بمان ای پرنده ی مهاجر

نوشته شده توسط
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
Write a comment

«در توانت هست بمانی، ای پرندهٔ مهاجر!؟ هنگامی‌ که دل‌بسته‌ات، پر و بالی برای پرواز ندارد.»


در سکون و سکوت فضای کافه نشسته‌ایم. زیر نورهای سرد، لرزش لب‌هایش، خطوطی بر چهره‌اش انداخته...
این قاب چهره‌اش، شبیه پرتره‌‌ای سیاه‌و‌سفید است و مرا بیاد بازیگران زیباروی فیلم‌های صامت می‌اندازد.
نمی‌خواهم دستش را بگیرم، شاید حسی از جنس استیصال در درونم رخنه کند.
عاشق قهوه است؛ قهوهٔ تلخ. اینبار اما قهوه‌اش سرد شده.
شاید کامش تلخ‌تر از قهوه‌‌اش باشد.

می‌گوید: بمان! ازدواج می‌کنیم، بچه‌دار می‌شویم... مثل همه زندگی خواهیم کرد.

می‌گویم: چگونه دوستت بدارم وقتی وجود خودم را دوست نمی‌دارم؟

می‌گوید: با کم و زیادش می‌سازیم.

می‌گویم: از کم و زیادش باکی ندارم.

می‌گوید: پس چرا می‌روی...

می‌گویم: سربزیرم، اما در توانم نیست سر خم کنم. اهل کارم اما نمی‌توانم کار بیهوده بکنم...

همیشه آخرین بوسه‌ها به مانند اولین بوسه‌ها، خاطره‌هایی جاویدان هستند.
*

می‌بینمش که در بسترش خوابیده. هنوز هم اشک می‌ریزد!
کاش می‌توانستم دستش را بگیرم، ببویمش، ببوسمش، بگویمش: «غزال دوستت می‌دارم...»
کاش فردا نفهمد که رفتنی می‌رود و ماندنی می‌ماند.

*

خبر کوتاه است:
«شامگاه گذشته، یک قایق حامل مهاجران غیرقانونی از مقصد ترکیه به اروپا غرق شده و همهٔ مسافران آن که ملیتی ایرانی داشته‌اند، جان‌ باخته‌‌اند.»

 

Say something here...
Cancel
You are a guest ( Sign Up ? )
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.

محتوای بیشتر در این بخش: « باران تب و تاب »