گاهی با انگشت اشاره آنرا به دیگران نشان می دهد.
آری دیگران نیز بازیچه اند.ابلهانی که با خندیدن به کله ی گرد تو وقت تلف می کنند تا در نهایت زیر ماشین آشغالی له شوند و پس از له شدن چون تکه ای زباله قاطی بقیه می شوند.همان بقیه ای که وقتی حواست نیست تو را لگد می کنند و تو زیر پایشان باید فریاد بکشی.
راستی میدانستی که فریاد کشیدن کار احمقانه ایست.فقط احمق ها فریاد می کشند.مهم نیست مضمون فریاد چه باشد.برای گرفتن حق یا گفتن زور یا...
خلاصه ی مطلب از این پرت و پلاها که نوشتی چیزی دستگیرمان نشد...
فکر میکنی داستایوفسکی هستی یا لئون تولستوی...
راستی داستان مسخ را خوانده ای،من اگر می توانستم تو را مسخ می کردم البته انچه که گرگور زامزا بدان تبدیل شد خوب بود من تو را به موجودی تبدیل می کردم که همه چیز را خلق کرده است فقط به خاطر اینکه او را پرستش کنند و در نهایت همه از او روی گردان باشند...
خیلی زور دارد نه...
چه فشاری را باید تحمل کنی...
دوست داری مخلوقاتت را نابود کنی کنی اما باز به این امید که انها به سمتت برگردند و تو را بپرستند این کار نمی کنی...
چرا میخندی؟
از اینکه نمی توانم تو را مسخ کنم می خندی؟
شاید از اینکه مرا مسخ کرده ای میخندی...
آری تو مرا مسخ کرده ای و من از نبودنت به چرندگویی افتاده ام.

 

Say something here...
Cancel
You are a guest ( Sign Up ? )
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.