"لیلین لالا"

نوشته شده توسط
این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)
Write a comment


وقتی سر را می‌بُرند آخرش کور می‌شوی. اول مزه‌ی خون می‌آید. خون خودت. بیخ گلوی خودت. همان اول خفه می‌شوی. همان اول می‌پرد گلویت. کار شروع نشده می‌خواهی سرفه کنی. بعد لوله‌ی هوا پاره می‌شود مثل آبِ خوردن. بعد مزه‌ی مرگ می‌آید. اگر مزه‌ای داشته باشد. بعد اصلا هوا نداری که سرفه کنی. پس خرخر می‌کنی. تو نمی‌کنی. خودش است که می‌آید. مثل دست و پا زدن.
اگر می‌توانستی نمی‌زدی.
اگر می‌توانستی شرافتت را حفظ می‌کردی.
دارم آتش می‌گیرم اما جیغ نمی‌زنم. که فکر نکنی دردم آمد یا فکر نکنی پشیمانم. هیزم پای چوب هم لباس‌های کهنه‌ی مردم است که از گرسنگی لباس‌هایشان را فروخته اند. برای خاطر آن‌ها جیغ نزن. برای خاطر خودت لیلین لالا..
این‌جور بود طریق مردن من. با آتش.
فرقی ندارد که چاقو تیز است یا نه. وقتی دو انگشت توی سوراخ‌های دماغت رفته، وقتی سرت به عقب رفته. وقتی مهره‌های گردن تا شده، یعنی مُردی. یعنی کور شدم. یعنی کور شدی.
همه‌اش از ساعت ۶ شروع می‌شود.
همه‌اش از ساعت ۶ شروع شد.
راه می‌افتیم. راه افتادیم. اولش بیدارم، بعد کم کم خوابم می‌گیرد. اولش خوب است، بعد کم کم کم کم کم بد می‌شود. بعد سقوط.
طولی نمی‌کشد که از لای کورسو نورهای امید، تباه می‌شوی. درست در لحظه‌ای که خلاق می‌خواستی بشوی و سرزنده.
راه طلایی‌ست. راه زرد خورشیدی شده است. راه روشن شده است، با اولین نورهای صبح که هوووووق و هووووق روی آن استفراغ می‌‌شوند. با اولین زرد و تیزهایی که از آسمان فرو فرو فرو می‌ریزند. صبح است. همیشه اولش صبح است بعد کم کم کم کم کم شب می‌شود.
ببرید.
من را ببرید و بدهید سرم را ببُرَند.
من را ببرید تحویل بدهید به یک ژنرال نیمه مست‌. به یک جلاد نیمه انسان، نیمه فرشته، نیمه حیوان. گوشت گوشم، پوست سرم، کف پاهایم، روی دست‌هایم، پشت دندان‌هام را بچینید، خالی کنید بیندازید جلوی سگ، بیندازید جلوی همان خر، که عر عر عر عر.. بیندازید جلوی آن گربه‌ی ملوسی که امروز در آن کیلومترهای دور از خانه دیدمش. همان که انگار سرمه کشیده بود دور چشم‌هایش. همان زرنگ تودل‌برو. انگاری یوزپلنگ بود. یک یوز کوچک شده‌ی مینیاتوری تک نفره. بخورد. بیندازید تا ببلعد تا ببوید، بوی خون احساس کند وحشی شود دیگر نشود به او، به او، به او گفت باهوش. تمامش کنید. مثله کنید منِ گیر کرده در این گیر و دار وحشت‌بار و تلخ و وح..
یک لحظه از ذهنم می‌گذرد که "نکند یک وقت گرسنه اش باشد‌." گرسنه‌ام باشد.
گرسنه‌ام هست.
این‌جور بود طریق مردن من. با معده‌ی خالی.
تازه اول راهیم اما تو ساندویچ را درست کن. برای ناهار هست. برای شام هم هست، اما نه به اندازه‌ی ناهار. برای ناهار بعدی دیگر تمام می‌شود و باید فکر شکار باشی. اول باید چوب پیدا کنی بعد دنبال سرنیزه باشی، بعد دنبال گوشت زنده‌ی داغ که با هر پمپاژ خون در پاهایش، در دست‌هایش، در گوش و چشم‌هایش می‌دود. تا فرار کند. تا زنده بماند. علاوه بر این که در کویر هم هیچ حیوانی نیست که تو بخ (همین‌جا تمام می‌شود. مابقی‌اش خط خطی‌ست و ناخوانا)
..در کلبه را باز می‌کنم. در کلبه را باز می‌کنی. "کدوم احمقی این‌جا خونه ساخته؟"  "برای تو ساختنش. عوض تشکرته؟"   "من هیچ وقت خونه‌ای نخواستم."    "اما حالا که هست. تشکر کن."   "درست مثل همون ماجراییه که تهش از شکم ننم پرت شدم بیرون.."    "عجیبه که یارو وسط کویر توی خونه‌اش شومینه گذاشته!"    "توی اون ماجرا هم دقیقا من هیچ وقت هیچی نخواستم. به خصوص با این وضعیت."   "نکنه شبا سرد بشه؟"    "حالا ازم توقع داره که تشکر کنم. پوف. باید دعا کنی که فقط لعنتمو ارزونیت کنم. نه بیشتر‌‌.."   "خیلی سرد!"  زیادی حرف زدی. زیادی حرف زدم. گفتم خفه شوی. گفتی خفه شوم. گفتی نمی‌شوی. گفتم نمی‌شوم. بعد در کوبیده شد. بعد هوا سرد شد. بعد هوا گرم شد. بعد رفتم شهر تا هیزم جمع کنم. بعد رفتم شهر تا آب بیاورم. بعد رفتم فکری برای کار کنم. رفتم فکری برای پول کنم. بعد بیست سال گذشت. بعد سی سال گذشت. رفتم شهر. بعد آمدم. بعد بهار شد. بعد پاییز شد. بعد زم زم زم تابستان شد. بعد تا تا تا زمستان شد. سی و پنج سال گذشت. بعد گفتند که تو مُردی. نوه‌ی کوچولوی خواهرت دوان دوان آمد و خبرش را آورد. گفت سی و پنج سال پیش مردی. گفت رفته‌ای و دیگر پیدا نشدی. بعد چند سال دیگر هم گذشت.
این جور بود طریق مردن من. با کویر.

"بیا.. زندگی.. کنیم.." این را گفتی و تمام شدی. این را گفتی و خاموش شدم. قرار بود. قرار بود زندگی کنیم. بعد گفتم تنها قرار این است که قراری نداشته باشیم. بعد دیدی که این‌جور که نمی‌شود. بعد خواستی طغیان کنی. بعد خواستی وحشی شوی.
اما تو تمام شده بودی.

برنامه‌ی سفر را من چیدم. برنامه‌ی سفر را تو چیدی. قرار شد که مثلا صبح زود بیدار باشیم. که مثلا ساعت ۶ راه می‌افتیم. می‌رویم. برمی‌گردیم. همین. چیز دیگری در کار نیست.

کار دیگری در کار نیست. احتمالا برویم کویر. نمی‌دانم! شاید هم جاده جای دیگری رفت. شاید هم اصلا هیچ‌جا نرفت. اگر وسط راه مردیم چه می‌شود؟ گفتم که.. نمی‌دانم! تازه! تا حالا با مسافرت یک روزه هیچ کس نمرده. پرسیدی که از کجا می‌دانی؟ گفتم که.. نمی‌دانم! اصلا. اصلا. اصلا وقتی داری می‌میری چقد طول می‌کشد که کامل بمیری؟ گفتم که.. نمی‌دانم! داری دیوانه ام می‌کنی. داری مجبورم می‌کنی حرف تکراری بزنم. دوباره کاری. دوباره کاری. "حالا اصلا چرا سفر؟" پرسیدی حالا اصلا چرا سفر؟ گفتم اگر باز هم سوال بپرسی با مشت و لگد جوابت را می‌دهم. فهمیدی؟ چرا سفر؟ من از تو می‌پرسم. چرا سفر نه؟ گفتم که.. باز هم می‌گویم.. گفتم که.. نمی‌دانم! گفتی: "اوووووه چقد آدم که تو یه لحظه مُردن. یه روز که سهله!" همه‌اش یک لحظه است. بیشتر از یک لحظه. فقط کمی بیشتر. پرسیدم دقیقا چقدر؟ گفت نمی‌دانم!
این‌جور بود طریقه‌ی مردن من. با یک مشت "نمی‌دانم!"

 

یک دفعه نمی‌فهمم چه می‌شود که معصوم می‌شوم. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. خفه می‌شوم. بغض می‌آید. خفه می‌شوم. نفسم می‌بُرد. همان طور که یک روزی یک وقتی یک جایی می‌خواست سرم را ببُرد و نمی‌دانستم. فکرش را هم نمی‌کردم. "قرار است چه به سرم بیاید؟" این طور فکر می‌کنم. این‌طور نگران می‌شوم. خوراکی ها را می‌چپانم توی دهنم. دهنم را با همه‌شان پر کردم. این‌ها را آورده‌ایم که خوش بگذرد؟ مگر قرار نبود که خوش بگذرد؟ "بخور بخور. پفک بخور." پفک می‌خورم. معصوم می‌شوم. اندازه‌ی یک حباب ریز می‌شوم که نه ریز است و نه درشت. هست. فقط هست. همین. خیلی سخت نیست. "فقط هست." قرار است بمیرم. همه‌اش از این‌جا شروع می‌شود. ساعت ۶ و این داستان‌ها واقعی نیست. همه اش وقتی شروع می‌شود که شروع می‌کنی به شروع کردن. یعنی همین که می‌فهمی داری می‌میری. فردا! پس فردا! شاید هم هفته‌ی بعد وقتی داشتی از سر کار برمی‌گشتی. شاید یک روز تو خودت را کشتی. شاید یک روز خودت تو را کشت. یا یک روز که داری با نوه‌ات بازی می‌کنی و موهایت سفید شده. به خس خس افتادی. به فس فس. نوه‌ات به شوخی و از سر خوش‌قلبی قرص‌هایت را در لیوان چای حل می‌کند. می‌خواهد با تو بازی کند. می‌خواهد با تو دوست باشد. می‌خوری. می‌میری. قرار بود بیشتر زنده باشی اما مُردی. رفتی. خاک شدی. کود شدی. درخت شدی. غذا شدی. گه شدی. قرار بود بیشتر زنده بمانی اما کافیست. برو.
این‌جور بود طریقه‌ی مردن من. با هرروز "یکم بیشتر.. فقط یکم"
"..آه لیلین لالا.. تجسد آتش من. لیلین لالا.. زیبای معدوم شده. بگو به من بگو که چقدر نیکو هستی. بگو که چقدر در خودت مرا می‌جویی. بگو که چند شب؟ چند شب؟ چند شب برای من بیدار ماندی حتی اگر یک شب هم نباشد. لیلین لالای من. پس کِی؟ پس کِی زیر دست و پای من ناله‌ی مرگ‌بار سر می‌دهی، جیغ‌های سفید و خراشنده می‌کشی؟ پس کجا؟ پس کِی؟ لیلین لالا.. آتش من! مطهر من! روح به لجن کشیده شده‌ی من! پس کِی به انتها می‌رسی؟ پس کِی به انتها می‌رسم.. وعده بده، وعده‌ی آن روز را به من بده که موهایت را از بیخ می‌تراشی و پیشکش من می‌کنی تا بچسبانم به سر عروسک چوبی ام. تا قربانی کنمت در محرابی که برای خودت ساخته ام. تا دست‌هایم را، تا دست‌هایت را به خونم، به خونت آغشته کنم. آه.. میلین.. لیلین لالای من. گناه من! داغیِ من! ناتوانی جنسی من! استغفار پر از پشیمانی من! استیصال پر از پریشانی من. تعارض مقدس! بکُش مرا.. بکش. بکش مرا. بکَش. به صلابه‌ام بکَش. غرقم کن در دریای شور و تلخت. بخوابانم جلوی کولر. بخوابانم زیر خودت. مریضم کن. مریض‌تر از اینم کن لیلین لالا.. پس کِی؟ پس کِی؟ پس کِی دست‌هایت را می‌شکنی؟ پس کِی قطعشان می‌کنی و پیشکشم می‌کنی؟ پیشکش من، پیشکش خادمت. لیلین لالای من! رویای ناتمام من! آغازم کن! تمامم کن! بی‌سَرم کن و سرخیِ روی چاقو را بلیس. این خونابه‌های روی زمین را ببین. بچش. برای تو.. برای من است.."
یک سیگار می‌کشی. دو سیگار می‌کشی. نیم بشقاب غذا می‌خوری. دو بشقاب غذا می‌خوری. مجبور می‌شوی بزنی کنار. زدی کنار. تا می‌توانستی بالا آوردی. کنار جاده. کنار تصویر تلخ غروب که با شرق رو به تاریکی قاب گرفته شده است.  "تقریبا رسیدیم."   "کجا رسیدیم؟"   "همون‌جایی که باید می‌رسیدیم."   "جایی هست اونجا که بمونیم؟"   "کجا؟"   "بازیت گرفته؟ همون‌جایی که باید برسیم."   "آره.. هست. یه کلبه هست."   "هست؟"   "مثل این‌که.."    "مثل این که؟"   "عوض تشکرته؟"   باز بالا می‌آوری. باز تا می‌توانی. هوووووق و هوووووق.. مثل آسمان امروز صبح که دیدی. دوس داری گربه را بخوری؟ قرار بود او تو را بخورد.. تهی می‌شوی. از درون تمام می‌کنی خودت را. از داخل تمام می‌شوی. حرام می‌شوی. قطره قطره هضم می‌شوی در ثانیه‌ها در ساعت‌های رفته.

یک لحظه می‌فهمی که خاکستر قرن‌های بعدی هستی.
یک لحظه دیگر می‌فهمی که باد شده‌ای و نمانده‌ای.
یک لحظه بعد می‌فهمی که دیگر هیچ چیز نیستی.
تقریبا رسیده‌ای. کلبه معلوم می‌شود. باز بالا می‌آوری. می‌پرسی که در ساندویچ چی ریخته است؟ فقط مرغ. فقط کاهو. فقط گوجه. چیز خاصی نیست. حتما زیادی زیاد خورده‌ای.
این‌جور بود طریقه‌ی مردن من. با کمی "زیادی زیاد."

"نگاه کن! اون بیرون یه بوته‌ی خار داره واسه خودش میدوئه.." از پنجره بیرون را نگاه کردم. یک بوته‌ی خار داشت واسه‌ی خودش می‌دوید. "اگر زیادی زیر کویر بدویی گرما زده میشی."   "اگه مجبور باشی چی؟"   "فرقی نداره که مجبور باشی یا نه. گرما زده میشی." لیلین لالا این را که گفت صدایش را برید. لیلین لالا هم‌سفر بود. بانو لیلین لالا. بهش بگویید بانو لیلین لالا.. حوصله‌ی این چیزها را ندارم. این تشریفات مسخره را. دارد وقت تلف می‌کند. "آماده‌ای؟" لیلین لالا چیزی نمی‌گوید. جوابی نمی‌دهد. رنگش می‌پرد. هراسان می‌شود. می‌خواهد گریه کند. نمی‌کند. تاب می‌آورد. صبر می‌کند. ناخن‌هایش را می‌جود. پوست لبش را می‌کند. لبش خون می‌آید. سرش را می‌خاراند. می‌فهمد که ناخن ندارد. همه را جویده است. بالاخره گریه می‌کند.
این‌ها همه یعنی این که آماده است.
روی زمین کشیده می‌شود. از موهای بلندش می‌گیرم و او را روی زمین می‌کشم. دم در، دستش را به چهارچوب گیر می‌دهد. طولی نمی‌کشد که با لگد من مجبور می‌شود دستش را ول کند. دستش کوفته می‌شود. گریه می‌کند. گریه کرد. تیر چوبی وسط بیابان آماده است. به لیلین لالا نشانش می‌دهم. "می‌بینیش؟ قربان‌گاه ابدی خودت. تقریبا رسیدیم." لیلین لالا فرار می‌کند. درست در جهت مخالف تیرک‌. دنبال او می‌دوم. درست در جهتش. با آرنج به کمرش می‌کوبم. می‌افتد زمین.
لیلین لالا روی زمین کشیده می‌شود.
لیلین لالا با سنگریزه‌های روی زمین زخمی می‌شود.
لیلین لالا با لحظه‌های آخر امشب تمام خواهد شد.
بانو لیلین لالا!
یک لحظه بعد به تیرک چوبی بسته شده است. با لباس‌های کهنه و پوسیده زیر پایش. هیزممان همین است. لباس مردم گرسنه. لیلین لالا خواهش می‌کند. التماس می‌کند. می‌گرید. می‌خواهد به پایم بیفتد، اما نمی‌تواند. بسته شده است.
لحظه‌های مرگ همین‌طور است دیگر.. نیست؟
می‌گوید که رحم کنم. می‌گویم که باید انجام بشود. می‌گوید که رحم کنم. می‌گویم که نوشته شده است. در تقدیر. در کتاب. درهمه جا. می‌گوید که رحم کنم.
بنزین می‌ریزی.
آتش می‌زنی.
آتش شعله می‌کشد و لیلین لالا جیغ.

کویر آرام است. کویر تمیز است. کویر بی‌انتها نیست اما خودش را بی‌انتها نشان می‌دهد. تویی که آن را بی‌انتها می‌بینی. آن‌جاست. همان‌جاست‌ بیرون پنجره‌ها. وقتی تنها با این‌جاست که آرام می‌شوی دیگر نمی‌توانی هیچ جا زندگی کنی. می‌خواهی بروی و یک روز به آخرش برسی. می‌خواهی بفهمی بالاخره آن‌جا که آسمان به زمین می‌رسد و یکی می‌شود کجاست؟ می‌خواهی خدا را آن‌جا ملاقات کنی. می‌خواهی آن‌جا با شیطان روبوسی کنی. می‌خواهی رستگار شوی و بعد هم تق.. خودت را خلاص کنی. منتظر عظمتی. منتظر رحمتی. منتظر موهبتی اما می‌فهمی که بیست سال با همین مهملات گذشته و در کویر هم خبری از باران نیست. حتی یک قطره. حتی یک بارقه‌، حتی یک کورسوی امید که بتوانی آن را تباه کنی. شروع می‌کنی به نان پختن. شروع می‌کنی به آب از چاه کشیدن. شروع می‌کنی به زمین را شخم زدن. شروع می‌کنی به ادامه دادن. از خارهای بیابان تغذیه می‌کنی‌. با شن‌های بیابان می‌دوی. با آسمان می‌گریی و می‌بینی که بیست سال است نگریستی. حالا که تنها شدی همه چیز نه بهتر است و نه بدتر. حالا که تنها شدی هیچ چیز هیچ فرقی ندارد با آن وقتی که تنها نبودی.
می‌بینی که احمق شدی.
می‌بینی که پاهایت در حال تحلیل رفتنند.
می‌بینی که چشم‌هایت دیگر خیلی مثل قبل نمی‌توانند ببینند.
زانویت آب آورده.
زیر آن صخره‌ها، توی آن کوه که ته کویر، قرص و محکم نشسته یک روستای کهنه است. برویم آن‌جا را ببینیم؟ آن‌جا یک گربه است که سرمه کشیده و در خیابان‌ها می‌دود. می‌خواهند کبابش کنند. رسم است. چیزهای قشنگ را آن‌جا می‌کشند تا قشنگی توی اجسام نمیرد و روحش آزاد باشد. یاد خاطرات خودت می‌افتی. یاد خاطرات خودم می‌افتم.
بیست سال پیش، لیلین لالا هم قشنگ بود.

شب‌های کویر شفق قطبی ندارد اما به همان آرامی و پاکی‌ست. آسمان ستاره دارد و مابقی چیزها. پس آرام می‌شوی. ساعت ۶ و دو ثانیه است. آرام می‌شوی. مورفین.

 

لیلین لالا رستاخیز کرده است! می‌آید. در را باز می‌کند و داخل می‌شود. می‌گویم: "چند سال گذشته است؟" می‌گوید آماده‌ای؟ می‌گویم نه. می‌گوید فرقی ندارد. نوشته شده است. چاقویش را از غلاف بیرون می‌کشد. اگر از آرنج تا کف دست را وجب می‌گرفتی دقیقا می‌شد اندازه‌ی تیغه‌ی نقره‌ای همان چاقو. می‌گویم نمی‌خواهم فرار کنم. می‌گوید قبل از این که بگویی می‌دانستم.
می‌خواستم فرار کنم.

می‌گویم بگذار لیوان آبم را تمام کنم. می‌گوید تمام کن. بعد صبر می‌کند. بعد کمی فکر می‌کند. لبم به آب خیس نشده می‌گوید صبر کن. صبر می‌کنم. بعد کمی فکر می‌کند. بعد می‌گوید باشد تمامش کن. باشد.. تمامش می‌کنم. آب غبار آلود کل شکمم را ولرم می‌کند. می‌گویم خب حالا دیگر آماده ام. دیگر آماده بودم.
لیلین لالا قشنگ است.
لیلین لالا در همان بیست سال قبل مانده است.
می‌گویم هنوز قشنگی بانو لیلین لالا. درست مثل بیست سال قبل.. از پنجره به جای خالی تیرک چوبی نگاه می‌کنم. شب است و غیر از تاریکی چیزی دیده نمی‌شود. می‌گوید تو هم حالا که پیرتر شده‌ای قشنگ‌تری.
می‌گویم پس برای همین آمده ای؟
می‌گوید برای همین آمده ام.
حالا باید دراز بکشم. حالا باید مقاومتی نکنم. دراز می‌کشم و مقاومتی نمی‌کنم. لیلین لالا روی کمرم می‌نشیند. دو انگشتش را توی سوراخ‌های دماغم فرو می‌برد. سرم را به سمت خودش می‌کشد. مهره‌های گردنم تا می‌شود. انگشت‌ها بوی خاک می‌دهد. بوی خاک خیس. می‌خواهم بپرسم وقتی می‌آمدی باران می‌بارید؟.. اما فقط فرصت می‌کنم همان بوی خاک را حس کنم. طولی نمی‌کشد که مزه‌ی خون توی گلویم می‌دود. بیخ گلو درد می‌کند. می‌سوزد..
لحظه‌های مرگ همین‌طور است دیگر.. نیست؟
طولی نمی‌کشد که کور می‌شوم. یادت بیاور. یادم می‌آید. "وقتی سر را می‌بُرند آخرش کور می‌شوی.."

آتش که از پای تیر فریاد می‌کشد من هم فریاد می‌کشم: "..بسوز لیلین لالا بسوز بانوی جاودانه‌ی نامیرا. بسوز و همین‌جا بمان. این‌جاست که کامل می‌شوی. همین یک لحظه. فقط همین یک بار. جیغ بزن بانوی زیبای تکرار ناشدنی. این‌جاست که خاکستر می‌شوی. این‌جاست که باد می‌شوی‌ این‌جاست که می‌روی. با هم زندگی کنیم لیلین.. با هم زندگی کنیم لالا.. برقص در میان آتش یکی با شعله‌های رقصان و پاک. جیغ بزن سفیدی نامتناهی وحشی. برای خاطر خودت. برای خاطر لباس‌های گرسنگان. برای خاطر هیچ. برای خاطر عروسک چوبی. برای محراب پر برکتت. لیلین لالا تو تصویر بهشتی روی دیوارهای این جهنم. تو حرارت جوانه زده‌ای در قلب عصیان‌کار اهریمن. بیش از این وهم نباش و بمیر.. بمیر بانوی زنده‌های زیبارو. بانوی آسمانی مردگان محروم شده. باکره‌ی دست نخورده‌. مادر خدا. آتش بگیر و مسیح امروز را بزای. ققنوس بال گشوده‌ی نجات بخش را با درود خودت به هوا بفرست. بسوز لیلین لالای من!
فردا از میان خاکسترهایت سربرخواهم آورد.."

ده قدم دیگر که برویم، می‌شود گفت تقریبا رسیدیم. این‌جا همان تلاقی زمین و آسمان است. نقطه‌ی زایش زیبایی. لحظه‌ی مرگی که همان‌طور است.. ملاقات لیلین لالا و خداوند. بوسه‌ی لیلین لالا بر لب‌های شیطان.
هزار سال است که ده قدم دیگر می‌رسم.
این‌جور بود طریق مردن من. با ده قدم دیگر..

بانو لیلین لالای بیست سال پیش سر را برید.
بانو لیلین لالای بیست سال پیش چاقو را لیسید.
چاقو زبان بانو لیلین لالای بیست سال پیش را چاک داد. خونش در دهانش ریخت. خون خودش را چشید. خون من را چشید. سری که بریده شده بود، بی مهابا رها شد و می‌خواست که روی زمین قل بخورد. بانو لیلین لالا سر را چنگ زد و روبروی صورتش گرفت.
چشم‌هایی که کور شده بودند.
گوش‌هایی که کر شده بودند
لیلین لالا بوسه‌ای به لب‌های سر زد و آن را روی میز گذاشت.  "زیبا شده‌ای.."
بانو لیلین لالا پودر شد و سال‌های سال، ذره ذره از زیر در بیرون رفت.
من.. یک تن بی‌سر شده، از جا بلند شدم و کورمال کورمال روی صندلی نشستم. کورمال کورمال لیوان آبم را پیدا کردم و باقی آب را توی حفره‌ی گلویم ریختم. به جای خالی سرم دست کشیدم. چند سال گذشته بود که خون‌ها همه خشک شده بودند؟ چند سال گذشته بود که آب آن‌جور گِل شده بود؟
من.. یک آدمک علمی تخیلی، با یک سر از کار افتاده که روی میز خشک شده بود.
من.. یک نفرین ابدی که آخرین کور سوی امیدش هم تباه شده بود. حالا دیگر فرقی نداشت. حالا دیگر فرقی ندارد.
حالا نشسته ام. تکان نمی‌خورم. گاهی به لیوان دست می‌کشم و بعد پشیمان می‌شوم. گاهی به خودم دست می‌کشم و دست در سوراخ‌های جدیدم می‌کنم.
دارم می‌پوسم.
حتی دیگر نمی‌توانم چیزی که لیلین لالا می‌نامیدمش را باز تصور کنم، اما مطمئنم که آن کره‌ی گندیده که یک روز سرم بود هنوز می‌تواند. روزهای اول سر یک‌ریز حرف می‌زد. روزهای بعدی فقط داد می‌کشید. یک روز ناتوان و بریده بریده گفت: "بیا.. زندگی.. کنیم.." و خاموش شد. مگر قرار نبود زندگی کنیم لیلین لالای من؟ و تمام شد. مگر قرار نبود همه با هم بمیریم لیلین لالای من؟ و خفه ماند.
این‌جور بود طریق زندگی من. "بیا بمیریم."
و تمام شد.
این‌جور بود طریق مردن من: "بیا.. زندگی.. کنیم.."



Say something here...
Cancel
You are a guest ( Sign Up ? )
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.

محتوای بیشتر در این بخش: « «قشنگِ بی‌اصالت» خدای جذابیت »