به رنگ داستان

به رنگ داستان

Write a comment
_ تو گوه میخوری همچین غلطی بکنی عوضی _ به تو هیچ ربطی نداره.مرتب آب میخورد. دلم میخواست بگویم محض رضای خدا، بس کن دیگه.…
Write a comment
نور ضعیفی فضای تنگ و گرفته حمام را روشن می کرد. در میان ردیفی از کاشی های نم گرفته ،دوش فلزی کهنه ای قرار داشت.…

نامه

Written by
Write a comment
چشمان جادویت را به چشمانم گره زدی و مرا مسحور خود کردی تا آنجا که خودم را در پرواز دیدم. چرا پر و بالم را…
Write a comment
9 دسامبر 1892 بیمارستان کوچکی در شهر وین- گوستاو اینجا نوشته، تنباکو دارای ماده ای سمی به اسم نیکوتین است که بعد از کشیدن از…
Write a comment
به دستان مشت شده اش که بر هم قفل شده بود نگاه می کند دلش می خواهد از دستبند روی دستش خلاص شود فضای سرد…
Write a comment
سعید هر بار که او را می دید با خود قسم می خورد تا حالا دختری به زیبایی اش ندیده است. همه چیز از یک…
Page 5 of 8