باران

نوشته شده توسط
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
Write a comment

باران شدت گرفته بود، گویی آسمان هم می‌خواست بر بیچارگی خانواده شان بیفزاید. اما قدم‌های مادر و کمر همتی که بسته بود، نشان از مصمم بودن داشت.
مادری که مصمم شده بود برود و دخترش یگانه را پیدا کند. در درون مردها خشم، غرور و محبت است. یک مرد می‌تواند با خشم و غرورش، فرزندش را فراموش کند. اما زن‌ها نمی‌توانند فراموش کنند. مادر همینطور دستان دخترش را می‌قشرد که یعنی دلت قرص باشد، من پیشتم. پا در گل می‌کوبیدند و به سمت خانه‌ می‌رفتند.
دخترک می‌ترسید، از کودکی به یاد داشت که ماردش می‌گفت، اگر فلان و بهمان به پدرت می‌گویم. و چندماه پیش پدر فهمیده بود، امیدش به مادرش بود که بشود سد، نه بشود کوه، بشود امنیت در مقابل پدر. پدری که می‌گفت دیگر سر به زیر شدم.
پدری که سیگارهای اضافی برای گفتن دردهای نگفتنی لازم داشت. پدری که کوچه مردها را با سر به زیری به انتها می‌رساند و دیگر خوش نداشت کسی در گوش دیگری پچ پچ کند، چون به خودش می‌گرفت. گویی تمام دنیا از دختر او حرف می‌زنند.
مادر سرش را میان نگاه‌های سرزنش باری که از در و پنجره‌ها می بارید بالا گرفت، می‌دانست نباید کوتاه بیاید، یادش بود که خودش هم که جوان بود، سر به هوایی به سرش زده بود. باران بر صورت مادر سر بالا گرفته می‌زد، و گم می‌کرد. اشک هایی که برای ماندن می ریخت، اشک هایی که برای دخترش می ریخت. لحظه ای حس کرد، دخترش تلاش می کند که دستانش را از میان دستان مادر نجات دهد، روبروی شان مردی ایستاده بود. تمام قد نبود. و مادرش می دانست این یعنی شک، پس دست دخترش را رها کرد، تا آن دست ها حلقه بزنند دور کمرش. دخترش خود را زیر چادر مادر برد. مادر دستانش را روبروی مرد باز کرد، که یعنی نمی گذارم. و مرد نگاهی به چشم های پنجره ها و درها کرد. سرش را پایین گرفت، و سعی کرد، سیلی به دختر بزند، اما مادر همه را پذیرا شد.
آن روز دور هم نشستند، شام خوردند، سکوت بود. و تمام امیدها به فراموشی بود. به اینکه سیلی بیاید و همه از یاد ببرند، و بشود فرصت دوباره.
سیلی نیامد، تنها باران بود که می بارید. و ملتی که چشم بین پنجره ها و درها بودند و فراموش نمی کردند.

Say something here...
Cancel
You are a guest ( Sign Up ? )
or post as a guest
Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.