دیدم‌شان، می‌بینم؛ آنانکه دل از قوم و خویش، سر و همسر برکندند. پای به راهی گذاشتند بی‌بازگشت، در پی یافتن کاخی کهن بر بلندای قله‌ای سربه‌فلک کشیده.
سودایی در سر می‌پرورادند؛ تصاحب و نکاح بانوی کاخ.

دیدم‌شان، می‌بینم؛ چه بسیار مردانی که در این راه مردند و می‌میرند... افسانه‌ها چه می‌گفتند و چه می‌گویند:
کاخ نگو؛ بنامش بهشت برین. بانو نگو؛ بپندارش مَه‌پاره‌ای حور پیکر.
نامش چه هست؟
«قدرت‌بانو»

دیدم‌شان، می‌بینم‌؛ هر که پای به کاخ گذاشت و به ملاقات قدرت‌بانو در‌آمد، مسخ شد، سحر شد؛ عجوزه‌ای زشت هیبت را زیباترینِ زیبارویان بدید... و این عروس هزار شوهری را به عقد خویش در‌اورد و جانش را نیز مهریه‌اش بکرد...

افسانه نیست، قصه نیست، پایانی نیز نباشد بر این حکایت.

اما دیدم‌شان، می‌بینم؛ هر آنکه بیشتر قدرت‌بانو را همدم و هم‌بستر شد، مخوف‌تر و زشت‌کردارتر بگردید ...

#دلنوشته

خاچیک shared a photo. 6 months ago

آدم های وقیحی که ذاتشان خراب است چقدر زود لو می دهند خودشان را

دروغ های زیبا را هم به زشت ترین حالت می گویند چه برسد به حقایق زشت.
کلا ریا کاری هایشان هم نفرت انگیز است.
دوست داشتن هایشان بوی گند می دهد بوی تعفن.
انگار زاده شده اند تا منفور باشند ، تمام زورشان را می زنند تا گند بزنند به همه ی زیبایی ها
از عشق که می گویند آدم بیزار می شود از عاشقی از همبستگی که می گویند آدم زود می فهمد که مثل حیوانی باوفا دروغ می گوید.
از صلح که می گویند راهکارشان از بین بردن یک قوم و قبیله است.
از آزادی که می گویند به اسلحه تکیه داده اند.
از جوانگرایی که حرف می زنند آدم یادش می آید که بوی حلوای خودشان بلند شده ولی همچنان میدان را به جوانان نداده اند.
این آدم های وقیح از اول وقیح بوده اند ، شاید همین الان هم دروغگوهای بی حیای زیادی که دور و برمان هستند همان آدم های نفرت انگیز آینده باشند.
اول صبح است اما نمی دانم دلیل اینکه دلم می خواهد به این دزدان اعتماد و شرافت ، ناسزا بگویم خستگی ناشی از بیداری شبانه است یا دیدن ریاکاری های جماعت دور و برمان باعث این حالت تهوع شده.

مهمانتان می کنم به شاخه ای یاس زرد
شاید به لطف عطر یاس برایتان زیادی نفرت انگیز جلوه نکنم.

#دلنوشته

آدم های وقیحی که ذاتشان خراب است چقدر زود لو می دهند خودشان رادروغ های زیبا را هم به زشت ترین حالت می گویند چه برسد به حقایق زشت.کلا ریا کاری هایشان هم نفرت انگیز است.دوست داشتن هایشان بوی گند می دهد بوی تعفن.انگار زاده شده اند تا منفور باشند ، تمام زورشان را می زنند تا گند بزنند به همه ی زیبایی هااز عشق که می گویند آدم بیزار می شود از عاشقی از همبستگی که می گویند آدم زود می فهمد که مثل حیوانی باوفا دروغ می گوید.از صلح که می گویند راهکارشان از بین بردن یک قوم و قبیله است.از  آزادی که می گویند به اسلحه تکیه داده اند.از جوانگرایی که حرف می زنند آدم یادش می آید که بوی حلوای خودشان بلند شده ولی همچنان میدان را به جوانان نداده اند.این آدم های وقیح از اول وقیح بوده اند ، شاید همین الان هم دروغگوهای بی حیای زیادی که دور و برمان هستند همان آدم های نفرت انگیز آینده باشند.اول صبح است اما نمی دانم دلیل اینکه دلم می خواهد به این دزدان اعتماد و شرافت ، ناسزا بگویم  خستگی ناشی از بیداری شبانه است یا دیدن ریاکاری های جماعت دور و برمان باعث این حالت تهوع شده.مهمانتان می کنم به شاخه ای یاس زردشاید به لطف  عطر یاس برایتان زیادی نفرت انگیز جلوه نکنم.#دلنوشته
محمد رضا نوری shared a photo. 6 months ago

سرم را گذاشتم روی بالش، بالش خودش را گذاشت زیر سر من. لحاف را کشیدم روی تنم، لحاف خودش را کشید روی تن من. تیک تیک ساعت را شنیدم، شن‌هایی که از ساعت شنی پایین می‌سرید را دیدم. تیک تیک ساعت خودش را کرد توی گوشم، شن‌های سرسره باز خودشان را کردند توی چشمم. تلق تلق قدم زدم، تلق تلق قدم من را زد. پاکت پاکت آتش زدم و کشیدم، پاکت پاکت من را آتش زد و کشید. دیدم، دیدم، دیدم. گل را دیدم، یخچال را دیدم، فرش را دیدم، بانوی کوچک مینیاتوری خال‌دار را دیدم، کلاغ‌های زخمی، لاشخورهای سرحال، پرستوهای بی‌بال، پرستو‌های بال‌دار را دیدم. گل و یخچال و فرش و خال‌دار و بال‌دار و زخمی و سرحال و بی‌بال من را دید، دید، دید، دید، دییییییییید.. قلب ایستاد، نوارش صاف شد. تا ابد رفت، رفت، رفت، رففففففت..
فکر کردم، فکر من را کرد..

امشب یا دیشب یا فرداشب بود که زیر ساعت شوم نصفه شب‌نام نشسته بودم و تصمیم می‌گرفتم که من آبستن از هرچیز غیر من باشم یا هر چیز غیر من آبستن از من؟ تو را در دل خودم جا دهم یا به خود بیایم و ببینم که خودت آن‌جا رفتی و من هم جابجا رفتم و پوسیدم و.. سال‌های سال است که از پشت پلک‌های تاریک، هیچ را حتی چشم ندارم که نظاره کنم، حتی مغز ندارم که پردازه کنم، حتی دست ندارم که اندازه کنم، حتی دهان ندارم که خمیازه کنم.
حتی دخل ندارم، هرچند ناچیز که خیار کپک زده‌ی صبحم را به ساعات تهی شبم بفروشم تا گرسنه سر روی زمین نگذارد، خالی خالی نخوابد، نَمیرد. حتی نسیه هم نمی‌تواند بگیرد بی‌نوا بس که دست‌هایش خالیست. دو شب دیگر هم همین‌طور صبح می‌شد دیگر یک سر سوزن هم شوق برایم نمی‌ماند که سفر بی‌نام و نشان و ظالمانه‌ی از روی تخت تا روی زمین را طی کنم. که بروم و شاش‌های اجباری سر صبح را بریزم در خلای انحصاری مستضعفین...
Show more

سرم را گذاشتم روی بالش، بالش خودش را گذاشت زیر سر من. لحاف را کشیدم روی تنم، لحاف خودش را کشید روی تن من. تیک تیک ساعت را شنیدم، شن‌هایی که از ساعت شنی پایین می‌سرید را دیدم. تیک تیک ساعت خودش را کرد توی گوشم، شن‌های سرسرسرسره باز خودشان را کردند توی چشمم. تلق تلق قدم زدم، تلق تلق قدم من را زد. پاکت پاکت آتش زدم و کشیدم، پاکت پاکت من را آتش زد و کشید. دیدم، دیدم، دیدم. گل را دیدم، یخچال را دیدم، فرش را دیدم، بانوی کوچک مینیاتوری خال‌دار را دیدم، کلاغ‌های زخمی، لاشخورهای سرحال، پرستوهای بی‌بال، پرستو‌های بال‌دار را دیدم. گل و یخچال و فرش و خال‌دار و بال‌دار و زخمی و سرحال و بی‌بال من را دید، دید، دید، دید، دییییییییید.. قلب ایستاد، نوارش صاف شد. تا ابد رفت، رفت، رفت، رففففففت..فکر کردم، فکر من را کرد..امشب یا دیشب یا فرداشب بود که زیر ساعت شوم نصفه شب‌نام نشسته بودم و تصمیم می‌گرفتم که من آبستن از هرچیز غیر من باشم یا هر چیز غیر من آبستن از من؟ تو را در دل خودم جا دهم یا به خود بیایم و ببینم که خودت آن‌جا رفتی و من هم جابجا رفتم و پوسیدم و.. سال‌های سال است که از پشت پلک‌های تاریک، هیچ را حتی چشم ندارم که نظاره کنم، حتی مغز ندارم که پردازه کنم، حتی دست ندارم که اندازه کنم، حتی دهان ندارم که خمیازه کنم.حتی دخل ندارم، هرچند ناچیز که خیار کپک زده‌ی صبحم را به ساعات تهی شبم بفروشم تا گرسنه سر روی زمین نگذارد، خالی خالی نخوابد، نَمیرد. حتی نسیه هم نمی‌تواند بگیرد بی‌نوا بس که دست‌هایش خالیست. دو شب دیگر هم همین‌طور صبح می‌شد دیگر یک سر سوزن هم شوق برایم نمی‌ماند که سفر بی‌نام و نشان و ظالمانه‌ی از روی تخت تا روی زمین را طی کنم. که بروم و شاش‌های اجباری سر صبح را بریزم در خلای انحصاری مستضعفین رنج‌دیده از اجبار. لاغر مردنی‌های عبوس و محقر..خاطرات خوبی نداشتم. غالبا تاریک و اندوه‌بار. بعضی شب‌ها پرهراس و بعضی بغض‌آلود. چندتایی هم پر هیجان و پرشور. خواستم چراغ را بزنم که بترسند و بروند، ولی دیدم این طور بدتر وحشی می‌کنند قوای مطلقه‌ی ناعادلانه‌شان را.. بیخیال و سیال، همان‌طور گذاشتم دراز کشیده بمانم.ساعت شوم نصفه شب‌نام شد ساعت شوم نصف شب و نصفی. نیم مانده بود تا ۴ بشود. ساعت لِنگ در هوایی، ساعت عجله و آرامش سرپایی. همان‌جا که برای خوابیدن دیر و برای بیدار شدن زود است. همان وقت که.. چشم‌هایت می‌سوزد از نخوابیدن و مغزت می‌خواهد که "هنوز نه.." عجز و لابه می‌کند که "هنوز نه.." جیغ می‌کشد که "هنوز نه.."دراز کشیدم و از تو نوشتم. ندانستم تو را روی کاغذ نقش زدم یا خود بودم که تو ترجمان من شدی روی عریانی سرد کاغذ. یا کاغذ بود که فراخوانده بود که فروخوانده بود هردومان را از ملکوت زیرین ده طبقه پایین زمین. که دست انداخته بود، کشیده بود ما را به ضیافت دردآلود و تنهای خودش. شب را صبح کردم در خواب بی‌خبری. صبح که پا شدم هنوز نمی‌دانستم. که من بودم که ندانستم یا دانسته بود که نتوانست من..ساعت شده صاف وسط ظهرش و باران سیاه می‌بارد توی این وسطی‌ترین لحظه‌ی هفته. توی این دوشنبه‌ی کج دهان یخ صفت.#داستانک#دلنوشته