میترا shared a photo. 6 months ago

پیرهنش بوی بیابان میداد


هر روز در انتظار مادرم می نشست.
از خرابه ها دیده می شد مردی راه می رود و ته فنجان خاک خورده هنوز مقداری نسکافه مانده بود.
اما پدرم هنوز از پشت پنجره پر از غبار به انتظار ایستاده بود.
پدرم که هرگز پایی برای رفتن نداشت و از همین ماندن ها دست آخر رفت زیر پاره های خاک.
یک روز دیگر که مادرم نیامده بود، به سرفه افتاد. خاطره ها نفسش را گرفتند. تاب نیاورد. آن ها را گذاشت و رفت.
جای چنگ هایش وقتی می خواست خاطره ها را بالا بیاورد روی پیرهنش مچاله شده بود. هنوز مانده خاطره ها روی آن.
خاک گرفته پیرهنش و من هنوز می بینم چنگ می زند به جریان خاطرات هر روز.
وقتی مادر بزرگ مرد، مادرم آمد. نه برای پدرم که نبود دیگر، برای من؛ و من بزرگتر از آن بودم که او را بشناسم.
حرفی نزدم. نه وقتی از دلتنگی هایش گفت در این چند سال، نه از حسرت و پشیمانی اش. کلمات گاهی زیادی خنده دار می شوند که باید از خشم خفه شوی.
وقتی پیرهن های خاک خورده را برداشت و غبار دلتنگی های پدرم را تکاند نمی دید. اما من می دیدم که پدرم لبخند می زند.
وقتی بی آنکه حتی باری عطر خسته تپش های پدرم را بو کند، بی تفاوت پیرهن ها را انداخت در آن پاکت سیاه، دلم از انتظار بیست ساله پدرم تیر کشید که نه، ضجه زد. به سرفه افتادم. همان طور که پدرم به سرفه افتاده بود.
#داستانک

پیرهنش بوی بیابان میدادهر روز در انتظار مادرم می نشست.از خرابه ها دیده می شد مردی راه می رود و ته فنجان خاک خورده هنوز مقداری نسکافه مانده بود.اما پدرم هنوز از پشت پنجره پر از غبار به انتظار ایستاده بود.پدرم که هرگز پایی برای رفتن نداشت و از همین ماندن ها دست آخر رفت زیر پاره های خاک.یک روز دیگر که مادرم نیامده بود، به سرفه افتاد. خاطره ها نفسش را گرفتند. تاب نیاورد. آن ها را گذاشت و رفت.جای چنگ هایش وقتی می خواست خاطره ها را بالا بیاورد روی پیرهنش مچاله شده بود. هنوز مانده خاطره ها روی آن.خاک گرفته پیرهنش و من هنوز می بینم چنگ می زند به جریان خاطرات هر روز.وقتی مادر بزرگ مرد، مادرم آمد. نه برای پدرم که نبود دیگر،  برای من؛ و من بزرگتر از آن بودم که او را بشناسم.حرفی نزدم. نه وقتی از دلتنگی هایش گفت در این چند سال، نه از حسرت و پشیمانی اش. کلمات گاهی زیادی خنده دار می شوند که باید از خشم خفه شوی.وقتی پیرهن های خاک خورده را برداشت و غبار دلتنگی های پدرم را تکاند نمی دید. اما من می دیدم که پدرم لبخند می زند.وقتی بی آنکه حتی باری عطر خسته تپش های پدرم را بو کند، بی تفاوت پیرهن ها را انداخت در آن پاکت سیاه، دلم از انتظار بیست ساله پدرم تیر کشید که نه، ضجه زد. به سرفه افتادم. همان طور که پدرم به سرفه افتاده بود.#داستانک
محمد رضا نوری shared a photo. 6 months ago

سرم را گذاشتم روی بالش، بالش خودش را گذاشت زیر سر من. لحاف را کشیدم روی تنم، لحاف خودش را کشید روی تن من. تیک تیک ساعت را شنیدم، شن‌هایی که از ساعت شنی پایین می‌سرید را دیدم. تیک تیک ساعت خودش را کرد توی گوشم، شن‌های سرسره باز خودشان را کردند توی چشمم. تلق تلق قدم زدم، تلق تلق قدم من را زد. پاکت پاکت آتش زدم و کشیدم، پاکت پاکت من را آتش زد و کشید. دیدم، دیدم، دیدم. گل را دیدم، یخچال را دیدم، فرش را دیدم، بانوی کوچک مینیاتوری خال‌دار را دیدم، کلاغ‌های زخمی، لاشخورهای سرحال، پرستوهای بی‌بال، پرستو‌های بال‌دار را دیدم. گل و یخچال و فرش و خال‌دار و بال‌دار و زخمی و سرحال و بی‌بال من را دید، دید، دید، دید، دییییییییید.. قلب ایستاد، نوارش صاف شد. تا ابد رفت، رفت، رفت، رففففففت..
فکر کردم، فکر من را کرد..

امشب یا دیشب یا فرداشب بود که زیر ساعت شوم نصفه شب‌نام نشسته بودم و تصمیم می‌گرفتم که من آبستن از هرچیز غیر من باشم یا هر چیز غیر من آبستن از من؟ تو را در دل خودم جا دهم یا به خود بیایم و ببینم که خودت آن‌جا رفتی و من هم جابجا رفتم و پوسیدم و.. سال‌های سال است که از پشت پلک‌های تاریک، هیچ را حتی چشم ندارم که نظاره کنم، حتی مغز ندارم که پردازه کنم، حتی دست ندارم که اندازه کنم، حتی دهان ندارم که خمیازه کنم.
حتی دخل ندارم، هرچند ناچیز که خیار کپک زده‌ی صبحم را به ساعات تهی شبم بفروشم تا گرسنه سر روی زمین نگذارد، خالی خالی نخوابد، نَمیرد. حتی نسیه هم نمی‌تواند بگیرد بی‌نوا بس که دست‌هایش خالیست. دو شب دیگر هم همین‌طور صبح می‌شد دیگر یک سر سوزن هم شوق برایم نمی‌ماند که سفر بی‌نام و نشان و ظالمانه‌ی از روی تخت تا روی زمین را طی کنم. که بروم و شاش‌های اجباری سر صبح را بریزم در خلای انحصاری مستضعفین...
Show more

سرم را گذاشتم روی بالش، بالش خودش را گذاشت زیر سر من. لحاف را کشیدم روی تنم، لحاف خودش را کشید روی تن من. تیک تیک ساعت را شنیدم، شن‌هایی که از ساعت شنی پایین می‌سرید را دیدم. تیک تیک ساعت خودش را کرد توی گوشم، شن‌های سرسرسرسره باز خودشان را کردند توی چشمم. تلق تلق قدم زدم، تلق تلق قدم من را زد. پاکت پاکت آتش زدم و کشیدم، پاکت پاکت من را آتش زد و کشید. دیدم، دیدم، دیدم. گل را دیدم، یخچال را دیدم، فرش را دیدم، بانوی کوچک مینیاتوری خال‌دار را دیدم، کلاغ‌های زخمی، لاشخورهای سرحال، پرستوهای بی‌بال، پرستو‌های بال‌دار را دیدم. گل و یخچال و فرش و خال‌دار و بال‌دار و زخمی و سرحال و بی‌بال من را دید، دید، دید، دید، دییییییییید.. قلب ایستاد، نوارش صاف شد. تا ابد رفت، رفت، رفت، رففففففت..فکر کردم، فکر من را کرد..امشب یا دیشب یا فرداشب بود که زیر ساعت شوم نصفه شب‌نام نشسته بودم و تصمیم می‌گرفتم که من آبستن از هرچیز غیر من باشم یا هر چیز غیر من آبستن از من؟ تو را در دل خودم جا دهم یا به خود بیایم و ببینم که خودت آن‌جا رفتی و من هم جابجا رفتم و پوسیدم و.. سال‌های سال است که از پشت پلک‌های تاریک، هیچ را حتی چشم ندارم که نظاره کنم، حتی مغز ندارم که پردازه کنم، حتی دست ندارم که اندازه کنم، حتی دهان ندارم که خمیازه کنم.حتی دخل ندارم، هرچند ناچیز که خیار کپک زده‌ی صبحم را به ساعات تهی شبم بفروشم تا گرسنه سر روی زمین نگذارد، خالی خالی نخوابد، نَمیرد. حتی نسیه هم نمی‌تواند بگیرد بی‌نوا بس که دست‌هایش خالیست. دو شب دیگر هم همین‌طور صبح می‌شد دیگر یک سر سوزن هم شوق برایم نمی‌ماند که سفر بی‌نام و نشان و ظالمانه‌ی از روی تخت تا روی زمین را طی کنم. که بروم و شاش‌های اجباری سر صبح را بریزم در خلای انحصاری مستضعفین رنج‌دیده از اجبار. لاغر مردنی‌های عبوس و محقر..خاطرات خوبی نداشتم. غالبا تاریک و اندوه‌بار. بعضی شب‌ها پرهراس و بعضی بغض‌آلود. چندتایی هم پر هیجان و پرشور. خواستم چراغ را بزنم که بترسند و بروند، ولی دیدم این طور بدتر وحشی می‌کنند قوای مطلقه‌ی ناعادلانه‌شان را.. بیخیال و سیال، همان‌طور گذاشتم دراز کشیده بمانم.ساعت شوم نصفه شب‌نام شد ساعت شوم نصف شب و نصفی. نیم مانده بود تا ۴ بشود. ساعت لِنگ در هوایی، ساعت عجله و آرامش سرپایی. همان‌جا که برای خوابیدن دیر و برای بیدار شدن زود است. همان وقت که.. چشم‌هایت می‌سوزد از نخوابیدن و مغزت می‌خواهد که "هنوز نه.." عجز و لابه می‌کند که "هنوز نه.." جیغ می‌کشد که "هنوز نه.."دراز کشیدم و از تو نوشتم. ندانستم تو را روی کاغذ نقش زدم یا خود بودم که تو ترجمان من شدی روی عریانی سرد کاغذ. یا کاغذ بود که فراخوانده بود که فروخوانده بود هردومان را از ملکوت زیرین ده طبقه پایین زمین. که دست انداخته بود، کشیده بود ما را به ضیافت دردآلود و تنهای خودش. شب را صبح کردم در خواب بی‌خبری. صبح که پا شدم هنوز نمی‌دانستم. که من بودم که ندانستم یا دانسته بود که نتوانست من..ساعت شده صاف وسط ظهرش و باران سیاه می‌بارد توی این وسطی‌ترین لحظه‌ی هفته. توی این دوشنبه‌ی کج دهان یخ صفت.#داستانک#دلنوشته
فرزانه رضوی shared a photo. 6 months ago

کاش همه ی دنیای من باشی



کلید را درون قفل چرخاند و در آرام و سنگین باز شد.
با نگاهش کل خانه را پایید و ابروها و شانه های خوش تراشش را همزمان بالا داد. کیفش را روی مبل گذاشت و نرم و کوتاه به طرف اتاق خواب قدم برداشت.
_سلام. بیداری؟
مرد خسته نگاهش کرد و صورت گرد و گندم گونش با لبخندی کشدار باز شد.
_سلام. از وقتی اومدم خوابم نبرد. منتظرت موندم تا بیای.
به پالتوی سیاهش چشم دوخت.
_باز یه پالتوی سیاه دیگه؟
دست زن روی دکمه ی سیاه ثابت ماند و خجالت زده گفت:
تنوع رنگ زیادی دارم ،نه!
شروع کرد به باز کردن دکمه هایش و یاد پالتو گلبهی ش افتاد.
_از این رنگ های جلف خوشم نمیاد. مشکی و سورمه ای خانمانه تره .
غم داشت راهی برای آمدنش پیدا میکرد که سرش را به این طرف و آن طرف حرکت داد، انگار می خواست با تکان دادن سرش آن ها را بتکاند.
پالتویش را در آورد و آن را به در نیمه باز کمد سفید اتاق آویخت،سرش را چرخاند و دستش به تای شالش رفت و از سرش برداشت. مرد با چشمانی از حدقه در آمده نگاهش کرد و روی تخت نشست.
_با موهات چیکار کردی؟!!
صدایش با ملامت بود و بیشتر از آن بوی دلخوری می داد.
_می خوای تا ابد منو کنار تخت سرپا نگه داری؟ و به او لبخند زد.
مرد هیکل چهار شانه اش را تکانی داد و گوشه ی پتو را به طرف خودش کشید . زن به چشم های خندانش نگاه کرد و با چشم ها و لبش شکلکی نثارش کرد و آرام به روی تخت خزید. آخ که چقدر این اتاق را دوست داشت . پرده های حریر طلایی و شرابی و تختی به بزرگی کشتی های بادبانی که رو تختی اش از تافته شرابی بود را با هم انتخاب کرده بودند، این اتاق کجا و آن اتاق با کاغذ دیواری قهوه ای، ساعت دیواری چوبی و رادیوی عتیقه که موزه ها را به یاد انسان می انداخت کجا.
شمرده شمرده نفس کشید و عطر تن مرد را با ولعی خاص به ریه هایش فرستاد.
_ زیتونی کرده بودم. زیادی بهم میومد و کم سن و سال...
Show more

کاش همه ی دنیای من باشی کلید را درون قفل چرخاند و در  آرام و سنگین باز شد.با  نگاهش کل خانه را پایید و  ابروها و شانه های خوش تراشش را همزمان بالا داد. کیفش را روی مبل گذاشت و نرم و کوتاه به طرف اتاق خواب قدم برداشت._سلام. بیداری؟مرد خسته نگاهش کرد و صورت گرد و گندم گونش با لبخندی کشدار باز شد._سلام. از وقتی اومدم خوابم نبرد. منتظرت موندم تا بیای. به پالتوی سیاهش چشم دوخت._باز یه پالتوی سیاه دیگه؟دست زن روی دکمه ی سیاه ثابت ماند و خجالت زده گفت:تنوع رنگ زیادی دارم ،نه!شروع کرد به باز کردن دکمه هایش و یاد پالتو گلبهی ش افتاد._از این رنگ های جلف خوشم نمیاد. مشکی و سورمه ای خانمانه تره .غم  داشت راهی برای آمدنش پیدا میکرد که سرش را به این طرف و آن طرف حرکت داد، انگار می خواست با تکان دادن سرش آن ها را بتکاند. پالتویش را در آورد و آن را به در نیمه باز کمد سفید اتاق آویخت،سرش را چرخاند و دستش به تای شالش رفت و از سرش برداشت. مرد با چشمانی از حدقه در آمده نگاهش کرد و  روی تخت نشست._با موهات چیکار کردی؟!!صدایش با ملامت بود و بیشتر از آن بوی دلخوری می داد._می خوای تا ابد منو کنار تخت سرپا نگه داری؟ و به او لبخند زد.مرد هیکل چهار شانه اش را تکانی داد و گوشه ی پتو را به طرف خودش کشید . زن به چشم های خندانش نگاه کرد و با چشم ها و لبش شکلکی نثارش کرد و آرام به روی تخت خزید. آخ که چقدر این اتاق را دوست داشت . پرده های حریر طلایی و شرابی و تختی به بزرگی کشتی های بادبانی که  رو تختی اش  از  تافته شرابی بود را با هم انتخاب کرده بودند، این اتاق کجا و آن اتاق با کاغذ دیواری قهوه ای، ساعت دیواری چوبی و  رادیوی عتیقه که موزه ها را به یاد انسان می انداخت کجا.شمرده شمرده نفس کشید و عطر تن مرد را با ولعی خاص به ریه هایش فرستاد._ زیتونی کرده بودم. زیادی بهم میومد و کم سن و سال تر نشونم می داد ،واسه همینم باید از دماغم در میومد،صدای خنده اش اتاق را پر کرد.بینی مرد را با فشاری کوتاه میان انگشتانش گرفت و تکان داد._منم به آرایشگر گفتم کوتاش کنه و رنگ بزاره، سیاه پر کلاغی. ایده ی جالبی بود،مگه نه؟!! چند تار از موهایش را بین دو انگشتش گرفت._ببین چیکار کردی با خودت!! _غم و غصه ها رو نیاوررم هااا..گذاشتمش پشت در. بیا از چیزای خوب بگیم. و با صدایی که خود را لوس می کرد گفت:_حالا بگو،با این موها منو چند تا دوست داری؟خط های ریز گوشه های چشمان مرد را پر کردند و سیاهی چشمانش دو دو زدند._ چرا انقدر دلم تنگته آمنا!  بوسه ای بر پیشانی اش نواخت و به سینه اش چسباند، موهایش را بوسید و لپ ش را آرام کشید. _یه دونه...یه دنیاچشم های زن برقی زد، بینی اش را چین داد و مردمک چشم هایش را مثل گل صحرایی در باد بین دو مردمک چشمانش به حرکت در آورد._صبح ها که آرایش نداری و لب هات رنگ خودشه خیلی شیرین تری.لب های زن به خنده ای از ته دل کشیده شدند و آرام گونه ی مرد را بوسید._تو که میدونی هر وقت حسش بود آرایش میکنم و آه عمیقی که ته دلش جا خوش کرده بود را روی صورتش پاشید._مگه داری میری عروسی؟با این سر و وضع حق نداری از خونه بری بیرون.لحنش ته دلش را خالی کرد_ فقط خط چشمه با یه رژ_یا پاکش میکنی یا بیرون نمیریچیزی در دل زن چنگ انداخت و وجودش در سرمایی ترسناک فرو رفت.پشتش را به او کرد، دست چپش را زیر سرش گذاشت و به تابلوی روی دیوار خیره شد.مرد دستش را گذاشت روی کمر خوش قواره اش و زن پرشتاب دستش را دور کرد._امروز اصلا حوصله ندارم.مرد پتو را آرام تا روی شانه اش بالا برد و به پشت دراز کشید و به سقف خیره شد._ تا آتنا رو بزاری مدرسه و بیای دیرکردی؟!_کمی تو پارک قدم زدم._جشن تکلیفش فرداس؟_آرهحلقه ی اشکی در چشمانش جوشید ،پر شتاب پلک هایش را باز و بسته کرد تا اشکش را همانجا دفن کند._چیزی شده؟_نه به نیم رخش نگاه کرد._با من حرف بزن_چیزی نشده،ببخش،نمیدونم چرا یههو بهم ریختم. با انگشت اشاره تقه ای به اتاق کارش زد و با چند قدم  عرض اتاق را طی کرد و روبروی میز کارش ایستاد. التماس گونه گفت: _می خوام حرف بزنیم مرد حتی سرش را بالا نیاورد تا نگرانی را در چهره ی زن بخواند_می بینی که!سرم شلوغه این پا و آن پا شد، نگاهش به کتاب های توی کتابخانه پشت سر مرد  و از آن جا به روی میز بزرگش افتاد و قلبش پر از کینه شد. از این اتاق بدش می آمد._در حد چند دقیقه_ سرم شلوغه. بزارش واسه بعد_این بعدا تو کی میاد؟لااقل سرتو بیار بالا و نگام کن و بپرس در مورد چیه. اشکش را با پشت دستش پاک کرد. _آتنا دلش می خواد بره کلاس باله_خب_نباید بره. این کلاس ها مسخره بازیهو پوزخند تلخی زد._این تو ردیف کارهای بی شرمانست. منم هر کاری کردم سر و ته قضیه رو با یه کلاس ورزشی هم بیارم نمیشه.تا وارد خانه شد با هیجانی کوکانه خودش را به او رساند._من فکرامو کردم که چه کلاسی برم_چی؟ کفش هایش در دستانش بود و داشت آن ها را داخل کمد کنار در می گذاشت._می خوام برم کلاس ویولنابروهای گره خورده اش بیشتر در هم گره خوردند._که بری ساز یاد بگیری؟ ابدا. در کمد را محکم بست، حرفشم نزن. کلاسای گلدوزی یا آشپزی برات مناسب تره.چقدر آن روز توی ذوقش خورده بود._چرا نمیزاری کمکت کنم؟ دستش را روی شانه اش گذاشت و کمی فشار دارد و قلب زن پر از آرامش شد._از هیچکس کاری بر نمیاد. خودم باید حلش کنم._اگه میتونستی حلش کنی که .. _که وضعم الان این نبود،آره؟روی تخت نشست و اشک های داغش برای ریخته شدن از هم سبقت گرفتند.کنارش نشست و دستانش را میان دستانش گرفت و انگشتان خود را از میان انگشتانش رد کرد .میتونم کمکت کنم اما نمیزاری._میدونمخودش را به لبه ی تخت سراند،از روی تخت پایین رفت،پالتو و شالش را برداشت و به طرف هال راه افتاد، مرد همراهش گام برداشت._کجا داری میری؟با صورت خیس و صدایی گرفته از اشک  گفت:_من چیکار باید بکنم ها؟چیکار میتونم بکنم؟ یه احمق باید تاوان حماقتشو پس بده.اشک هایش را پاک کرد._لعنت به من که گول پول و زندگیشو خوردم و زن مردی که هم سن بابامه شدم.مرد بازوهایش رو گرفت و تکانش داد._خودتو لعنت نکن لعنتی! تقصیر تو نیست .من مقصرم که بیخبر رفتم و  هشت سال طول کشید. من نباید می رفتم پاکستان پیش عموم ._نه! می لرزید، من خودم با دستام زندگیمو تباه کردم ، تقصیر منه کاری کردم اون فکر کرد من عاشقشم. تا زنده ام باید تاوان حماقتمو پس بدم.چشمان مرد را حلقه ی اشک پرکرد و شانه های پهنش دیگر  صخره های بزرگ نبودند، ریزش کرده بودند. گونه های خیس و چسبناکش را با دستانش قاب گرفت _ازش جدا شو تا باهم ازدواج کنیم،خواهش میکنم.همزمان دو قطره ی درشت از چشم هایش چکیدند و روی گونه هایش سر خوردند. چرا هر بار چشمان مرد صاف در چشمان او زل می زدند یه نسیم سرد تمام بدنش را در خماری خوش فرو می برد؟ چرا نمیتوانست چشمان مهربان مرد را تاب بیاورد؟  این مرد را چقدر دوست داشت.دست و پا می زد، در هوای مرد. بهشت او اینجا بود. آدمش اینجا بود ،اما چرا او حوای جای دیگری بود؟لب هایش می لرزیدند، آغوش مرد را می خواست،اما پاهایش را به زمین قفل زده بود._میدونم آتنا رو ازت میگیره،اما نهایتش 3 یا 4 سال دیگه بزرگتر شد خودش میاد سراغت،بهتر از اینه که هر لحظه داری خودتو می کشی. تو آرزوی منی آمنا. ازش جدا شو. خواهش میکنم._من حامله امتا جوابش را با فریادی تلخ شنید، دستانش شل شدند، سرش خم شد و در چشم های درشت و سیاهش عشق و ناچاری به هم آمیختند.زن در را باز کرد ،غم هایش را برداشت و به راه افتاد .#داستانک
میرزایی shared a photo. 7 months ago

تعادل


ازش بدم میاد، منو یاد خودم میندازه. مثل همیشه سر ساعت اومده. همونطور که پشتم بهش هس، میگم:
زود لباساتو عوض کن. این آشغالا رو جمع کن. هرچی که ریخته؛ ریز و درشت، هرچی که اضافه س. هرچی که نباید باشه،
خودم از این همه عقده که درونم ریشه گرفته، جا میخورم و اعصابم بیشتر به هم میریزه. ادامه میدم
همه رو بنداز تو اون سطل بزرگه. اگه پرشد، ببر خالی کن. یه چایی هم دم کن. انقدر هم مِس مِس نکن. بجنب که امروز خیلی کار داریم.
میدونم اونم بدون اینکه بهم نگاه کنه، و بدون اینکه حالت اون صورت سبزه با اون ابروهای پیوندی و چشمای خمار و شهلاشو عوض کنه، مثل یه نوکر اطاعت میکنه.
صدای ضعیفشو میشنوم که میگه
_ چشم.
خیلی زود خودمو جمع میکنم. بدون اینکه حتی بهش نگاه کنم، مشغول میشم.
سینی چای و خرما و کشمش و کوفت و زهرمار رو که میاره، دلم میخواد محکم بزنم زیرش و همه رو چپه کنم. ازش بدم میاد، این احترام گذاشتنای افراطیش، منو یاد خودم میندازه. میشینم پشت چرخ، میاد کنارم وایمیسته و مثل کلوخ، ساکت و بدون کوچکترین حرکتی، فقط نگاه میکنه. از امروز قراره دوختهای اساسی و حرفه ای رو بهش یاد بدم، مثل انواع یقه و جیب. بعد يك ساعت، تحملم تموم میشه. بهش میگم:
اینجا واینستا، برو اون کارای دیروزو اتو کن. صداش انگار از ته چاه میاد بیرون: چشم. میره سمت میز اتو. با کلی خواهش و التماس اومده وردستم شاگردی واستاده خیر سرش، اما من فعلا تو این ده روز، فقط بهش نوکری و مطیع بودن رو یاد دادم، با چند تا کار ساده دیگه، مثل همین اتو کردن و الگو کشیدن که فکرمیکنم خودش، از قبل یاد داشته. ولی خودش که خیلی راضیه، شایدم منظوری داره که برخلاف بقیه، دووم آورده.
نمیخوام دستش بهانه بدم، با سرعت و دقت کارمو تموم میکنم.
دوباره میاد سراغم. میگم این دوک، این قرقره، نخ رو از دوک، بپیچ دور قرقره. با...
Show more

تعادلازش بدم میاد، منو یاد خودم میندازه. مثل همیشه سر ساعت اومده. همونطور که پشتم بهش هس، میگم:زود لباساتو عوض کن. این آشغالا رو جمع کن. هرچی که ریخته؛ ریز و درشت، هرچی که اضافه س. هرچی که نباید باشه،خودم از این همه عقده که درونم ریشه گرفته، جا میخورم و اعصابم بیشتر به هم میریزه. ادامه میدمهمه رو بنداز تو اون سطل بزرگه. اگه پرشد، ببر خالی کن. یه چایی هم دم کن. انقدر هم مِس مِس نکن. بجنب که امروز خیلی کار داریم.میدونم اونم بدون اینکه بهم نگاه کنه، و بدون اینکه حالت اون صورت سبزه با اون ابروهای پیوندی و چشمای خمار و شهلاشو عوض کنه، مثل یه نوکر اطاعت میکنه.صدای ضعیفشو میشنوم که میگه_ چشم.خیلی زود خودمو جمع میکنم. بدون اینکه حتی بهش نگاه کنم، مشغول میشم. سینی چای و خرما و کشمش و کوفت و زهرمار رو که میاره، دلم میخواد محکم بزنم زیرش و همه رو چپه کنم. ازش بدم میاد، این احترام گذاشتنای افراطیش، منو یاد خودم میندازه. میشینم پشت چرخ، میاد کنارم وایمیسته و مثل کلوخ، ساکت و بدون کوچکترین حرکتی، فقط نگاه میکنه. از امروز قراره دوختهای اساسی و حرفه ای رو بهش یاد بدم، مثل انواع یقه و جیب. بعد يك ساعت، تحملم تموم میشه. بهش میگم:اینجا واینستا، برو اون کارای دیروزو اتو کن. صداش انگار از ته چاه میاد بیرون: چشم. میره سمت میز اتو. با کلی خواهش و التماس اومده وردستم شاگردی واستاده خیر سرش، اما من فعلا تو این ده روز، فقط بهش نوکری و مطیع بودن رو یاد دادم، با چند تا کار ساده دیگه، مثل همین اتو کردن و الگو کشیدن که فکرمیکنم خودش، از قبل یاد داشته. ولی خودش که خیلی راضیه، شایدم منظوری داره که برخلاف بقیه، دووم آورده.نمیخوام دستش بهانه بدم، با سرعت و دقت کارمو تموم میکنم. دوباره میاد سراغم. میگم این دوک، این قرقره، نخ رو از دوک، بپیچ دور قرقره. با تعجب میپرسه: با دست؟ چرا با چرخ قرقره پر نمیکنین؟ چه عجب! اعتراض کرد. ازش بدم نمیاد. میگم: کاری که بهت میگمو بکن. تو باید خودتو برای دوختن تو هر شرایطی آماده کنی. حالم از خودم و دلیلی که آوردم، بهم میخوره. اما اون، بی تفاوت، کاری که گفتم رو میکنه. این دفعه بهانه ای ندارم، یکی از یقه هایی که دیشب واسه ش قیچی کردم، از زیر نیمکتم درمیارم و سمتش میگیرم. میگم: این، یقه انگلیسیه، الگو و سرهم کردنشو که بهت یاد دادم. برو با اون چرخ بدوز. با اشتیاق میگیره و هیکل قلمی و زیباشو خرامان و خوشحال، به سمت چرخی که از عمد، روبروی چرخ خودم گذاشتم، میبره، انگار که دنیا رو بهش دادند. ازش بدم میاد، این اشتیاق و علاقه ش منو یاد خودم میندازه. این اولین فرصتیه که بهم داده، باید خوب از پسش بربیام. با دقت و علاقه وافری شروع میکنم. دوباره میاد سراغم. بفرمایین و میذارتش جلوم.نگاه میکنم. بد ندوخته، اما بهتر هم میتونه بدوزه. یقه رو سمتش پرتاب میکنم. سُر میخوره و میفته زمین. خودم از خودم خجالت میکشم. دوتا خط میندازم بین ابروهای پیوندی کم پشتم. اما پیشانی بلند اون هیچ واکنشی نشون نمیده. میگم: باز کن. دوباره بدوز.مشتاقانه میگه: چشم. نگاه میکنم، بهتر شده، اما هنوز جا داره. میگم: باز کن. دوباره بدوز.محترمانه میگه: چشم.نگاه میکنم، خیلی خوبه. اما میتونه عالی بدوزه. میگم: باز کن. دوباره بدوز.ناراحت میگه: چشم.نگاه میکنم، عالی دوخته اما هنوز یه نقص داره. میگم: باز کن. دوباره بدوزبی تفاوت میگه: چشم.نگاه میکنم. حالا شد! مثل خودم دوخته، مثل منی که بیست ساله کارم همینه. مثل منی که اولین زنی بودم که تو این شهر، رفتم وردست یه مردی که تو نیویورک خیاطی رو یاد گرفته بود، واستادم و حالا شدم بهترین خیاط این شهر درندشت. اما شاید اتفاقی اینطور، عالی دراومده. میگم: باز کن. دوباره بدوز.ناراحت میگه: چشم.مثل دفعه قبل عالی و بدون نقص دوخته. بی اختیار میگم: باز کن، دوباره بدوز. شایدم از رو حسودی گفتم. محترمانه میگه: چشم.نگاه میکنم، عالی و بدون نقصه. اما باید به تعادل برسه که بتونه تو هر شرایطی؛ ناراحتی، خستگی یا عصبانیت، درست بدوزه. میگم این دفعه خوب شده، اما دوختت درشته. درجه چرخو ریز کن. باز کن، دوباره بدوز.مشتاقانه میگه: چشم.ازش بدم میاد. این پشتکارش منو یاد خودم میندازه.چیزی از پارچه نمونده، از بس باز کردم و دوختم. چشمای وحشی ش امروز یه جور دیگه شده. میگم چرخ، انگار خشک شده، صدا میده. میگه: الان میام. میشینه پشت چرخ. به من میگه بشین زیر چرخ. دستشو میذاره زیر چرخ. میگه این موتوره، دستتو بذار روش، ببین چقدر داغ شده. دیگه به دستای پر مو و بزرگش  عادت کردم، اما امروز یه جور دیگه ند. ادامه میده: مهمترین جای یه چرخه. از اون مهمتر، اینجاس که مخزن روغنشه. وقتی  زیاد کار میکنی، هفته ای باید حداقل یه بار تخلیه ش کنی. یه ظرف میده دستم. میگه: بگیر این زیر. من پیچو باز میکنم تا روغن خالی شه، بعد روغن تازه میریزم توش. از خودم بدم میاد، از جایی که نشستم، از کاری که دارم میکنم، از علاقه احمقانه و افراطیم به مد و لباس، که منو تا این حد خوار کرده. از شدت خشم میلرزم، دستم در میره، میریزه زمین. اولش هیچی نمیگه. بعدش محکم با لگد میزنه به ساق پاهام. داد میکشه:الاغ، بی عرضه. همه جا رو کثیف کردی. میگه فکر کنم روغن چرخ کثیف شده. خودم عوضش کنم؟ میگم اره. فقط، قبلش اون سیگار منم بده. زیر لب چشم آرومی میگه و برام میارتش. میگه بفرمایید خانوم. در حالیکه سیگارمو روشن میکنم میپرسم: کمک میخوای، منم بیام؟ میگه نه خانوم، خودم میتونم. پک های عمیقی رو که میزنم، با تموم قدرتم، از بینی و دهنم بیرون میدم. ازش خوشم میاد، مثل من نیست#داستان_کوتاه#داستانک
سهیلا عباسی shared a photo. 7 months ago

غریب اشنا
دردی ماندگار


پایم را محکم تر بر روی پدال گاز فشار دادم.فرصتی برای توقف و عبور در ذهن نبود مغزم کار نمی کرد
هیچ جوره نمی توانستم به این ماجرا و واقعی بودن و نبودنش فکر کنم جز صدای جیغش چیزی نمی شنیدم از اینه ی جلوی ماشین به او نگاه کردم درخود می پیچید و بلند و پر زور جیغ می زد درست مثل ادم هایی که ته دلشان خالی است وبازهم عق می زنند تا شاید چیزی را بالا بیاورند پیچ پنجم را هم رد کردم بیشتراز قبل جیغ می زد پرهوس تراز قبل نفس می کشید به اولین بیمارستان که نزدیک شدیم کنار کشیدم و به سرعت سمتش رفتم پوستی را که دورش پیچیده بود کنار زدم و پتویی توی ماشین را دورش کشیدم کمی سنگین بود اما با زحمت و مکافات روی دو دستم بلندش کردم و به سمت در ورودی رفتم بعضی با حیرت و بعضی هم با ترس نگاهش می کردند و در گوش بغل دستیشان پچ پچ می کردند انگار برایشان چیز عجیبی بود شاید هم دلشان به حال او می سوخت با صدای دادوهوارم دو سه تا پرستار سمتم امدند و کمکم کردند تا او را روی برانکارت بگذارم پرستار نگاه عجیبی به جسم کبود و سیاهش کرد و با حیرت به چشم هایم نگاه کرد
_چه اتفاقی برایشان افتاده است ؟
از نگاه تیزو برنده اش کلافه شده بودم انگار می خواست با زبان بی زبانی به من بفهماند که من یک قاتل جانی هستم حال و حوصله ی بحث کردن و توضیح دادن را نداشتم
_می شه لطف کنید به این رسیدگی کنید داره تلف می شه
نگاهش را از من گرفت و دوباره به صورت سیاه و خراشیده ی او نگاه کرد
_خانم محمدی شما ببریدشون تا من دکتر را خبرکنم
طلبکارانه برایم چشم و ابرویی تکان داد
_شما هم روی ان صندلی بنشینید تا تکلیف بیمارتان مشخص شود
پوفی کشیدم و روی صندلی نشستم هنوز صدای جیغ و ان نگاهش در ذهن و مغزم رژه می رفت نگاهش به شدت کلافه ام کرده بود. دوباره چیزی ته دلم لرزید و مثل همیشه نمی دانستم که چه می...
Show more

غریب اشنادردی ماندگارپایم را محکم تر بر روی پدال گاز فشار دادم.فرصتی برای توقف و عبور در ذهن نبود مغزم کار نمی کرد   هیچ جوره نمی توانستم به این ماجرا و واقعی بودن و نبودنش فکر کنم جز صدای جیغش چیزی نمی شنیدم از اینه ی جلوی ماشین به او نگاه کردم درخود می پیچید و بلند و پر زور جیغ می زد درست مثل ادم هایی که ته دلشان خالی است وبازهم عق می زنند تا شاید چیزی را بالا بیاورند پیچ پنجم را هم رد کردم بیشتراز قبل جیغ می زد پرهوس تراز قبل نفس می کشید به اولین بیمارستان که نزدیک شدیم کنار کشیدم و به سرعت سمتش رفتم پوستی را که دورش پیچیده بود کنار زدم و پتویی  توی ماشین را  دورش کشیدم  کمی سنگین بود اما با زحمت و مکافات روی دو دستم بلندش کردم و به سمت در ورودی رفتم بعضی با حیرت و بعضی هم با ترس نگاهش می کردند و در گوش بغل دستیشان پچ پچ می کردند انگار برایشان چیز عجیبی بود شاید هم دلشان به حال او می سوخت با صدای دادوهوارم دو سه تا پرستار سمتم امدند و کمکم کردند تا او را روی برانکارت بگذارم پرستار نگاه عجیبی به جسم کبود و سیاهش کرد و با حیرت به چشم هایم نگاه کرد_چه اتفاقی برایشان افتاده است ؟از نگاه تیزو برنده اش کلافه شده بودم انگار می خواست با زبان بی زبانی به من بفهماند که من یک  قاتل جانی هستم حال و حوصله ی بحث کردن و توضیح دادن را نداشتم _می شه لطف کنید به این رسیدگی کنید داره تلف می شه نگاهش را از من گرفت و دوباره به صورت سیاه و خراشیده ی او نگاه کرد _خانم محمدی شما ببریدشون تا من دکتر را خبرکنم طلبکارانه برایم چشم و ابرویی تکان داد_شما هم روی ان صندلی بنشینید تا تکلیف بیمارتان مشخص شودپوفی کشیدم و روی صندلی نشستم هنوز صدای جیغ و ان نگاهش در ذهن و مغزم رژه می رفت نگاهش به شدت کلافه ام کرده بود. دوباره چیزی ته دلم لرزید و مثل همیشه نمی دانستم که چه می خواهد اما این نگاه برایم اشنا بود و دوست داشتنی او یک غریبه ی اشنا بود...صبح همراه امید دوست صمیمیم به کوه زدیم لیزک یک گیاه پرخاصیت بود که فقط در کوه های ونک بود و می شد گفت که قیمت طلا را داشت بنده هم زیاد درگیرش نبودم اما ان سال موجی به سراغم امده بود که مرا سمت ونک و کوهایش می کشاند شاید هم به خاطر ان قصه ای که به دروغ به خوردم داده بودند امید بنده خدا هم ترسیده بود و می گفت اخر حیف جوانیمان نیست که برای به دست اوردن یک لقمه نان غذای امشب خرس ها شویم خندیدم و به حرفش چندان اهمیت ندادم خنده ای تلخ که ناشی از زهر چندین ساله بود عمه ام هم همراه با همسرش زیاد به این کوه می امدند برای همین لیزک های لعنتی اما دوسالی می شد که دیگر به کوه نزده بودند  تفنگ را برداشتم و به راه افتادیم چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که امید جیغی زد و محکم خودش را روی کمرم پرت کرد. با یک دستش به لباس من چنگ زده بود و با دست دیگرش به چیزی اشاره می کرد _خدا بگم چه کارت کنه افشین ردپای خرسنگاهی به ردپا کردم حقیقتا راست می گفت ردپای خرس بود اما دلم نمی خواست باورکنم _زهرمار مرتیکه ادم از یک ردپا می ترسد کو خرس باید یک صدایی بیاد. چیزی به گوشم نمی رسیدجز صدای هوهوی باد و سنگ ریزهایی که از زیر پاهایمان سر می خورند و پرت زمین می شدند زمان خیلی سریع می گذشت و ما همچنان می رفتیم امید از پشت به کمرم زد _می گم افشین لااقل کاش گیر یه خرس ماده بیفتیم شاید اینجوری جانمان درامان بماند عصبی شده بودم اما چیزی نگفتم خوب می دانستم این حرفش برای یاداوری کدام زخم است _می گما افشین تو حاضری بمیری یا با یک ماده خرس همه ی عمرزندگی کنی نمی دانستم کنایه می زند یا از روی شوخی و سرعادت چرندیات می گوید_بس کن امید سعی کن خفه شی صدای عجیبی در کوه پیچیده شد صدا خیلی نزدیک به ما بود امید با لرز و از ترس گام بر می داشت و با چشمان سیاه رنگش که موجی از ترس در ان نشسته بود به اسمان نگاه می کرد من هم مثل او ترسیده بودم و مثل همیشه هم سعی می کردم بروز ندهم گوش هایم راتیز کردم و به اطرافم نگاه کردم از حالت تهاجمی که به خودم گرفته بودم خنده ام گرفت صدا دوباره و بارها تکرار شد کمی انطرف تر سنگ هابه شکل مربعی چیده شده بودند شاید هم چیزی شبیه یک غار،دست امید را گرفتم و به سمتش رفتم امید دستانش را که همچنان می لرزید از دستانم بیرون کشید _اخه بیشعور تو اگه می خواهی بری تو دهن شیر چرا دیگه می خواهی من را با خودت ببریدستش را ول کردم و چند قدمی دیگر نزدیک شدم دوباره به امید نگاه کردم نگران و با ترس نگاهم می کرد درست مثل یک بچه گربه که راهش را گم کرده باشد تند تند اب دهانش را قورت می دادنزدیک تر شدم صدا کمی واضح تر شد مثل صدای یک ادم می ماند سعی کردم تمام صدای های بلند شده از طبیعت را در سرم خفه کنم و فقط به صدای او گوش کنم _ای ، اوخچیزی جز این دو کلام و جیغ های پراز درد به گوشم نمی رسید نگاهی به امید کردم_درست مثل صدای یک ادم بیا گوش کن امید پر حرص نفسش را بیرون داد _مرد حسابی مگر دیوانه ای تو چه می دانی شاید صدای خرس باشد بیا تا دیر نشده گورمان را گم کنیم با صدای جیغی که دوباره امد نگاهم را از امید گرفتم و به ان خانه ی سنگی نزدیک شدم از سوراخ های لای سنگها درونش را نگاه کردم انگار یک حیوان دوپا می دیدم چیزی شبیه به حیوان و به صورت یک انسان که بر خود می پیچید از سوراخ های بزرگتری که ایجاد شده بود نگاه کردم یک ادم  که دراز کشیده بود ودرخود غوطه می خورد از شکم به پایینش پوست یک حیوان افتاده  و بالا تنه اش لخت و عریان بود با این که کثافت و سیاهی تمام تنش را گرفته بود اما از برجستگی های بدنش می شد تشخیص داد که او یک زن است چشم هایم را بستم و دوباره تمام حرف های عمه خانم بر سرم هوار شد که با گریه داد می زد لیلا نیست بغض به گلویم فشار می اورد _یعنی چی که لیلا نیست گم شده با دست به سنگ ها فشار اوردم _نمی دونم توی کوه بودیم که یک باره صدای جیغش رفت تو هوا و دیگه ندیدمشسرم را برگرداندم مثل یک گرگ وحشی دور ان خانه ی سنگی چرخیدم یک سنگ بزرگ میانه ی تمام ان قلبه سنگ ها گذاشته شده بود تفنگ را کنار گذاشتم دستم را سمتش بردم اما بی فایده بود به قدرتی بیشتر از این ها نیاز داشتم نگاهی به امید کردم که مثل مترسک ها ایستاده بود و به من نگاه می کرد _امید بیا این ادم یک زن است به کمک ما احتیاج دارد بیا لطفا امید اخم هایش را در هم کشید _داری سربه سرم می زاری نفهم با بی حوصلگی پوفی کشیدم _زهرمار مگه من با تو شوخی دارم بیا کمکامید پر سرعت سمتم دوید و داخل را نگاه کرد _بسمه الله این که بیشتر شبیه جن هست تیز نگاهش کردم _گمشه بیا کمک چرت نگو  به هر سختی و بدبختی که بود سنگ را کنار زدیم نمی دانم ان لحظه ان همه زور و انرژی از کجا به سمتم امد شاید چون فکر می کردم انکه را که سالها دنبالش گشتم پیدا کردم بلند شد و بر جایش نشست با وحشت به من و امید خیره شده بود ناخن های بلندش را که زیرش پراز کثافت بود بر روی موهای پر کلاغیش می کشید و تار تارشان را می کند و دوباره جیغ می کشید صورت سیاهش مانع می شد که خوب ببینم اوکیست و چه هست دستم را بر روی موهایم کشیدم این لیلا نیست لیلا صورتش گرد بود و مثل برف سفید بود اما این...بر روی صورت استخوانی و لاغرش چنگ می زد که خشک و مثل کویر لوت ترک خورده بود جای انگشت ها و ناخن هایش روی دو طرف صورتش مانده بود لبان خشکش را از روی هم باز می کرد و جیغ می کشید امید دستش را بر روی بینیش گذاشته بود و با قیافه ای در هم او را نگاه می کرد دختر پاهایش را در شکم برامده اش جمع کرد پوست لیز حیوان از روی شکمش سر خورد و روی پاهایش قرار گرفت از دیدن ان محوطه ی کثیف حالم به هم می خورد کمی سبزی و گوشت که معلوم نبود مال چه حیوانی است در گوشه ای افتاده بود تحمل فضا برایم ممکن نبود اما دلم نمی خواست ان دختر را انگونه میان ان همه کثافت رها کنم او جیغ می زد و با دست اشاره می کرد که نزدیکش نشوم اما من سعی می کردم که اورا به ارامش دعوت کنم  به چشم های عسلیش چشم دوختم برایم خیلی اشنا بود ضربان قلبم دوباره تند شد و دستانم لرزید _خواهش می کنم به من گوش بدهید بگذارید کمکتان کنم کم کم با این حرف ها رامش کردم جز صدای پردرد و ناله هایش چیز دیگری از او ندیدم خوبیش این بود که تسلیم شده بود و پرخاشگری نمی کرد هر چه بود نمی تواست مثل یک ادم عادی رفتار کند حتی زبان مادریش را هم فراموش کرده بود  انقدر عجیب رفتار می کرد که کم کم داشتم شک می کردم که او واقعا یک انسان است یا حیوانی در ظاهر انسان سرم را که به دیوار تکیه داده بودم کمی تکان دادم و با دست گردنم را مالیدم _ببخشید اقا این خانم با شما چه نسبتی دارند ؟ همسرتان هستند؟نگاه پرسشگرانه اش را کم محلی کردم و سرم را میان دو دستم گذاشتم _یعنی چی اقا باشه جواب ندهید فعلا اینجا می مانید تا پلیس بیاید سرم را بلند کردم و به انتهای راهرو نگاه کردم ای کاش لااقل امید با من امده بود و از ترس همان اول راه پایین نمی پرید که من دیگر نمی ایم ترسوی بزدل اه عمیقی کشیدم و سمت اب سرد کن رفتم دستم را زیرش گرفتم تا کمی اب بخورم اما با دیدم لکه های خون و سیاهی و کثیفی رویش منصرف شدمنمی دانم اگر ان لحظه ان تفنگ همراهمان نبود چه بر سر من و امید می امد چشم هایم را بستم و گوشه ای از بیمارستان نشستم . هنوز میانه ی کوه بودیم زن با ان پوست حیوان که به دورش بود بر روی دستانم بسیار سنگینی می کرد امید هم جلوتر می رفت و به من در گذاشتن قدم هایم کمک می کرد _افشین نکند این لیلا باشد و حرف ان مردک که گفته بود دیدم خرسی او را دزدید صحت داشته باشد دیگر دلم نمی خواست حرف هایش را بشنوم من بعداز گم شدن لیلا هرچه از دهانم درامد به خانواده اش گفتمگفتم که لیلا یک هرزه است و معلوم نیست با چه کسی فرار کرده و شما دارید اینگونه می گویید خدا می داند چه بر سر عمه ام اینها می رفت وقتی می دیدند خواستگار و پسر دایی دخترشان اینگونه می گوید صدای شلیک برق از سرم پراند نگاهی به امید کردم که با ترس تفنگ را سمت خرس گرفته بود  داشت کم کم نزدیکمان می شدو بر روی سینه اش می کوبید امید بار دیگر تمام هوش و حواسش را جمع کرد و باز شلیک کرداز جایم بلند شدم و با دیدن خانم دکتر سمتش دویدم _چی شد خانم دکتر حالشان خوب هست نگاهی به من کرد و سرش را زیر انداخت_وضع روحی و جسمانی درستی ندارند انگار زیاد شکنجه شده است اما مجبوریم با همین وضع بچه را به دنیا بیاوریم دقیق تر نگاهش کردم_بچه ؟ یعنی چی؟دکتر با تعجب به من نگاه کرد_یعنی شما نمی دانستید همسرتان باردار است ؟ اصلا این خانم همسر شما است؟سرم را زیر انداختم_نه خانم دکتر من این خانم را در کوه پیدا کرده امتعجب در چشمان خانم دکتر چندین برابر شده بود اما زمان کافی برای گوش کردن به حرف های من نداشت و باید به داد ان زن می رسید چشم هایم را روی هم فشار دادم تا یک باره دیگر صورتش را به یاد اورم چشمانش همان چشمان بود درشت و عسلی جلوی نور افتاب که می ایستاد چشمانش سبز می شد حتی وقتی شال سبز می انداخت لبهایش خشک نبود اما درست مثل این زن قلبه ای بود و همیشه ی خدا قرمزش می کرد صورت این زن کمی وارفته و دماغش کمی به چشم می خورد اما موهای پرکلاغی و ابروهای پیوسته اش همانند لیلا بود با ان صورت سیاه و کثیفش که هر لکه ای در ان دیده می شود غیرقابل تشخیص . بر روی صندلی نشستم اگر تمام ان حرف هایی که زده باشند درست باشدچی؟ بغضم را خوردم و به ساعت نگاه کردم یه ربع به دوازده بود شاید هم این همان لیلا هست اما پس ماجرای این بچه چی؟ شاید کسی او را گول زده باشد و میانه ی کوه رهایش کرده باشد شاید هم عمه از ترس ابرویشان او را انجا پنهان کرده است اما این غیر قابل باور است دوسال بیشتراز گم شدن لیلا می گذرد و این بچه هنوز نه ماه دارد شاید هم کار همان مرتیکه ی خوک صفت باشد که گفته دیده اند خرس ها اورا دزدیده اند اخر خرس را چه به این حرف هانمی دانستم چه کار کنم فکرم حسابی به هم ریخته بود بالاخره که چی این بچه به دنیا می امدو پدر واقعیش پیدا می شد سرو صدا در اتاق زایمان بالا گرفت . رفت و امد ها زیاد شد بلند شدم و همرا پرستاری با زور و اجبار وارد شدم باورم نمی شد برایم عجیب بود همه سر و صدا می کردند و من حیران مانده بودم  حیران ان زن ان غریبه ی اشنا او یک بچه خرس زاییده بود