سهیلا عباسی shared a photo. 7 months ago

غریب اشنا
دردی ماندگار


پایم را محکم تر بر روی پدال گاز فشار دادم.فرصتی برای توقف و عبور در ذهن نبود مغزم کار نمی کرد
هیچ جوره نمی توانستم به این ماجرا و واقعی بودن و نبودنش فکر کنم جز صدای جیغش چیزی نمی شنیدم از اینه ی جلوی ماشین به او نگاه کردم درخود می پیچید و بلند و پر زور جیغ می زد درست مثل ادم هایی که ته دلشان خالی است وبازهم عق می زنند تا شاید چیزی را بالا بیاورند پیچ پنجم را هم رد کردم بیشتراز قبل جیغ می زد پرهوس تراز قبل نفس می کشید به اولین بیمارستان که نزدیک شدیم کنار کشیدم و به سرعت سمتش رفتم پوستی را که دورش پیچیده بود کنار زدم و پتویی توی ماشین را دورش کشیدم کمی سنگین بود اما با زحمت و مکافات روی دو دستم بلندش کردم و به سمت در ورودی رفتم بعضی با حیرت و بعضی هم با ترس نگاهش می کردند و در گوش بغل دستیشان پچ پچ می کردند انگار برایشان چیز عجیبی بود شاید هم دلشان به حال او می سوخت با صدای دادوهوارم دو سه تا پرستار سمتم امدند و کمکم کردند تا او را روی برانکارت بگذارم پرستار نگاه عجیبی به جسم کبود و سیاهش کرد و با حیرت به چشم هایم نگاه کرد
_چه اتفاقی برایشان افتاده است ؟
از نگاه تیزو برنده اش کلافه شده بودم انگار می خواست با زبان بی زبانی به من بفهماند که من یک قاتل جانی هستم حال و حوصله ی بحث کردن و توضیح دادن را نداشتم
_می شه لطف کنید به این رسیدگی کنید داره تلف می شه
نگاهش را از من گرفت و دوباره به صورت سیاه و خراشیده ی او نگاه کرد
_خانم محمدی شما ببریدشون تا من دکتر را خبرکنم
طلبکارانه برایم چشم و ابرویی تکان داد
_شما هم روی ان صندلی بنشینید تا تکلیف بیمارتان مشخص شود
پوفی کشیدم و روی صندلی نشستم هنوز صدای جیغ و ان نگاهش در ذهن و مغزم رژه می رفت نگاهش به شدت کلافه ام کرده بود. دوباره چیزی ته دلم لرزید و مثل همیشه نمی دانستم که چه می...
Show more

غریب اشنادردی ماندگارپایم را محکم تر بر روی پدال گاز فشار دادم.فرصتی برای توقف و عبور در ذهن نبود مغزم کار نمی کرد   هیچ جوره نمی توانستم به این ماجرا و واقعی بودن و نبودنش فکر کنم جز صدای جیغش چیزی نمی شنیدم از اینه ی جلوی ماشین به او نگاه کردم درخود می پیچید و بلند و پر زور جیغ می زد درست مثل ادم هایی که ته دلشان خالی است وبازهم عق می زنند تا شاید چیزی را بالا بیاورند پیچ پنجم را هم رد کردم بیشتراز قبل جیغ می زد پرهوس تراز قبل نفس می کشید به اولین بیمارستان که نزدیک شدیم کنار کشیدم و به سرعت سمتش رفتم پوستی را که دورش پیچیده بود کنار زدم و پتویی  توی ماشین را  دورش کشیدم  کمی سنگین بود اما با زحمت و مکافات روی دو دستم بلندش کردم و به سمت در ورودی رفتم بعضی با حیرت و بعضی هم با ترس نگاهش می کردند و در گوش بغل دستیشان پچ پچ می کردند انگار برایشان چیز عجیبی بود شاید هم دلشان به حال او می سوخت با صدای دادوهوارم دو سه تا پرستار سمتم امدند و کمکم کردند تا او را روی برانکارت بگذارم پرستار نگاه عجیبی به جسم کبود و سیاهش کرد و با حیرت به چشم هایم نگاه کرد_چه اتفاقی برایشان افتاده است ؟از نگاه تیزو برنده اش کلافه شده بودم انگار می خواست با زبان بی زبانی به من بفهماند که من یک  قاتل جانی هستم حال و حوصله ی بحث کردن و توضیح دادن را نداشتم _می شه لطف کنید به این رسیدگی کنید داره تلف می شه نگاهش را از من گرفت و دوباره به صورت سیاه و خراشیده ی او نگاه کرد _خانم محمدی شما ببریدشون تا من دکتر را خبرکنم طلبکارانه برایم چشم و ابرویی تکان داد_شما هم روی ان صندلی بنشینید تا تکلیف بیمارتان مشخص شودپوفی کشیدم و روی صندلی نشستم هنوز صدای جیغ و ان نگاهش در ذهن و مغزم رژه می رفت نگاهش به شدت کلافه ام کرده بود. دوباره چیزی ته دلم لرزید و مثل همیشه نمی دانستم که چه می خواهد اما این نگاه برایم اشنا بود و دوست داشتنی او یک غریبه ی اشنا بود...صبح همراه امید دوست صمیمیم به کوه زدیم لیزک یک گیاه پرخاصیت بود که فقط در کوه های ونک بود و می شد گفت که قیمت طلا را داشت بنده هم زیاد درگیرش نبودم اما ان سال موجی به سراغم امده بود که مرا سمت ونک و کوهایش می کشاند شاید هم به خاطر ان قصه ای که به دروغ به خوردم داده بودند امید بنده خدا هم ترسیده بود و می گفت اخر حیف جوانیمان نیست که برای به دست اوردن یک لقمه نان غذای امشب خرس ها شویم خندیدم و به حرفش چندان اهمیت ندادم خنده ای تلخ که ناشی از زهر چندین ساله بود عمه ام هم همراه با همسرش زیاد به این کوه می امدند برای همین لیزک های لعنتی اما دوسالی می شد که دیگر به کوه نزده بودند  تفنگ را برداشتم و به راه افتادیم چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که امید جیغی زد و محکم خودش را روی کمرم پرت کرد. با یک دستش به لباس من چنگ زده بود و با دست دیگرش به چیزی اشاره می کرد _خدا بگم چه کارت کنه افشین ردپای خرسنگاهی به ردپا کردم حقیقتا راست می گفت ردپای خرس بود اما دلم نمی خواست باورکنم _زهرمار مرتیکه ادم از یک ردپا می ترسد کو خرس باید یک صدایی بیاد. چیزی به گوشم نمی رسیدجز صدای هوهوی باد و سنگ ریزهایی که از زیر پاهایمان سر می خورند و پرت زمین می شدند زمان خیلی سریع می گذشت و ما همچنان می رفتیم امید از پشت به کمرم زد _می گم افشین لااقل کاش گیر یه خرس ماده بیفتیم شاید اینجوری جانمان درامان بماند عصبی شده بودم اما چیزی نگفتم خوب می دانستم این حرفش برای یاداوری کدام زخم است _می گما افشین تو حاضری بمیری یا با یک ماده خرس همه ی عمرزندگی کنی نمی دانستم کنایه می زند یا از روی شوخی و سرعادت چرندیات می گوید_بس کن امید سعی کن خفه شی صدای عجیبی در کوه پیچیده شد صدا خیلی نزدیک به ما بود امید با لرز و از ترس گام بر می داشت و با چشمان سیاه رنگش که موجی از ترس در ان نشسته بود به اسمان نگاه می کرد من هم مثل او ترسیده بودم و مثل همیشه هم سعی می کردم بروز ندهم گوش هایم راتیز کردم و به اطرافم نگاه کردم از حالت تهاجمی که به خودم گرفته بودم خنده ام گرفت صدا دوباره و بارها تکرار شد کمی انطرف تر سنگ هابه شکل مربعی چیده شده بودند شاید هم چیزی شبیه یک غار،دست امید را گرفتم و به سمتش رفتم امید دستانش را که همچنان می لرزید از دستانم بیرون کشید _اخه بیشعور تو اگه می خواهی بری تو دهن شیر چرا دیگه می خواهی من را با خودت ببریدستش را ول کردم و چند قدمی دیگر نزدیک شدم دوباره به امید نگاه کردم نگران و با ترس نگاهم می کرد درست مثل یک بچه گربه که راهش را گم کرده باشد تند تند اب دهانش را قورت می دادنزدیک تر شدم صدا کمی واضح تر شد مثل صدای یک ادم می ماند سعی کردم تمام صدای های بلند شده از طبیعت را در سرم خفه کنم و فقط به صدای او گوش کنم _ای ، اوخچیزی جز این دو کلام و جیغ های پراز درد به گوشم نمی رسید نگاهی به امید کردم_درست مثل صدای یک ادم بیا گوش کن امید پر حرص نفسش را بیرون داد _مرد حسابی مگر دیوانه ای تو چه می دانی شاید صدای خرس باشد بیا تا دیر نشده گورمان را گم کنیم با صدای جیغی که دوباره امد نگاهم را از امید گرفتم و به ان خانه ی سنگی نزدیک شدم از سوراخ های لای سنگها درونش را نگاه کردم انگار یک حیوان دوپا می دیدم چیزی شبیه به حیوان و به صورت یک انسان که بر خود می پیچید از سوراخ های بزرگتری که ایجاد شده بود نگاه کردم یک ادم  که دراز کشیده بود ودرخود غوطه می خورد از شکم به پایینش پوست یک حیوان افتاده  و بالا تنه اش لخت و عریان بود با این که کثافت و سیاهی تمام تنش را گرفته بود اما از برجستگی های بدنش می شد تشخیص داد که او یک زن است چشم هایم را بستم و دوباره تمام حرف های عمه خانم بر سرم هوار شد که با گریه داد می زد لیلا نیست بغض به گلویم فشار می اورد _یعنی چی که لیلا نیست گم شده با دست به سنگ ها فشار اوردم _نمی دونم توی کوه بودیم که یک باره صدای جیغش رفت تو هوا و دیگه ندیدمشسرم را برگرداندم مثل یک گرگ وحشی دور ان خانه ی سنگی چرخیدم یک سنگ بزرگ میانه ی تمام ان قلبه سنگ ها گذاشته شده بود تفنگ را کنار گذاشتم دستم را سمتش بردم اما بی فایده بود به قدرتی بیشتر از این ها نیاز داشتم نگاهی به امید کردم که مثل مترسک ها ایستاده بود و به من نگاه می کرد _امید بیا این ادم یک زن است به کمک ما احتیاج دارد بیا لطفا امید اخم هایش را در هم کشید _داری سربه سرم می زاری نفهم با بی حوصلگی پوفی کشیدم _زهرمار مگه من با تو شوخی دارم بیا کمکامید پر سرعت سمتم دوید و داخل را نگاه کرد _بسمه الله این که بیشتر شبیه جن هست تیز نگاهش کردم _گمشه بیا کمک چرت نگو  به هر سختی و بدبختی که بود سنگ را کنار زدیم نمی دانم ان لحظه ان همه زور و انرژی از کجا به سمتم امد شاید چون فکر می کردم انکه را که سالها دنبالش گشتم پیدا کردم بلند شد و بر جایش نشست با وحشت به من و امید خیره شده بود ناخن های بلندش را که زیرش پراز کثافت بود بر روی موهای پر کلاغیش می کشید و تار تارشان را می کند و دوباره جیغ می کشید صورت سیاهش مانع می شد که خوب ببینم اوکیست و چه هست دستم را بر روی موهایم کشیدم این لیلا نیست لیلا صورتش گرد بود و مثل برف سفید بود اما این...بر روی صورت استخوانی و لاغرش چنگ می زد که خشک و مثل کویر لوت ترک خورده بود جای انگشت ها و ناخن هایش روی دو طرف صورتش مانده بود لبان خشکش را از روی هم باز می کرد و جیغ می کشید امید دستش را بر روی بینیش گذاشته بود و با قیافه ای در هم او را نگاه می کرد دختر پاهایش را در شکم برامده اش جمع کرد پوست لیز حیوان از روی شکمش سر خورد و روی پاهایش قرار گرفت از دیدن ان محوطه ی کثیف حالم به هم می خورد کمی سبزی و گوشت که معلوم نبود مال چه حیوانی است در گوشه ای افتاده بود تحمل فضا برایم ممکن نبود اما دلم نمی خواست ان دختر را انگونه میان ان همه کثافت رها کنم او جیغ می زد و با دست اشاره می کرد که نزدیکش نشوم اما من سعی می کردم که اورا به ارامش دعوت کنم  به چشم های عسلیش چشم دوختم برایم خیلی اشنا بود ضربان قلبم دوباره تند شد و دستانم لرزید _خواهش می کنم به من گوش بدهید بگذارید کمکتان کنم کم کم با این حرف ها رامش کردم جز صدای پردرد و ناله هایش چیز دیگری از او ندیدم خوبیش این بود که تسلیم شده بود و پرخاشگری نمی کرد هر چه بود نمی تواست مثل یک ادم عادی رفتار کند حتی زبان مادریش را هم فراموش کرده بود  انقدر عجیب رفتار می کرد که کم کم داشتم شک می کردم که او واقعا یک انسان است یا حیوانی در ظاهر انسان سرم را که به دیوار تکیه داده بودم کمی تکان دادم و با دست گردنم را مالیدم _ببخشید اقا این خانم با شما چه نسبتی دارند ؟ همسرتان هستند؟نگاه پرسشگرانه اش را کم محلی کردم و سرم را میان دو دستم گذاشتم _یعنی چی اقا باشه جواب ندهید فعلا اینجا می مانید تا پلیس بیاید سرم را بلند کردم و به انتهای راهرو نگاه کردم ای کاش لااقل امید با من امده بود و از ترس همان اول راه پایین نمی پرید که من دیگر نمی ایم ترسوی بزدل اه عمیقی کشیدم و سمت اب سرد کن رفتم دستم را زیرش گرفتم تا کمی اب بخورم اما با دیدم لکه های خون و سیاهی و کثیفی رویش منصرف شدمنمی دانم اگر ان لحظه ان تفنگ همراهمان نبود چه بر سر من و امید می امد چشم هایم را بستم و گوشه ای از بیمارستان نشستم . هنوز میانه ی کوه بودیم زن با ان پوست حیوان که به دورش بود بر روی دستانم بسیار سنگینی می کرد امید هم جلوتر می رفت و به من در گذاشتن قدم هایم کمک می کرد _افشین نکند این لیلا باشد و حرف ان مردک که گفته بود دیدم خرسی او را دزدید صحت داشته باشد دیگر دلم نمی خواست حرف هایش را بشنوم من بعداز گم شدن لیلا هرچه از دهانم درامد به خانواده اش گفتمگفتم که لیلا یک هرزه است و معلوم نیست با چه کسی فرار کرده و شما دارید اینگونه می گویید خدا می داند چه بر سر عمه ام اینها می رفت وقتی می دیدند خواستگار و پسر دایی دخترشان اینگونه می گوید صدای شلیک برق از سرم پراند نگاهی به امید کردم که با ترس تفنگ را سمت خرس گرفته بود  داشت کم کم نزدیکمان می شدو بر روی سینه اش می کوبید امید بار دیگر تمام هوش و حواسش را جمع کرد و باز شلیک کرداز جایم بلند شدم و با دیدن خانم دکتر سمتش دویدم _چی شد خانم دکتر حالشان خوب هست نگاهی به من کرد و سرش را زیر انداخت_وضع روحی و جسمانی درستی ندارند انگار زیاد شکنجه شده است اما مجبوریم با همین وضع بچه را به دنیا بیاوریم دقیق تر نگاهش کردم_بچه ؟ یعنی چی؟دکتر با تعجب به من نگاه کرد_یعنی شما نمی دانستید همسرتان باردار است ؟ اصلا این خانم همسر شما است؟سرم را زیر انداختم_نه خانم دکتر من این خانم را در کوه پیدا کرده امتعجب در چشمان خانم دکتر چندین برابر شده بود اما زمان کافی برای گوش کردن به حرف های من نداشت و باید به داد ان زن می رسید چشم هایم را روی هم فشار دادم تا یک باره دیگر صورتش را به یاد اورم چشمانش همان چشمان بود درشت و عسلی جلوی نور افتاب که می ایستاد چشمانش سبز می شد حتی وقتی شال سبز می انداخت لبهایش خشک نبود اما درست مثل این زن قلبه ای بود و همیشه ی خدا قرمزش می کرد صورت این زن کمی وارفته و دماغش کمی به چشم می خورد اما موهای پرکلاغی و ابروهای پیوسته اش همانند لیلا بود با ان صورت سیاه و کثیفش که هر لکه ای در ان دیده می شود غیرقابل تشخیص . بر روی صندلی نشستم اگر تمام ان حرف هایی که زده باشند درست باشدچی؟ بغضم را خوردم و به ساعت نگاه کردم یه ربع به دوازده بود شاید هم این همان لیلا هست اما پس ماجرای این بچه چی؟ شاید کسی او را گول زده باشد و میانه ی کوه رهایش کرده باشد شاید هم عمه از ترس ابرویشان او را انجا پنهان کرده است اما این غیر قابل باور است دوسال بیشتراز گم شدن لیلا می گذرد و این بچه هنوز نه ماه دارد شاید هم کار همان مرتیکه ی خوک صفت باشد که گفته دیده اند خرس ها اورا دزدیده اند اخر خرس را چه به این حرف هانمی دانستم چه کار کنم فکرم حسابی به هم ریخته بود بالاخره که چی این بچه به دنیا می امدو پدر واقعیش پیدا می شد سرو صدا در اتاق زایمان بالا گرفت . رفت و امد ها زیاد شد بلند شدم و همرا پرستاری با زور و اجبار وارد شدم باورم نمی شد برایم عجیب بود همه سر و صدا می کردند و من حیران مانده بودم  حیران ان زن ان غریبه ی اشنا او یک بچه خرس زاییده بود