محمد رضا نوری shared a photo. 6 months ago

سرم را گذاشتم روی بالش، بالش خودش را گذاشت زیر سر من. لحاف را کشیدم روی تنم، لحاف خودش را کشید روی تن من. تیک تیک ساعت را شنیدم، شن‌هایی که از ساعت شنی پایین می‌سرید را دیدم. تیک تیک ساعت خودش را کرد توی گوشم، شن‌های سرسره باز خودشان را کردند توی چشمم. تلق تلق قدم زدم، تلق تلق قدم من را زد. پاکت پاکت آتش زدم و کشیدم، پاکت پاکت من را آتش زد و کشید. دیدم، دیدم، دیدم. گل را دیدم، یخچال را دیدم، فرش را دیدم، بانوی کوچک مینیاتوری خال‌دار را دیدم، کلاغ‌های زخمی، لاشخورهای سرحال، پرستوهای بی‌بال، پرستو‌های بال‌دار را دیدم. گل و یخچال و فرش و خال‌دار و بال‌دار و زخمی و سرحال و بی‌بال من را دید، دید، دید، دید، دییییییییید.. قلب ایستاد، نوارش صاف شد. تا ابد رفت، رفت، رفت، رففففففت..
فکر کردم، فکر من را کرد..

امشب یا دیشب یا فرداشب بود که زیر ساعت شوم نصفه شب‌نام نشسته بودم و تصمیم می‌گرفتم که من آبستن از هرچیز غیر من باشم یا هر چیز غیر من آبستن از من؟ تو را در دل خودم جا دهم یا به خود بیایم و ببینم که خودت آن‌جا رفتی و من هم جابجا رفتم و پوسیدم و.. سال‌های سال است که از پشت پلک‌های تاریک، هیچ را حتی چشم ندارم که نظاره کنم، حتی مغز ندارم که پردازه کنم، حتی دست ندارم که اندازه کنم، حتی دهان ندارم که خمیازه کنم.
حتی دخل ندارم، هرچند ناچیز که خیار کپک زده‌ی صبحم را به ساعات تهی شبم بفروشم تا گرسنه سر روی زمین نگذارد، خالی خالی نخوابد، نَمیرد. حتی نسیه هم نمی‌تواند بگیرد بی‌نوا بس که دست‌هایش خالیست. دو شب دیگر هم همین‌طور صبح می‌شد دیگر یک سر سوزن هم شوق برایم نمی‌ماند که سفر بی‌نام و نشان و ظالمانه‌ی از روی تخت تا روی زمین را طی کنم. که بروم و شاش‌های اجباری سر صبح را بریزم در خلای انحصاری مستضعفین...
Show more

سرم را گذاشتم روی بالش، بالش خودش را گذاشت زیر سر من. لحاف را کشیدم روی تنم، لحاف خودش را کشید روی تن من. تیک تیک ساعت را شنیدم، شن‌هایی که از ساعت شنی پایین می‌سرید را دیدم. تیک تیک ساعت خودش را کرد توی گوشم، شن‌های سرسرسرسره باز خودشان را کردند توی چشمم. تلق تلق قدم زدم، تلق تلق قدم من را زد. پاکت پاکت آتش زدم و کشیدم، پاکت پاکت من را آتش زد و کشید. دیدم، دیدم، دیدم. گل را دیدم، یخچال را دیدم، فرش را دیدم، بانوی کوچک مینیاتوری خال‌دار را دیدم، کلاغ‌های زخمی، لاشخورهای سرحال، پرستوهای بی‌بال، پرستو‌های بال‌دار را دیدم. گل و یخچال و فرش و خال‌دار و بال‌دار و زخمی و سرحال و بی‌بال من را دید، دید، دید، دید، دییییییییید.. قلب ایستاد، نوارش صاف شد. تا ابد رفت، رفت، رفت، رففففففت..فکر کردم، فکر من را کرد..امشب یا دیشب یا فرداشب بود که زیر ساعت شوم نصفه شب‌نام نشسته بودم و تصمیم می‌گرفتم که من آبستن از هرچیز غیر من باشم یا هر چیز غیر من آبستن از من؟ تو را در دل خودم جا دهم یا به خود بیایم و ببینم که خودت آن‌جا رفتی و من هم جابجا رفتم و پوسیدم و.. سال‌های سال است که از پشت پلک‌های تاریک، هیچ را حتی چشم ندارم که نظاره کنم، حتی مغز ندارم که پردازه کنم، حتی دست ندارم که اندازه کنم، حتی دهان ندارم که خمیازه کنم.حتی دخل ندارم، هرچند ناچیز که خیار کپک زده‌ی صبحم را به ساعات تهی شبم بفروشم تا گرسنه سر روی زمین نگذارد، خالی خالی نخوابد، نَمیرد. حتی نسیه هم نمی‌تواند بگیرد بی‌نوا بس که دست‌هایش خالیست. دو شب دیگر هم همین‌طور صبح می‌شد دیگر یک سر سوزن هم شوق برایم نمی‌ماند که سفر بی‌نام و نشان و ظالمانه‌ی از روی تخت تا روی زمین را طی کنم. که بروم و شاش‌های اجباری سر صبح را بریزم در خلای انحصاری مستضعفین رنج‌دیده از اجبار. لاغر مردنی‌های عبوس و محقر..خاطرات خوبی نداشتم. غالبا تاریک و اندوه‌بار. بعضی شب‌ها پرهراس و بعضی بغض‌آلود. چندتایی هم پر هیجان و پرشور. خواستم چراغ را بزنم که بترسند و بروند، ولی دیدم این طور بدتر وحشی می‌کنند قوای مطلقه‌ی ناعادلانه‌شان را.. بیخیال و سیال، همان‌طور گذاشتم دراز کشیده بمانم.ساعت شوم نصفه شب‌نام شد ساعت شوم نصف شب و نصفی. نیم مانده بود تا ۴ بشود. ساعت لِنگ در هوایی، ساعت عجله و آرامش سرپایی. همان‌جا که برای خوابیدن دیر و برای بیدار شدن زود است. همان وقت که.. چشم‌هایت می‌سوزد از نخوابیدن و مغزت می‌خواهد که "هنوز نه.." عجز و لابه می‌کند که "هنوز نه.." جیغ می‌کشد که "هنوز نه.."دراز کشیدم و از تو نوشتم. ندانستم تو را روی کاغذ نقش زدم یا خود بودم که تو ترجمان من شدی روی عریانی سرد کاغذ. یا کاغذ بود که فراخوانده بود که فروخوانده بود هردومان را از ملکوت زیرین ده طبقه پایین زمین. که دست انداخته بود، کشیده بود ما را به ضیافت دردآلود و تنهای خودش. شب را صبح کردم در خواب بی‌خبری. صبح که پا شدم هنوز نمی‌دانستم. که من بودم که ندانستم یا دانسته بود که نتوانست من..ساعت شده صاف وسط ظهرش و باران سیاه می‌بارد توی این وسطی‌ترین لحظه‌ی هفته. توی این دوشنبه‌ی کج دهان یخ صفت.#داستانک#دلنوشته