«قشنگِ بی‌اصالت»

نوشته شده توسط
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
Write a comment

من نیز غمگین، روی صندلیِ پشتِ میز کارم لَم داده‌ام. او را دیده بودم که از نگاهش؛ امواج ناامیدی ساطع می‌شوند و بی‌رمق زیر آفتاب دراز کشیده.
به گمانم دو روز است که هیچ نخورده و تمام خوراک‌هایی که من و همکارانم برایش آورده‌ بودیم، دست نخورده باقی مانده‌اند.

*

او و سه بچه‌اش همیشه اطراف کانکس‌های محل کار ما پرسه می‌زدند. بچه‌هایش؛ توله‌های زیبایی بودند با چشمانی درشت. آنچه دوست داشتنی‌ترشان می‌کرد، رنگ سپید موهایشان بود با خال‌های بزرگِ سیاه رنگی در وسط آن سپیدی‌ها.
توله‌ها از آب و گل درآمده بودند و روز به روز شیطنت‌شان بیشتر می‌شد. مادرشان حالا با خیالی راحت‌تر به مسافت‌های دورتری از محل لانه‌‌‌شان می‌رفت.

*

روزی رسید که پی بردیم فقط یکی از بچه‌ها کنار مادرش است و از دوتای دیگر خبری نیست.
دو روز پیش، آخرین فرزند نیزغیبش زد.
چه کسی می‌تواند درک کند میزان غم این حیوان مادر را؟
شاید اگر توله‌ها در کنار او بزرگ می‌شدند آنها نیز سگ‌هایی ولگرد می‌شدند... کسی چه می‌داند. شاید اکنون هرکدام از توله‌ها نزد یک خانوادهٔ مرفه با بهترین خوراک‌ها به زندگی ادامه می‌دهند.
شاید کمتر کسی بفهمد که این موجودات زیبا و دوست‌داشتنی، زاده شدهٔ یک مادر ولگرد و بی‌اصالت هستند...

 

Say something here...
Cancel
You are a guest ( Sign Up ? )
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.

محتوای بیشتر در این بخش: « "اصطکاک" "لیلین لالا" »