مالیخولیا

نوشته شده توسط
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
Write a comment

"در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد. اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد، چون عموما عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و پيشامدهاي نادر و عجيب بشمارند. و اگر كسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي كنند آن را با لبخند شكاك و تمسخرآميز تلقي بكنند...
صادق هدایت_بوف کور"

نه روز است و نه شب. مدت‌هاست که او در این هوای نیمه‌روشن و نیمه‌تاریک ظاهر می‌شود و درون باغ قدم می‌زند. گاهی تند گام برمی‌داردو بین درخت‌ها ناپدید می‌شود، گاهی نیز آهسته، حتی بعضی مواقع می‌ایستد و ماتش می‌برد. او مثل یک سایه است، حتی از قدم‌هایش بر روی برگ‌ها و شاخه‌های خشک کف باغ صدایی به گوش نمی‌رسد.

- «زبونم لال دیوونه نشده؟»

+«چی بگم خواهر. من رو هم داره دیوونه می‌کنه...»

طبیبی بر بالینم آورده‌اند و مرا دیوانه پنداشته‌اند! مشتی رجاله! رجاله‌هایی فسیل شده! این‌ها چه می‌دانند؟ چه چیز سرشان می‌شود!؟ نکبت سراپای زندگی‌شان را گرفته، بوی تعفن از همهٔ وجودشان به مشام می‌رسد. همچنان خویش را چون روسپیانی ناقص عقل بزک دوزک می‌کنند تا به این دنیا بفروشند. نمی‌دانند هر چه دست و پا بزنند در این گنداب بیشتر فرو می‌روند و بالاخره همه روزی خفه خواهند شد.

امروز بازهم او به باغ آمد، اما جور دیگری بود. دیدمش که با وسواس اطرافش را می‌نگرد، کیسه‌ای را نیز به همراه داشت. ناگهان روی زمین نشست و با دست‌هایش زمین را حفر کرد. هنگامی که رفت کیسه در دستش نبود. حُکما، آنرا درون گودالی که کنده بود چال کرده بود.

- «خواهر! امروز شروع کرد به کندن زمین... کنار درخت‌ها رو ببینی وحشت می‌کنی، گودال‌هایی شبیه قبر کنده.»

+ «خواهرم، عزیزم! مگر چند وقت پیش نگفتم این خونه باغ رو بفروش و ازینجا برو. خودت رو حیرون این پسر کردی که چی بشه؟ خدابیامرز به اندازه کافی براش پول به ارث گذاشته.»

- « خدا رحمتش کنه، همیشه می‌گفت این ملک موروثی بین خانواده‌اش دست به دست گشته، نذار از دست بره....»

+ «چی بگم خواهر تو گوش به حرفم نمی‌دی، از آخر و عاقبت این پسرت می‌ترسم. ناراحت نشی ولی اون دوتای دیگه عقل‌شون کار می‌کرد که از ایران رفتن.»

- «ای خواهر! من هر وقت می‌رم اونجا بهشون سربزنم غم‌باد می‌گیرم. دیر به دیرم میشه تا زودتر برگردم ایران...»

چرا کیسه را نمی‌یابم! کجا پنهانش کرده!؟ من که همه‌ی باغ را زیرو رو کرده‌ام. به چشم خویش کیسه‌ای را در دستش دیدم. اگر زیر یکی از همین درخت‌ها چالش نکرده بود پس چرا دست خالی رفت...
خود خودش بود، شک ندارم، صورتش را درست دیدم؛ با آن عینک و آن سبیلش.
نه تاریک بود و نه روشن ولی مشخص بود، صادق خان هدایت بود، درون آن کیسه هم حتما چیزی نبود جز دست‌نوشته‌ها و کتابهایی که همه فکر می‌کردند قبل از خودکشی آنها را سوزانده، اما من پیدایشان خواهم کرد، همه‌شان را، زیر خاک‌های همین ملک، همین‌جا، نزدیک خودم.

 

Say something here...
Cancel
You are a guest ( Sign Up ? )
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.

محتوای بیشتر در این بخش: « "پنجره ی رو به دریا " یار »