به رنگ داستان

به رنگ داستان

Write a comment
شاید هر کسی جای من بود از دست او عصبانی می شد. اما من تنها سرم را برگرداندم تا نگاهم به ورقه های توی دستش…

"مسخ"

Written by
Write a comment
سرش را پایین انداخت و رفت مثل گاو.مهم نبود،به جهنم که رفت.اصلا به من ربطی نداشت.چرا آمده بود،می توانست نیاید و حالا هم چون می…
Write a comment
هنوز هیچی نشده نصف شب شد ، کیسه هام خالی موندن ، همش تقصیر اصغر بود ، اون گفت بیام تو این محله شایدم مقصر…
Write a comment
نمی دانم چرا از پنجره وارد شد.می توانست در بزند،بدون شک با رویی گشاده او را در آغوش می گرفتم،هر چند فلس های تنش سرد…
Write a comment
با صدای تصادف و هر حادثه‌ای، انبوهی از کلاغ‌ها به هوا می رفتند، کلاغ هایی که هر چه در زمین می یافتند را می خوردند،…
Write a comment
۳ زن خیالش راحت شده. رَدهای سیاه‌رنگی که از چشمانش بر روی صورتش و آرایش صورتش بجا مانده، چهره‌اش را شکسته‌ و مسن نشان می‌دهد.…
Page 1 of 8