به رنگ داستان

به رنگ داستان

Write a comment
نباید تو را می نوشتم! هرکس باید در زندگیش یک «راز» داشته باشد تا به زیستنش «معنا» بدهد رازِ من، نه مثل راز عارفان از…
Write a comment
هرچه بیشتر می گویم، کمتر می شنوم! امروز، برای اولین بار، صدای باد را شنیدم! برای اولین بار، با آسمان هم کلام شدم! برای اولین…
Write a comment
انگار همین چند «شبِ» پیش بود که به خاطر یک فشار بغرنج انسانی پا در یکی از کافه های شهرم گذاشتم و پس از کسب…
Write a comment
برف، مرا به حرف آورد! امشب، آسمان شهرم، یزد، زبان به سخن گشود.... می دانی آسمان هم مثل انسان پُر از حرف است؟ هم دل…
Write a comment
محمد، حرف از رفتن می زد!من، روی صندلی بی تکان نشسته بودم حرفش، تکانم داد... بغضِ چشمم را با لبخندی پوشالی پوشاندم از آشناییم با…
Write a comment
تک سرفه های خشک زهرا خانم در مقابل داروخانه ای که دکترش برای خرید دلار پنجهزار و پانصد تومنی به صرافی رفته بود، بالا بودن…
Page 7 of 8