فرزانه رضوی shared a photo. 6 months ago

کاش همه ی دنیای من باشی



کلید را درون قفل چرخاند و در آرام و سنگین باز شد.
با نگاهش کل خانه را پایید و ابروها و شانه های خوش تراشش را همزمان بالا داد. کیفش را روی مبل گذاشت و نرم و کوتاه به طرف اتاق خواب قدم برداشت.
_سلام. بیداری؟
مرد خسته نگاهش کرد و صورت گرد و گندم گونش با لبخندی کشدار باز شد.
_سلام. از وقتی اومدم خوابم نبرد. منتظرت موندم تا بیای.
به پالتوی سیاهش چشم دوخت.
_باز یه پالتوی سیاه دیگه؟
دست زن روی دکمه ی سیاه ثابت ماند و خجالت زده گفت:
تنوع رنگ زیادی دارم ،نه!
شروع کرد به باز کردن دکمه هایش و یاد پالتو گلبهی ش افتاد.
_از این رنگ های جلف خوشم نمیاد. مشکی و سورمه ای خانمانه تره .
غم داشت راهی برای آمدنش پیدا میکرد که سرش را به این طرف و آن طرف حرکت داد، انگار می خواست با تکان دادن سرش آن ها را بتکاند.
پالتویش را در آورد و آن را به در نیمه باز کمد سفید اتاق آویخت،سرش را چرخاند و دستش به تای شالش رفت و از سرش برداشت. مرد با چشمانی از حدقه در آمده نگاهش کرد و روی تخت نشست.
_با موهات چیکار کردی؟!!
صدایش با ملامت بود و بیشتر از آن بوی دلخوری می داد.
_می خوای تا ابد منو کنار تخت سرپا نگه داری؟ و به او لبخند زد.
مرد هیکل چهار شانه اش را تکانی داد و گوشه ی پتو را به طرف خودش کشید . زن به چشم های خندانش نگاه کرد و با چشم ها و لبش شکلکی نثارش کرد و آرام به روی تخت خزید. آخ که چقدر این اتاق را دوست داشت . پرده های حریر طلایی و شرابی و تختی به بزرگی کشتی های بادبانی که رو تختی اش از تافته شرابی بود را با هم انتخاب کرده بودند، این اتاق کجا و آن اتاق با کاغذ دیواری قهوه ای، ساعت دیواری چوبی و رادیوی عتیقه که موزه ها را به یاد انسان می انداخت کجا.
شمرده شمرده نفس کشید و عطر تن مرد را با ولعی خاص به ریه هایش فرستاد.
_ زیتونی کرده بودم. زیادی بهم میومد و کم سن و سال...
Show more

کاش همه ی دنیای من باشی کلید را درون قفل چرخاند و در  آرام و سنگین باز شد.با  نگاهش کل خانه را پایید و  ابروها و شانه های خوش تراشش را همزمان بالا داد. کیفش را روی مبل گذاشت و نرم و کوتاه به طرف اتاق خواب قدم برداشت._سلام. بیداری؟مرد خسته نگاهش کرد و صورت گرد و گندم گونش با لبخندی کشدار باز شد._سلام. از وقتی اومدم خوابم نبرد. منتظرت موندم تا بیای. به پالتوی سیاهش چشم دوخت._باز یه پالتوی سیاه دیگه؟دست زن روی دکمه ی سیاه ثابت ماند و خجالت زده گفت:تنوع رنگ زیادی دارم ،نه!شروع کرد به باز کردن دکمه هایش و یاد پالتو گلبهی ش افتاد._از این رنگ های جلف خوشم نمیاد. مشکی و سورمه ای خانمانه تره .غم  داشت راهی برای آمدنش پیدا میکرد که سرش را به این طرف و آن طرف حرکت داد، انگار می خواست با تکان دادن سرش آن ها را بتکاند. پالتویش را در آورد و آن را به در نیمه باز کمد سفید اتاق آویخت،سرش را چرخاند و دستش به تای شالش رفت و از سرش برداشت. مرد با چشمانی از حدقه در آمده نگاهش کرد و  روی تخت نشست._با موهات چیکار کردی؟!!صدایش با ملامت بود و بیشتر از آن بوی دلخوری می داد._می خوای تا ابد منو کنار تخت سرپا نگه داری؟ و به او لبخند زد.مرد هیکل چهار شانه اش را تکانی داد و گوشه ی پتو را به طرف خودش کشید . زن به چشم های خندانش نگاه کرد و با چشم ها و لبش شکلکی نثارش کرد و آرام به روی تخت خزید. آخ که چقدر این اتاق را دوست داشت . پرده های حریر طلایی و شرابی و تختی به بزرگی کشتی های بادبانی که  رو تختی اش  از  تافته شرابی بود را با هم انتخاب کرده بودند، این اتاق کجا و آن اتاق با کاغذ دیواری قهوه ای، ساعت دیواری چوبی و  رادیوی عتیقه که موزه ها را به یاد انسان می انداخت کجا.شمرده شمرده نفس کشید و عطر تن مرد را با ولعی خاص به ریه هایش فرستاد._ زیتونی کرده بودم. زیادی بهم میومد و کم سن و سال تر نشونم می داد ،واسه همینم باید از دماغم در میومد،صدای خنده اش اتاق را پر کرد.بینی مرد را با فشاری کوتاه میان انگشتانش گرفت و تکان داد._منم به آرایشگر گفتم کوتاش کنه و رنگ بزاره، سیاه پر کلاغی. ایده ی جالبی بود،مگه نه؟!! چند تار از موهایش را بین دو انگشتش گرفت._ببین چیکار کردی با خودت!! _غم و غصه ها رو نیاوررم هااا..گذاشتمش پشت در. بیا از چیزای خوب بگیم. و با صدایی که خود را لوس می کرد گفت:_حالا بگو،با این موها منو چند تا دوست داری؟خط های ریز گوشه های چشمان مرد را پر کردند و سیاهی چشمانش دو دو زدند._ چرا انقدر دلم تنگته آمنا!  بوسه ای بر پیشانی اش نواخت و به سینه اش چسباند، موهایش را بوسید و لپ ش را آرام کشید. _یه دونه...یه دنیاچشم های زن برقی زد، بینی اش را چین داد و مردمک چشم هایش را مثل گل صحرایی در باد بین دو مردمک چشمانش به حرکت در آورد._صبح ها که آرایش نداری و لب هات رنگ خودشه خیلی شیرین تری.لب های زن به خنده ای از ته دل کشیده شدند و آرام گونه ی مرد را بوسید._تو که میدونی هر وقت حسش بود آرایش میکنم و آه عمیقی که ته دلش جا خوش کرده بود را روی صورتش پاشید._مگه داری میری عروسی؟با این سر و وضع حق نداری از خونه بری بیرون.لحنش ته دلش را خالی کرد_ فقط خط چشمه با یه رژ_یا پاکش میکنی یا بیرون نمیریچیزی در دل زن چنگ انداخت و وجودش در سرمایی ترسناک فرو رفت.پشتش را به او کرد، دست چپش را زیر سرش گذاشت و به تابلوی روی دیوار خیره شد.مرد دستش را گذاشت روی کمر خوش قواره اش و زن پرشتاب دستش را دور کرد._امروز اصلا حوصله ندارم.مرد پتو را آرام تا روی شانه اش بالا برد و به پشت دراز کشید و به سقف خیره شد._ تا آتنا رو بزاری مدرسه و بیای دیرکردی؟!_کمی تو پارک قدم زدم._جشن تکلیفش فرداس؟_آرهحلقه ی اشکی در چشمانش جوشید ،پر شتاب پلک هایش را باز و بسته کرد تا اشکش را همانجا دفن کند._چیزی شده؟_نه به نیم رخش نگاه کرد._با من حرف بزن_چیزی نشده،ببخش،نمیدونم چرا یههو بهم ریختم. با انگشت اشاره تقه ای به اتاق کارش زد و با چند قدم  عرض اتاق را طی کرد و روبروی میز کارش ایستاد. التماس گونه گفت: _می خوام حرف بزنیم مرد حتی سرش را بالا نیاورد تا نگرانی را در چهره ی زن بخواند_می بینی که!سرم شلوغه این پا و آن پا شد، نگاهش به کتاب های توی کتابخانه پشت سر مرد  و از آن جا به روی میز بزرگش افتاد و قلبش پر از کینه شد. از این اتاق بدش می آمد._در حد چند دقیقه_ سرم شلوغه. بزارش واسه بعد_این بعدا تو کی میاد؟لااقل سرتو بیار بالا و نگام کن و بپرس در مورد چیه. اشکش را با پشت دستش پاک کرد. _آتنا دلش می خواد بره کلاس باله_خب_نباید بره. این کلاس ها مسخره بازیهو پوزخند تلخی زد._این تو ردیف کارهای بی شرمانست. منم هر کاری کردم سر و ته قضیه رو با یه کلاس ورزشی هم بیارم نمیشه.تا وارد خانه شد با هیجانی کوکانه خودش را به او رساند._من فکرامو کردم که چه کلاسی برم_چی؟ کفش هایش در دستانش بود و داشت آن ها را داخل کمد کنار در می گذاشت._می خوام برم کلاس ویولنابروهای گره خورده اش بیشتر در هم گره خوردند._که بری ساز یاد بگیری؟ ابدا. در کمد را محکم بست، حرفشم نزن. کلاسای گلدوزی یا آشپزی برات مناسب تره.چقدر آن روز توی ذوقش خورده بود._چرا نمیزاری کمکت کنم؟ دستش را روی شانه اش گذاشت و کمی فشار دارد و قلب زن پر از آرامش شد._از هیچکس کاری بر نمیاد. خودم باید حلش کنم._اگه میتونستی حلش کنی که .. _که وضعم الان این نبود،آره؟روی تخت نشست و اشک های داغش برای ریخته شدن از هم سبقت گرفتند.کنارش نشست و دستانش را میان دستانش گرفت و انگشتان خود را از میان انگشتانش رد کرد .میتونم کمکت کنم اما نمیزاری._میدونمخودش را به لبه ی تخت سراند،از روی تخت پایین رفت،پالتو و شالش را برداشت و به طرف هال راه افتاد، مرد همراهش گام برداشت._کجا داری میری؟با صورت خیس و صدایی گرفته از اشک  گفت:_من چیکار باید بکنم ها؟چیکار میتونم بکنم؟ یه احمق باید تاوان حماقتشو پس بده.اشک هایش را پاک کرد._لعنت به من که گول پول و زندگیشو خوردم و زن مردی که هم سن بابامه شدم.مرد بازوهایش رو گرفت و تکانش داد._خودتو لعنت نکن لعنتی! تقصیر تو نیست .من مقصرم که بیخبر رفتم و  هشت سال طول کشید. من نباید می رفتم پاکستان پیش عموم ._نه! می لرزید، من خودم با دستام زندگیمو تباه کردم ، تقصیر منه کاری کردم اون فکر کرد من عاشقشم. تا زنده ام باید تاوان حماقتمو پس بدم.چشمان مرد را حلقه ی اشک پرکرد و شانه های پهنش دیگر  صخره های بزرگ نبودند، ریزش کرده بودند. گونه های خیس و چسبناکش را با دستانش قاب گرفت _ازش جدا شو تا باهم ازدواج کنیم،خواهش میکنم.همزمان دو قطره ی درشت از چشم هایش چکیدند و روی گونه هایش سر خوردند. چرا هر بار چشمان مرد صاف در چشمان او زل می زدند یه نسیم سرد تمام بدنش را در خماری خوش فرو می برد؟ چرا نمیتوانست چشمان مهربان مرد را تاب بیاورد؟  این مرد را چقدر دوست داشت.دست و پا می زد، در هوای مرد. بهشت او اینجا بود. آدمش اینجا بود ،اما چرا او حوای جای دیگری بود؟لب هایش می لرزیدند، آغوش مرد را می خواست،اما پاهایش را به زمین قفل زده بود._میدونم آتنا رو ازت میگیره،اما نهایتش 3 یا 4 سال دیگه بزرگتر شد خودش میاد سراغت،بهتر از اینه که هر لحظه داری خودتو می کشی. تو آرزوی منی آمنا. ازش جدا شو. خواهش میکنم._من حامله امتا جوابش را با فریادی تلخ شنید، دستانش شل شدند، سرش خم شد و در چشم های درشت و سیاهش عشق و ناچاری به هم آمیختند.زن در را باز کرد ،غم هایش را برداشت و به راه افتاد .#داستانک