میترا shared a photo. 6 months ago

پیرهنش بوی بیابان میداد


هر روز در انتظار مادرم می نشست.
از خرابه ها دیده می شد مردی راه می رود و ته فنجان خاک خورده هنوز مقداری نسکافه مانده بود.
اما پدرم هنوز از پشت پنجره پر از غبار به انتظار ایستاده بود.
پدرم که هرگز پایی برای رفتن نداشت و از همین ماندن ها دست آخر رفت زیر پاره های خاک.
یک روز دیگر که مادرم نیامده بود، به سرفه افتاد. خاطره ها نفسش را گرفتند. تاب نیاورد. آن ها را گذاشت و رفت.
جای چنگ هایش وقتی می خواست خاطره ها را بالا بیاورد روی پیرهنش مچاله شده بود. هنوز مانده خاطره ها روی آن.
خاک گرفته پیرهنش و من هنوز می بینم چنگ می زند به جریان خاطرات هر روز.
وقتی مادر بزرگ مرد، مادرم آمد. نه برای پدرم که نبود دیگر، برای من؛ و من بزرگتر از آن بودم که او را بشناسم.
حرفی نزدم. نه وقتی از دلتنگی هایش گفت در این چند سال، نه از حسرت و پشیمانی اش. کلمات گاهی زیادی خنده دار می شوند که باید از خشم خفه شوی.
وقتی پیرهن های خاک خورده را برداشت و غبار دلتنگی های پدرم را تکاند نمی دید. اما من می دیدم که پدرم لبخند می زند.
وقتی بی آنکه حتی باری عطر خسته تپش های پدرم را بو کند، بی تفاوت پیرهن ها را انداخت در آن پاکت سیاه، دلم از انتظار بیست ساله پدرم تیر کشید که نه، ضجه زد. به سرفه افتادم. همان طور که پدرم به سرفه افتاده بود.
#داستانک

پیرهنش بوی بیابان میدادهر روز در انتظار مادرم می نشست.از خرابه ها دیده می شد مردی راه می رود و ته فنجان خاک خورده هنوز مقداری نسکافه مانده بود.اما پدرم هنوز از پشت پنجره پر از غبار به انتظار ایستاده بود.پدرم که هرگز پایی برای رفتن نداشت و از همین ماندن ها دست آخر رفت زیر پاره های خاک.یک روز دیگر که مادرم نیامده بود، به سرفه افتاد. خاطره ها نفسش را گرفتند. تاب نیاورد. آن ها را گذاشت و رفت.جای چنگ هایش وقتی می خواست خاطره ها را بالا بیاورد روی پیرهنش مچاله شده بود. هنوز مانده خاطره ها روی آن.خاک گرفته پیرهنش و من هنوز می بینم چنگ می زند به جریان خاطرات هر روز.وقتی مادر بزرگ مرد، مادرم آمد. نه برای پدرم که نبود دیگر،  برای من؛ و من بزرگتر از آن بودم که او را بشناسم.حرفی نزدم. نه وقتی از دلتنگی هایش گفت در این چند سال، نه از حسرت و پشیمانی اش. کلمات گاهی زیادی خنده دار می شوند که باید از خشم خفه شوی.وقتی پیرهن های خاک خورده را برداشت و غبار دلتنگی های پدرم را تکاند نمی دید. اما من می دیدم که پدرم لبخند می زند.وقتی بی آنکه حتی باری عطر خسته تپش های پدرم را بو کند، بی تفاوت پیرهن ها را انداخت در آن پاکت سیاه، دلم از انتظار بیست ساله پدرم تیر کشید که نه، ضجه زد. به سرفه افتادم. همان طور که پدرم به سرفه افتاده بود.#داستانک