به رنگ داستان

به رنگ داستان

Write a comment
حوله را نیمچه به خود پیچید و از حمام خارج شد، بی اعتنا به جناب دکتر رفت و روی مبل لم داد و تلویزیون را…
Write a comment
«در توانت هست بمانی، ای پرندهٔ مهاجر!؟ هنگامی‌ که دل‌بسته‌ات، پر و بالی برای پرواز ندارد.» در سکون و سکوت فضای کافه نشسته‌ایم. زیر نورهای…

باران

Written by
Write a comment
باران شدت گرفته بود، گویی آسمان هم می‌خواست بر بیچارگی خانواده شان بیفزاید. اما قدم‌های مادر و کمر همتی که بسته بود، نشان از مصمم…
Write a comment
به تخت خواب رو به رویش نگاه می کرد چقدر جایش خالی بود از وقتی که یاسین رفت انگار تمام دنیا برایش تاریک و سیاه…
Write a comment
تکرار می کنم، اجازه بدهید اول خانم ها و کودکان سوار قایق های نجات شوند. می‌خواست دوباره تکرار کند که مردی برخاست و فریاد زد…
Write a comment
امروز دومین روز است که به خانه نیآمد. از زمانی که ازدواج کرده‌ایم سابقه نداشت از هم دور باشیم. خانه بدون او شبیه کابوسی ترسناک…
Page 4 of 8