به رنگ داستان

به رنگ داستان

Write a comment
حکمش اعدام بود؛ باید تیرباران می شد.او را با چشمانی بسته در برابر هشت سرباز مسلح که به سمتش نشانه رفته بودند ،کنار دیوار قرار…
Write a comment
میری یه گوشه میشینی و فکر می کنی و فکر می کنی و فکر می کنی و در نهایت به این نتیجه می رسی که…
Write a comment
یه ضرب المثل هست که میگه مرغ همسایه غازه. از گذشته انقد به این مقوله علاقه مند بودم و فکرمو درگیرش کرده بودم که برخلاف…
Write a comment
وقتی سر را می‌بُرند آخرش کور می‌شوی. اول مزه‌ی خون می‌آید. خون خودت. بیخ گلوی خودت. همان اول خفه می‌شوی. همان اول می‌پرد گلویت. کار…
Write a comment
من نیز غمگین، روی صندلیِ پشتِ میز کارم لَم داده‌ام. او را دیده بودم که از نگاهش؛ امواج ناامیدی ساطع می‌شوند و بی‌رمق زیر آفتاب…
Write a comment
در حالی که گاری حمل بار را هل می داد وارد کوچه ی بن بست منتهی به درب سبز رنگ پوسته پوسته شده ای شد.آن…
Page 2 of 8