کلاغ ها

Written by
Rate this item
(1 Vote)
Write a comment

با صدای تصادف و هر حادثه‌ای، انبوهی از کلاغ‌ها به هوا می رفتند، کلاغ هایی که هر چه در زمین می یافتند را می خوردند، و هر چه خورده بودند را از آسمان، نثار زمینیان می نمودند. خبری از هیچ پرنده ای نبود، تنها کلاغ ها بودند. آسمان سیاه و صوت قار قار.
یک روز پدرم در را کوبید، خونین و رنگ پریده،داخل آمد و گفت اسباب تان را جمع کنید، این شهر جای ماندن نیست. مادرم وحشت کرده بود، و پیوسته می گفت تا ندانم از جایم تکان نخواهم خورد. سرآخر پدرم از جیبش جوجه کبوتری را در آورد. گفت این جوجه را دیدم زمین افتاده، برداشتمش که نگهش دارم. کلاغ ها دور سرم چرخیدند و قارقار کردند. بعد حمله ور شدند، گویی مال آن هاست. با تعجب به حرف های پدرم گوش می دادم، با آمدن صدای قارقار برگشتم و حیاط را نگاه کردم، کلاغ ها از در بالکن داخل را نگاه میکردند، جوجه ی بیچاره ، صدایش در نمی آمد، ولی می لرزید. از آن همه سیاهی که او را به خودشان می خواندند وحشت داشت.
مادرم به یک لحظه جوجه را از دست پدرم گرفت، و در حیاط را باز کرد و جوجه را به داخل حیاط پرت کرد.
-مرد به جای این کارها جوجه شون بده بهشون.
بدو به سمت در حیاط رفتم، قبل از رسیدن من همه کارها انجام شده بود، و تنها ردی از خون بر روی حیاط ماند.
پدرم می گفت، بحث جوجه نبود. شهری که جوجه کبوتری در امان نباشد، امن نیست. پدرم گفت امن نیست و مادرم گفت، ترسو نباش.
کلاغ ها دیگر همه جا را گرفته بودند، به درختی لگد می زدی، انبوهی از کلاغ ها به هوا می رفتند. کسی مشکلی با این همه سیاهی نداشت، قرار شد ماسک بزنیم، تا اگر بوی کلاغ آزارمان می دهد، بویش را نشنفیم. بالاخره فاجعه به وقوع پیوست، کلاغ ها بر سر کودکی ریختند. و ردی از خون در کوچه ماند.

پدرم گفت امنیت، مادرم گفت ترسو.
قرار شد سم کلاغ بزنند، چند نفر پیرمرد به خاطر استشمام هوای آلوده سکته کردند، ولی دریغ از یک کلاغ که از آن بالا بیفتد.
هرکسی نظری می داد، چند سرباز وارد شهر شدند و شروع کردند به تیراندازی، همینطور سیاهی بود که سقوط میکرد. اولین بار فهمیدیم این قارقارها بی معنا نیست، هرمحله ای که سرباز ها وارد می شدند، انبوهی از قارقارها آسمان را پر میکرد، و سربازان با محله هایی روبرو می شدند، که پر از کثافت کلاغ ها بود و خبری از صاحب کثافت ها نبود.
پدرم یک روز سربازها را دیده بود، که مسلح و دست به ماشه در خیابان حرکت میکنند، خانه آمد و گفت: امنیت، مادرم گفت ترسو.
قرار شد هر بزرگسال یک اسلحه دریافت کند، تا کلاغ ها به هر محله ای که بروند شکار شوند، بوی باروت و صدای گلوله همه جا را پر کرد.
به پشت بام خانه مان رفتم، و در حال تماشای همسایه مان بودم، مرد همسایه پشت بام رفته بود، پیراهنی آستین کوتاه پوشیده بود، و بازوان بزرگش نمایان بودند، شلواری ارتشی پوشیده بود و عجیب توی چشم بود، ژستی می گرفت و کلاغی را هدف می گرفت، و بنگ. سقوط زیبای یک کلاغ را رقم می زد. به اطراف نگاه کردم، بسیاری از خانم های همسایه محو تماشای او بودند. چشمم به حیاط خانه شان افتاد، زنش اسلحه را پر کرد، دوست داشتم ببینم آیا او هم می تواند به هدف بزند، بنگ.
سقوط زیبای یک مرد را رقم زد. نمی دانم شاید فهمیده بود، هدف شوهرش از شکار، چیز دیگری بود. سریع به درون خانه بازگشتم . نفسم بندآمده بود. چقدر دهشتناک بود. فردای آن روز کلی کلاغ روی زمین ریخته بود، و البته کلی جنازه، وقتی شنیدم یک عده دیروز به تیر غیب مردند، فکر کردم منظور همین همسایه روبرویی مان بود. اما فهمیدم قضیه بیخ دار تر بوده و خیلی ها با همدیگر تصفیه حساب نموده اند.

یک تیر به شیشه ی پنجره مان خورد، وسقف را سوراخ کرد. پدرم به مادرم نگاه کرد و با چشمانش گفت: امنیت، مادرم با سرپایین انداختنش گفت اشتباه کردم.
پدرم گفت، بیرون نیایید، و بیرون رفت. سریع بازگشت و گفت اسلحه را بده، اسلحه را برداشت و در شهری که بوی باروت می داد و خیابان هایش پر از جنازه های کلاغ و آدم بود، گشتی زد و برگشت. پدرم بیرون رفت و با شنیدن صدای هر تیر، ترس وجودمان را پر می کرد. چه خبر شده بود، به جان هم افتاده بودند.
نزدیک به غروب پدرم بازگشت، صدای قارقار خفیفی از جیب کتش می آمد، با ملامت به سمت مادر نگاه کرد و گفت دیگر این شهر جای ماندن نیست، ولی توان رفتن هم نیست. جوجه کلاغ را از دست پدر گرفتم، گفت که در بین راه کرکس هایی را دید که در میان مردارها قدم می زنند، جوجه ی بیچاره قایم شده بود، با دیدن من به سمتم آمد، کرکسی بعد از شنیدن سر و صدا به سمتمان آمد، جوجه را برداشتم و فرار کردم. آنقدر لاشه و جنازه بیرون است، که نمی دانم اصلا کسی مانده یانه، صدای عجیبی از حیاط شنیدم، برگشتم و دیدم دو کرکس پشت در حیاط ایستاده اند، جوجه کلاغ بیچاره انگار می خواست درون دستم محو شود. مادرم به سمت در رفت، در را باز کرد، و با خاک انداز کنار در افتاد به جان کرکس ها.

Say something here...
Cancel
You are a guest ( Sign Up ? )
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.