به رنگ داستان

به رنگ داستان

Write a comment
یکباره همه جا تکان شدیدی خورد به حدی که نزدیک بود تعادلم را از دست بدهم و از پشت بیفتم.آلارم ها به کار افتادند و…
Write a comment
نوید صبح برای دیدن مادرش به بیمارستان آمد. با دیدن چهره رنگ پریده مادرش اشک‌های چون مرواریدش سرازیر شدند و خود را در آغوشش رها…

یار

Written by
Write a comment
روزهایی هستند که شب اند، درست مثل جاده هایی که بن بست اند. خاتون تمام دنیای من بود، کاش بودنش پیش من بی انتها بود.…
Write a comment
"در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد. اين دردها را نمي شود به كسي…
Write a comment
دیشب خوب خوابیدم، چند وقتی میشه اینقدر راحت و اسوده نخوابیده بودم، ، الان که بیدار شدم همه چیز برام رنگ تازه ای داره، چند…
Write a comment
وسط تخته با خط زیبا و درشتی نوشته شده بود:موضوع انشاء: میخواهید در آینده چه کاره شوید؟گوشه ی سمت راست بالا، کوچکتر، به نام خدا…
Page 3 of 8