«معصومیت تباه‌ شده»

Written by
Rate this item
(2 votes)
Write a comment

۳
زن خیالش راحت شده.
رَدهای سیاه‌رنگی که از چشمانش بر روی صورتش و آرایش صورتش بجا مانده، چهره‌اش را شکسته‌ و مسن نشان می‌دهد.
صورتش را که می‌شوید تلفنش زنگ می‌زند.

«می‌گوید خطر رفع شده و دخترش نجات پیدا کرده.
می‌گوید شوهرش را هنوز پیدا نکرده و کماکان تلفنش خاموش است.
می‌گوید چندین سال است که بود و نبود مردش فرقی ندارد.
می‌گوید حتی مسبب خودکشی دخترش هم بی‌صلاحیتی شوهرش است.
می‌گوید به زودی طلاق توافقی‌شان را خواهند گرفت و بحران زندگیش تمام می‌شود.
می‌گوید دخترش را نزد روانپزشکی خواهد برد...»

*

۲
- چی شدی دختر، چند هفته هست که با ما نمی‌جوشی؟
+ چیزی نیست، حوصله ندارم.
- ما که از زمان دبستان باهم همکلاس بودیم، ما فقط دوست نیستیم، مثل خواهریم، اگر حرفی داری بزن.
+ نه، چیز خاصی نیست.
- چرا سر کلاس‌های دانشگاه نمی‌یایی؟
+ حوصله ندارم... به نظرت می‌تونم برای این ترم مرخصی بگیرم؟...

*

۱
- چرا یک ساعته که حرف نمی‌زنی؟
+ حرفی ندارم.
- تو مگر نگفتی دوستم داری؟
+ اگر دوستت نداشتم اینجا نمی‌اومدم.
- یک ساعته که خیره شدی به سقف و حرف نمی‌زنی. اگر دوستم داری حرف بزن، همش من دارم حرف می‌زنم.
+ چی‌ بگم؟
- مثلا، مثلا چطور بود؟ لذت بردی؟
+ نمی‌دونم.
- چطور نمی‌دونی!؟ بالاخره یه حسی داشتی، یه حسی داری؟
+ نمی‌دونم، باور کن اصلا نمی‌تونم توضیحش بدم.
- خوب، هرچقدر می‌تونی توضیح بده.
+ تو نمی‌تونی درک کنی.
- خوب بگو شاید فهمیدم.
+ نمی‌دونم، شاید بار اول این حس سراغ همهٔ دخترها بیاد.
- خوب حالا بگو.
+ حس پوچی، حس خلاء، حس بی‌وزنی، باور کن نمی‌دونم، همه اینها اومده سراغم...

 

Say something here...
Cancel
You are a guest ( Sign Up ? )
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.

More in this category: « "تیرباران" کلاغ ها »