خدای جذابیت

نوشته شده توسط
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
Write a comment

یه ضرب المثل هست که میگه مرغ همسایه غازه.

از گذشته انقد به این مقوله علاقه مند بودم و فکرمو درگیرش کرده بودم که برخلاف همسنام که کودک درون،شرارت درون، یا یه چیز درونی تو خودشون داشتن، من فقط یه غاز درون داشتم که همراه خودم درحال بزرگ شدن بود.
غذاشم عکسا و فیلمای هالیوودی و کلا چیزای خارجی بودن.
هرچیز خارجی این غاز درونمو به سروصدا مینداخت،مثل غازی که از گّلٌَش جدا افتاده و به دنبال اصل خودش بدو بدو میکنه.
مثلا برام سوال بود که چرا ما انقد رنگو رو رفته و خاکو خولی و بیرنگیم،رنگ داریما اما رنگامون بیروحه.
گاهی وقتا که خیلی فلسفم میزد بالا، ذهنمو به سمت عرش اعلا میفرستادم و بعد از کلی کنکاش به این نتیجه میرسیدم که چون خدا زیاد حالو حوصلمونو نداشته زیاد رنگ تومون بکار نبرده.
مثل این بساز بفروشا که وقتی میخوان خونه های بالاشهرو بسازن از هرچیزی بهترینشو انتخاب میکنن اما وقتی به خونه های بساز بنداز پایین شهر میرسن هرچی ته انبار مونده رو میپاشن رو این خونه ها.
رنگ چشم،پوست،مو،درختاشون،سوسکاشون،پشه هاشون،حتی خاکشونو رنگ آجراشونم با ما فرق داره و از بهترین جنسا ساخته شده.تبعیض تا چه حد آخه!
واقعا همین مقوله رنگ خودش باعث نشاطو شادی میشه و به ادم انرژیو انگیزه میده،در اصل یکی از دلایل عمدۀ شُکُوفا شدن من همین رنگا بودن.
مثلا تو کلاسای خودباوریمون بهمون میگفتن اسمالتیس ویژه زیاد بخورین و البته قبل از خوردنش خوب با رنگاش ارتباط برقرار کنین که ذهنتونو باز میکنه.
و الحق که بعد از خوردن اسمالتیسای ویژه کلاس که مزشم با مال بیرون فرق میکرد و هم قیمتش دنیارو یجور دیگه میدیدم.
پر رنگ...پرنور....بدون خاکو خول...عینهو اینکه تو خارج باشی.

به این فکر میکردم که وقتی رسیدم به موطن اصلی خودم که همون خارج باشه،به جایی که رنگ و جنس همه چیش،حتی تَرَکای آسفالتشو آشغالای توی سطلای زبالشم با مال ما فرق داره،جایی که باهاش احساس غریبی نمیکردم چون از همون اولم خودمو جزو آدم پر رنگا میدونستم نه رنگو رو رفته ها.
آره،وقتی بهش رسیدم غاز درونمو ول میکنم تا به آرامش ابدی  برسه،چون خسته شده بود از مقایسه هر روزه بین مرغای رنگو رو رفته داخلی با خودش.
از پنجره هواپیما مدام به بیرون نگاه میکردم و هر از چند گاهی میزدم به شونه آقای تهیه کننده که کنارم تو چرت بود  و میپرسیدم از مرز خارج شدیم؟! و اونم جواب میداد هنوز نه.

البته اگه جوابم نمیداد خودم میدونستم هنوز خارج نشدیم چون هنوز رنگ چیزا تغییر نکرده بودو خاکو خلی بود یجورایی.
منم که حوصلم سر رفته بود گفتم یه چرتی بزنم.
یه کشو قوس گربه ای از ته دل به خودم دادم،چشمامو بستمو با یه لبخند ملیح سرمو از پشت فرو کردم تو صندلی هواپیما و دستامم کردم تو جیب کاپشنم و تا ته فرو کردم....
آخیییش،حس رهاییو شادی داشتم... ``Zzzart``
یهو خورد تو ذوقم!
صدای سوراخ شدن ته جیب کاپشنم،یادآور سالای ننگو نکبت،برای بار بیستم پاره شد ته جیبم! البته کوچیک بود اینبار  به لطف ننم که بیست بار دوخته بودش و این بار آخری حسابی  مقاوم سازیش کرده بود .
کلا جیبام زیاد سوراخ میشدن،دلیلشم همین عادت همیشگی کش دادن به خودم بود.
البته نکته امیدوار کننده این بود که این اولین بار بود جیبم با کش دادن گربه ای همراه لبخند و سرمستی پاره میشد.
نوزده بار قبلیش همش با اخم و کش دادن سگی پاره شده بود!!!
قبلترا بعد پاره شدن جیبم وقتی یه تَه نوردی میکردم با انگشتم تو سوراخ، گاهی تخمه ای نخودی چیزی پیدا میکردم که در حد قهرمانی المپیک در رشته پرتاب اَزین اُتوها که دونفر هی طی میکشن جلوش بهم حال میداد.
اینبارم دلو به سوراخ جیبم زدمو گشتم،ای جان چی پیدا کردم!!!!
یه اسمالتیس مخصوص که از کلاسا تو جیبم مونده بود.
اینم یه نشونه دیگه برای خودم که قدرت جاذبمو نشون میده،نخود زمان پاره شدن سگیم کجا و اسمالتیس گربه ای کجا.
با زحمت این گنجو از سوراخ بیرون کشیدمو با لذت خوردمش، بعد با خوشهالی رفتم تو چرت....
ده دقیقه بعد....
پاشو...پاشو دیکاپریوی من..پاشو...
اینکه هی میپرسیدی از مرز خارج شدیم الان خارج شدیم،پاشو نگاه کن.
صدای اقای تهیه کننده بود.
چشمامو آروم باز کردمو عه!!!!
چی میدیدم!!!
اگه میدونستم بعد از عبور از مرز انقد چیزا تغییر میکنه میرفتم تو یه شهر مرزی زندگی میکردمو بیست دیقه بیست دیقه هی خارجو داخل میشدم.
لعنتی آخه انقد تغییر!!!!
آقای تهیه کننده مو در آورده بود و رنگ موهاشم بلوند شده بود،سیبیلشم صورتی و پرپشت تر شده بود و هی مثل دم اسب مسابقه تو هوا میخرامید!
از پنجره هواپیما بیرونو نگاه کردم چیییی میدیدم!! پرنده های بزرگو رنگو وارنگ که از کنار پنجره رد میشدن و وقتی منو میدیدن تک چرخ میزدنو با لبخند بهم سلام میکردن!!!⁦
آسمون انقد آبی بود که انگار میخواست از حدقه آبی بودنش بزنه بیرون لعنتی!!!

خورشیدشونو نگو!!!! عینگ ریبن زده بود!!
واقعا لعنت به من! لعنت که زودتر جذبو اینامو به کار ننداختم که بیام خارج و خودمو اینهمه سال از خوشی واقعی محروم کرده بودم.
از دیدن این چیزا بی اختیار مدام میخندیدمو واقعا خوشهال بودم!
داخل هواپیمارو بگو!
آدمای داخل هواپیما که همه چادریو مانتویی بودن  ،لباساشون عوض شده بود! همشون در حد مهمونای اسکار لباس پوشیده بودن!
انگار که بینهایت رنگ پاشیده بودی رو همه چیو همه جا.
واقعا اولین ساعات عبورم از مرز جزو بهترین لحظات عمرم بود.
اما...!
هرچی که به آخرای پرواز نزدیک میشدیم انگاری رنگا کمتر میشدن!
از یه جایی دیگه پرنده های رنگی و مودبم رفتن،بدون خدافظی!
خورشیدم عینکشو برداشت.
وقتی اعلام کردن که کمربنداتونو ببندین که میخوایم فرود بیایم یهو به خودم اومدمو دیدم اقای تهیه کننده باز کچل شدو رنگ سیبیلاشو موهاش به حالت دیفالت برگشت!
رنگا کمو کمو کمتر میشدن!
چه اتفاقی افتاده بود!
تنها چیزی که تغییر نکرد همون لباس و تیپ مسافرا بود که در حد مهمونای اسکار موند بعلاوه یه تعداشون که لباس شناشونو از همینجا پوشیده بودن انگار! و البته رنگاشون که نه تنها کم نشد بلکه بیشترم شد بس که سفیداب سرخاب کردن تو این سه ساعت!

بلاخره هواپیما وایساد و زمان موعود رسید.
ینی بیرون هواپیما هم همینجوریه؟!
ترسو وحشت سراسر غاز درونمو فرا گرفته بود.
از پنجره که نگاه میکردم رنگا انچنان فرقی با مال ما نمیکردن!
پام که برای اولین بار به زمین خارج اصابت کرد ،تو همون لحظه یه صدای شکستن شنیدم..
صدای قلب غاز درونم بود.
هرچی جلوتر میرفتیم غازه بیحالتر میشد،غازی که قرار بود بیارم اینجا و آزادش کنم و شاد بشه!
اما انگار تمام باوراش در حال مردن بودن.
تَرَکای اسفالتای اینجا شبیه مال خودمون بودن،اشغالاشونم همینطور،اسمونم همینطور.
اصلا ولش،غاز درون، تو فعلا بٍکَپ توُم، تا ببرمت رو کوهای هالیوود ولت کنم.خارج واقعی اونجاست،این خارجا قلابین که همه چیشون شبیه مال ماست.

من برای چیزای مهمتری اینجام،اصلا اینجا که امریکا یا هالیوود نیست.اینجا فقط سکوی پرتابمه.
احتمالا اون قسمت که بعد مرز ازش رد شدیمو همه چی رنگی بود چمیدونم زمین زیر پامون چرخیدو رو آسمون آمریکا بودیم برای لحظاتی.

وقتی به بیرون فرودگاه رسیدیم یدونه ازین ماشین خیاریای مدل بالای سیاهِ دراز دم در منتظرمون بود.
یه آقای خوشتیپ که فقط کتو شلوارش می ارزید به کل خونه زندگیمون اومد سلام کردو ساکمو گرفت کرد تو صندوق عقبو درو برام باز کرد و سوار شدیم.
اقای تهیه کننده بهم گفت حاضری؟!
حاضری که دنیارو مال خودت کنی؟
منم فقط یه نیشخند مارلون براندویی بهش زدمو گفتم ``Lets goh``.
یه گروه فیلمبرداری و تیم بزرگ بازیگری یه هفته تموم منتظر بودن برای استارت کار.
منتظر ستارشون.
منتظر من.

Say something here...
Cancel
You are a guest ( Sign Up ? )
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.

محتوای بیشتر در این بخش: « "لیلین لالا" "نشخوار" »