میرزایی shared a photo. 7 months ago

تعادل


ازش بدم میاد، منو یاد خودم میندازه. مثل همیشه سر ساعت اومده. همونطور که پشتم بهش هس، میگم:
زود لباساتو عوض کن. این آشغالا رو جمع کن. هرچی که ریخته؛ ریز و درشت، هرچی که اضافه س. هرچی که نباید باشه،
خودم از این همه عقده که درونم ریشه گرفته، جا میخورم و اعصابم بیشتر به هم میریزه. ادامه میدم
همه رو بنداز تو اون سطل بزرگه. اگه پرشد، ببر خالی کن. یه چایی هم دم کن. انقدر هم مِس مِس نکن. بجنب که امروز خیلی کار داریم.
میدونم اونم بدون اینکه بهم نگاه کنه، و بدون اینکه حالت اون صورت سبزه با اون ابروهای پیوندی و چشمای خمار و شهلاشو عوض کنه، مثل یه نوکر اطاعت میکنه.
صدای ضعیفشو میشنوم که میگه
_ چشم.
خیلی زود خودمو جمع میکنم. بدون اینکه حتی بهش نگاه کنم، مشغول میشم.
سینی چای و خرما و کشمش و کوفت و زهرمار رو که میاره، دلم میخواد محکم بزنم زیرش و همه رو چپه کنم. ازش بدم میاد، این احترام گذاشتنای افراطیش، منو یاد خودم میندازه. میشینم پشت چرخ، میاد کنارم وایمیسته و مثل کلوخ، ساکت و بدون کوچکترین حرکتی، فقط نگاه میکنه. از امروز قراره دوختهای اساسی و حرفه ای رو بهش یاد بدم، مثل انواع یقه و جیب. بعد يك ساعت، تحملم تموم میشه. بهش میگم:
اینجا واینستا، برو اون کارای دیروزو اتو کن. صداش انگار از ته چاه میاد بیرون: چشم. میره سمت میز اتو. با کلی خواهش و التماس اومده وردستم شاگردی واستاده خیر سرش، اما من فعلا تو این ده روز، فقط بهش نوکری و مطیع بودن رو یاد دادم، با چند تا کار ساده دیگه، مثل همین اتو کردن و الگو کشیدن که فکرمیکنم خودش، از قبل یاد داشته. ولی خودش که خیلی راضیه، شایدم منظوری داره که برخلاف بقیه، دووم آورده.
نمیخوام دستش بهانه بدم، با سرعت و دقت کارمو تموم میکنم.
دوباره میاد سراغم. میگم این دوک، این قرقره، نخ رو از دوک، بپیچ دور قرقره. با...
Show more

تعادلازش بدم میاد، منو یاد خودم میندازه. مثل همیشه سر ساعت اومده. همونطور که پشتم بهش هس، میگم:زود لباساتو عوض کن. این آشغالا رو جمع کن. هرچی که ریخته؛ ریز و درشت، هرچی که اضافه س. هرچی که نباید باشه،خودم از این همه عقده که درونم ریشه گرفته، جا میخورم و اعصابم بیشتر به هم میریزه. ادامه میدمهمه رو بنداز تو اون سطل بزرگه. اگه پرشد، ببر خالی کن. یه چایی هم دم کن. انقدر هم مِس مِس نکن. بجنب که امروز خیلی کار داریم.میدونم اونم بدون اینکه بهم نگاه کنه، و بدون اینکه حالت اون صورت سبزه با اون ابروهای پیوندی و چشمای خمار و شهلاشو عوض کنه، مثل یه نوکر اطاعت میکنه.صدای ضعیفشو میشنوم که میگه_ چشم.خیلی زود خودمو جمع میکنم. بدون اینکه حتی بهش نگاه کنم، مشغول میشم. سینی چای و خرما و کشمش و کوفت و زهرمار رو که میاره، دلم میخواد محکم بزنم زیرش و همه رو چپه کنم. ازش بدم میاد، این احترام گذاشتنای افراطیش، منو یاد خودم میندازه. میشینم پشت چرخ، میاد کنارم وایمیسته و مثل کلوخ، ساکت و بدون کوچکترین حرکتی، فقط نگاه میکنه. از امروز قراره دوختهای اساسی و حرفه ای رو بهش یاد بدم، مثل انواع یقه و جیب. بعد يك ساعت، تحملم تموم میشه. بهش میگم:اینجا واینستا، برو اون کارای دیروزو اتو کن. صداش انگار از ته چاه میاد بیرون: چشم. میره سمت میز اتو. با کلی خواهش و التماس اومده وردستم شاگردی واستاده خیر سرش، اما من فعلا تو این ده روز، فقط بهش نوکری و مطیع بودن رو یاد دادم، با چند تا کار ساده دیگه، مثل همین اتو کردن و الگو کشیدن که فکرمیکنم خودش، از قبل یاد داشته. ولی خودش که خیلی راضیه، شایدم منظوری داره که برخلاف بقیه، دووم آورده.نمیخوام دستش بهانه بدم، با سرعت و دقت کارمو تموم میکنم. دوباره میاد سراغم. میگم این دوک، این قرقره، نخ رو از دوک، بپیچ دور قرقره. با تعجب میپرسه: با دست؟ چرا با چرخ قرقره پر نمیکنین؟ چه عجب! اعتراض کرد. ازش بدم نمیاد. میگم: کاری که بهت میگمو بکن. تو باید خودتو برای دوختن تو هر شرایطی آماده کنی. حالم از خودم و دلیلی که آوردم، بهم میخوره. اما اون، بی تفاوت، کاری که گفتم رو میکنه. این دفعه بهانه ای ندارم، یکی از یقه هایی که دیشب واسه ش قیچی کردم، از زیر نیمکتم درمیارم و سمتش میگیرم. میگم: این، یقه انگلیسیه، الگو و سرهم کردنشو که بهت یاد دادم. برو با اون چرخ بدوز. با اشتیاق میگیره و هیکل قلمی و زیباشو خرامان و خوشحال، به سمت چرخی که از عمد، روبروی چرخ خودم گذاشتم، میبره، انگار که دنیا رو بهش دادند. ازش بدم میاد، این اشتیاق و علاقه ش منو یاد خودم میندازه. این اولین فرصتیه که بهم داده، باید خوب از پسش بربیام. با دقت و علاقه وافری شروع میکنم. دوباره میاد سراغم. بفرمایین و میذارتش جلوم.نگاه میکنم. بد ندوخته، اما بهتر هم میتونه بدوزه. یقه رو سمتش پرتاب میکنم. سُر میخوره و میفته زمین. خودم از خودم خجالت میکشم. دوتا خط میندازم بین ابروهای پیوندی کم پشتم. اما پیشانی بلند اون هیچ واکنشی نشون نمیده. میگم: باز کن. دوباره بدوز.مشتاقانه میگه: چشم. نگاه میکنم، بهتر شده، اما هنوز جا داره. میگم: باز کن. دوباره بدوز.محترمانه میگه: چشم.نگاه میکنم، خیلی خوبه. اما میتونه عالی بدوزه. میگم: باز کن. دوباره بدوز.ناراحت میگه: چشم.نگاه میکنم، عالی دوخته اما هنوز یه نقص داره. میگم: باز کن. دوباره بدوزبی تفاوت میگه: چشم.نگاه میکنم. حالا شد! مثل خودم دوخته، مثل منی که بیست ساله کارم همینه. مثل منی که اولین زنی بودم که تو این شهر، رفتم وردست یه مردی که تو نیویورک خیاطی رو یاد گرفته بود، واستادم و حالا شدم بهترین خیاط این شهر درندشت. اما شاید اتفاقی اینطور، عالی دراومده. میگم: باز کن. دوباره بدوز.ناراحت میگه: چشم.مثل دفعه قبل عالی و بدون نقص دوخته. بی اختیار میگم: باز کن، دوباره بدوز. شایدم از رو حسودی گفتم. محترمانه میگه: چشم.نگاه میکنم، عالی و بدون نقصه. اما باید به تعادل برسه که بتونه تو هر شرایطی؛ ناراحتی، خستگی یا عصبانیت، درست بدوزه. میگم این دفعه خوب شده، اما دوختت درشته. درجه چرخو ریز کن. باز کن، دوباره بدوز.مشتاقانه میگه: چشم.ازش بدم میاد. این پشتکارش منو یاد خودم میندازه.چیزی از پارچه نمونده، از بس باز کردم و دوختم. چشمای وحشی ش امروز یه جور دیگه شده. میگم چرخ، انگار خشک شده، صدا میده. میگه: الان میام. میشینه پشت چرخ. به من میگه بشین زیر چرخ. دستشو میذاره زیر چرخ. میگه این موتوره، دستتو بذار روش، ببین چقدر داغ شده. دیگه به دستای پر مو و بزرگش  عادت کردم، اما امروز یه جور دیگه ند. ادامه میده: مهمترین جای یه چرخه. از اون مهمتر، اینجاس که مخزن روغنشه. وقتی  زیاد کار میکنی، هفته ای باید حداقل یه بار تخلیه ش کنی. یه ظرف میده دستم. میگه: بگیر این زیر. من پیچو باز میکنم تا روغن خالی شه، بعد روغن تازه میریزم توش. از خودم بدم میاد، از جایی که نشستم، از کاری که دارم میکنم، از علاقه احمقانه و افراطیم به مد و لباس، که منو تا این حد خوار کرده. از شدت خشم میلرزم، دستم در میره، میریزه زمین. اولش هیچی نمیگه. بعدش محکم با لگد میزنه به ساق پاهام. داد میکشه:الاغ، بی عرضه. همه جا رو کثیف کردی. میگه فکر کنم روغن چرخ کثیف شده. خودم عوضش کنم؟ میگم اره. فقط، قبلش اون سیگار منم بده. زیر لب چشم آرومی میگه و برام میارتش. میگه بفرمایید خانوم. در حالیکه سیگارمو روشن میکنم میپرسم: کمک میخوای، منم بیام؟ میگه نه خانوم، خودم میتونم. پک های عمیقی رو که میزنم، با تموم قدرتم، از بینی و دهنم بیرون میدم. ازش خوشم میاد، مثل من نیست#داستان_کوتاه#داستانک